جنگ بر سر قلب جهان؛ راز ژئوپلتیکی جنگ‌های امروز

در میانه‌ی جنگ‌های جاری و تنش‌های منطقه‌ای، تحلیل‌های ژئوپلیتیکی نشان می‌دهند که آنچه در خاورمیانه رخ می‌دهد، صرفاً یک درگیری محلی نیست؛ بلکه بخشی از رقابت گسترده بر سر «قلب جهان» است—جایی که کنترل آن می‌تواند موازنه قدرت جهانی را تعیین کند.

خبرگزاری شبستان، گروه بین‌الملل: با وجود اهمیت همه داده‌ها و تحلیل‌های رایج درباره جنگ کنونی میان ایران و محور مقاومت از یک‌سو و ائتلاف آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، زاویه‌ای دیگر برای فهم این درگیری وجود دارد؛ زاویه‌ای که به چارچوب و بستر بین‌المللی آن مربوط می‌شود. این نگاه بر مفهوم «هارت‌لند جنوبی» (قلب جهان دیگر) تمرکز دارد؛ مفهومی که جغرافی‌دان استراتژیک بریتانیایی، هالفورد مکندر، مطرح کرده بود.

بر اساس این نظریه، هر قدرتی که بتواند بر هارت‌لند اوراسیایی (شمالی) و هارت‌لند جنوبی (خاورمیانه) تسلط یابد، عملاً کنترل جهان را در اختیار خواهد داشت.

 اهمیت هارت‌لند جنوبی از عوامل راهبردی متعددی ناشی می‌شود، که شامل موقعیت آن در مسیرهای تاریخی و جدید تجارت به‌ویژه مسیر هند شرقی، تأسیس رژیم جعلی اسرائیل پس از جنگ جهانی دوم در چارچوب منافع امپریالیستی، نقش حیاتی منابع انرژی، به‌ویژه نفت و گاز، استراتژی آمریکا برای کنترل خاورمیانه است.

پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا استراتژی خود را برای کنترل خاورمیانه بر پایه در دست گرفتن «کلیدهای منطقه‌ای» بنا کرد. این کلیدها شامل ایرانِ دوران شاه، به‌ویژه پس از مهار دولت دکتر مصدق، ترکیه پس از تغییر مسیر سیاسی به‌سوی ساختارهای همسو با غرب، رژیم صهیونیستی تازه تاسیس، محموله‌های جدید نفتی به ویژه پس از توافق با روزولت شد.

اما دهه ۱۹۵۰ برای امپریالیسم و متحدانش دوره‌ای آرام و بی دردسر نبود. با ظهور ناصریسم در مصر، نفوذ آمریکا و بریتانیا در هارت‌لند جنوبی به چالش کشیده شد، هم‌زمان با قدرت‌گیری اتحاد جماهیر شوروی و تسلط کامل آن بر هارت‌لند شمالی اوراسیایی.

از ناصریسم تا انقلاب ایران: شکستن سلطه

در دو دهه بعد، جریان ناصریسم توانست سلطه امپریالیستی را تضعیف کند، اما پس از مرگ جمال عبدالناصر، این روند معکوس شد و فرصت‌های عرب از دست رفتند و سادات گرایی با عنوان خصوصی سازی، تسلیحات، صهیونیسم و آمریکاسازی بر مصر مسلط بازگشت.

 سپس انقلاب ایران بار دیگر همان مسیر را تکرار کرد و تلاش کرد نظم منطقه‌ای را به چالش بکشد. ایران توانست همانند مصر، بر هارتلند جنوبی تاثیرگذار شود و در مقطعی، یک محور استراتژیک گسترده شکل گرفت که از ایران تا افغانستان(پس از کودتای چپگرایانه)، عراق، سوریه و لبنان امتداد داشت و لبنان نیز تحت کنترل مقاومت و جنبش ملی فلسطین بود. اما این محور با واکنش شدید آمریکا، ناتو، اسرائیل و متحدان منطقه‌ای آن‌ها مواجه شد.

