پیش از آنکه به شهادت برسد، سالها در جبهههای مختلف ایستاده بود؛ جبهه مبارزه با طاغوت، جبهه تثبیت انقلاب، جبهه فرهنگ و تبلیغ و سرانجام جبهه نبرد با دشمن بعثی. این گزارش روایتی است از خاطرات تلخ و شیرینِ همراهی با مردی که شبهایش با مناجات میگذشت و روزهایش با جهاد.
از همان روزهایی که در هیئتهای محرم پای عزای حسین(ع) مینشست و با اشک و سینهزنی عشقش را به اهلبیت(ع) نشان میداد، دلش راهی دیگر را جستوجو میکرد؛ راهی که او را از کوچههای ایمان و دیانت به میدانهای مبارزه و مجاهدت کشاند. شهید محمود جلیلی جوانی بود سرشار از ایمان، مهربانی و غیرت دینی که در نهایت مسیر پرشورش از هیئتهای محرم تا میدان نبرد، او را به آرزوی دیرینهاش، یعنی شهادت، رساند.
شهید «عباس شعیبی» رفت تا خاک را از شانههای وطن بتکاند. زخمش را از همسر و فرزندان پنهان کرد و لبخند را به همسر و فرزندانش سپرد. مردی که دلش در خط مقدم جا مانده بود.
در روزی سرد و برفی، بدرقهای پر از اشک رقم خورد؛ لحظهای که زهرا آمنیفرد، همسر سردار شهید محمدجواد آخوندی، برای آخرینبار دست در دست همسرش گذاشت؛ بیآنکه بداند آن نگاه آخر است.