 شکل‌گیری جریان‌های افراطی در افغانستان، تضعیف اتحادهای منطقه‌ای، جنگ با ایران، حمله به لبنان و بی‌ثبات‌سازی سوریه، در نهایت، فروپاشی اتحاد شوروی و نزدیک شدن واشنگتن به تسلط بر هارت لند شمالی اوراسیایی، بخش دیگری از این رقابت بود.

ظهور محور مقاومت و اهمیت گذرگاه‌های استراتژیک

در ادامه، با قدرت‌گیری مقاومت در لبنان به رهبری حزب الله، مرحله جدیدی از این رقابت آغاز شد. این محور به‌تدریج از ایران تا عراق، سوریه و لبنان گسترش یافت و به نقاط حیاتی مانند، غزه، باب‌المندب، تنگه هرمز دسترسی پیدا کرد.

این مناطق نه‌تنها گذرگاه‌های ژئوپلیتیکی مهم هستند، بلکه در معادلات انرژی (به‌ویژه گاز) نیز نقش کلیدی دارند.

تحولات جدید: از هژمونی تا کنترل مستقیم

هارتلند جنوبی پیش از تجاوز آمریکایی-صهیونیستی به منطقه

تقریباً هم‌زمان، امپریالیسم آمریکا و دولت دشمن صهیونیستی وارد بحران‌های ساختاری بی‌سابقه‌ای شدند. انقلاب اطلاعاتیِ شتابان منجر به اخراج ده‌ها، بلکه صدها میلیون کارگر یقه‌آبی و یقه‌سفید و اقشار طبقه متوسط از بازار کار شد. همچنین بازگشت به عقب و عصر صنعتی‌سازی سرمایه‌داری، که ارزش افزوده و سودها بر اساس چرخه اقتصادی در سطح جهانی شکل می‌گرفت و نه صرفاً چرخه مالی و تجاری، ممکن نبود.

از سوی دیگر، دشمن صهیونیستی نیز دچار خلل استراتژیک در ساختار اجتماعی خود شده بود که بلوک حیاتی نقش کارکردی خود یعنی اشکنازی‌ها را به نفع نیروهای عقب‌مانده‌تر و به مراتب نژادپرست‌تر حذف کرده بود.

در این شرایط و فضا، گریز به بیرون، همچون همیشه، امری اجتناب‌ناپذیر و قابل پیش‌بینی بود. بنابراین، استراتژی ضدحمله به محور مقاومت، صورت گرفت.

استراتژی امپریالیستی اشکال جدیدی به خود گرفت که فراتر از سیاست‌های سنتی و وارد بازی نقشه‌های جمعیتی، جنگ طایفه‌ای و قومی شد. سخن گفتن آشکار و بی‌پرده آمریکا از «خاورمیانه‌ای متفاوت» با خاورمیانه سایکس-پیکو (اروپایی) و جایگزینی آن با مرزهای جدیدی که مرزهای خون و مرتبط با تشکیل «دولت‌های حائل» طایفه‌ایِ خونین است، علنی شد.

به این معنا، پروژه صهیونیستی «خاورمیانه ابراهیمیِ جدید» به همان اندازه که پروژه‌ای منطقه‌ای برای تل‌آویو و محموله‌های نفت و گاز مایع بود، بخشی از پروژه امپریالیستی برای پیوند هارتلند شمالی اوراسیایی با هارتلند جنوبی نیز به شمار می‌رفت.

همچنین، اگر دشمن صهیونیستی در دوره صهیونیسم سیاسی به رهبری معراخ(دو ائتلاف سیاسی در اسرائیل) و اتحادیه‌های کارگری به اصطلاح سکولار، بر استراتژی هژمونی از طریق توافقات کمپ دیوید، اسلو و وادی عربه و پروژه پِرِس (بنلوکس) با عنوان اقتصادی و کنفرانس‌های عمان، کازابلانکا و دوحه متمرکز بود، دوره صهیونیسم دینی به رهبری لیکود و گروه‌های تکفیری-دینی (چهره دیگر بنیادگرایی اسلامگرای تکفیری) عناوین جدیدی را در پروژه خاورمیانه ابراهیمی مطرح ساخت.

 مفهوم «سلطه» جایگزین مفهوم «هژمونی» و الحاق منطقه به تل‌آویو شد، به جای ادغام آن در منطقه از موقعیت هژمونی. خطرناک‌تر، رواج گفتمان‌ها و روایت‌های طایفه‌ای در تمامی تعابیر آن، از صهیونیسم دینی تا صهیونیسم اسلامگرای تکفیری (که دمشق به آنها سپرده شد) و تا صهیونیسم مسیحی و پایگاه آمریکایی آن بود.

به این ترتیب، در چارچوب آمریکاییِ تضعیف هارتلند اوراسیایی، تسلط بر هارتلند خاورمیانه‌ای و پیوند جنگ انرژی (به ویژه گاز) با جنگ ژئوپلیتیک و کریدورهای استراتژیک، محور مقاومت که توانسته بود بر راهگذرهای یادشده مانند غزه، باب المندب، تنگه هرمز و سواحل سوریه مسلط شود، هدف قرار گرفت.

علاوه بر این، در جنگ گاز، روسیه و ایران بر بزرگ‌ترین ذخایر مسلط هستند، همچنین ذخایر جدید در سواحل غزه که تحت کنترل حماس و مقاومت است و سواحل جنوبی لبنان که تحت کنترل حزب‌الله قرار دارد.

علاوه بر این، با توجه به ایده «حوزه حیاتی» مستقیم دشمن و حلقه فلسطینی-اردنی آن، می‌توان آشکارا از «اسرائیل بزرگ» در قالب نقشه‌های جمعیتی جدید سخن گفت که با دیدگاه امپریالیستی آمریکا برای شکلی جدید از سایکس-پیکو (آمریکایی) که شبیه نمونه قبلی (بریتانیایی-فرانسوی) نیست، همخوانی دارد.

در مقابل سایکس-پیکوی قدیم و پروژه معراخ و پرِس (سلطه بر خاورمیانه صهیونی‌شده)، خاورمیانه صهیونیسم دینی فراتر از جغرافیای سیاسی کشورهای همسایه به جغرافیای جمعیتی می‌رود، بر اساس مفهوم نژادپرستانه و معادله «سرزمین-مردم-دولت» به عنوان مفهومی امپریالیستی-صهیونیستیِ ویژه سفیدپوستان و یهودیان، در مقابل دشمنی با جغرافیا، جمعیت و خودگردانی.

و در نتیجه، پایان دادن به مسئله فلسطین به عنوان یک مسئله جمعی از طریق نسل‌کشی یا مهار در قالب محموله‌های امنیتی و اداری، و حتی تعامل با کل محیط پیرامونی بر این اساس، که برای دشمن همچنین سلطه بر گاز (میدان غزه و جنوب لبنان) و آب (حوضه شبعا و لیتانی در شمال و جنوب و حوضه جولان و یرموک) را به ارمغان می‌آورد.

به این ترتیب، پروژه‌های دشمن از مرحله‌ای به مرحله دیگر وحشیانه‌تر و نژادپرستانه‌تر شد. از مرحله صهیونیسم دینی (مرحله عادی‌سازی و تسلیم از طریق هژمونی و توافقات شناخته‌شده) و خاورمیانه پرِس و بنلوکس، به مرحله ریشه‌کن‌سازی، نسل‌کشی، آوارگی و یهودی‌سازی.

و این کار از طریق سلطه و فراتر رفتن از خود توافقات، تا رسیدن به «اسرائیل بزرگ» ادعایی، مطابق با عقلانیت توراتیِ نژادپرستانه و انحصار آن در مفهوم «سرزمینم و «مردم» در مقابل مفهوم «جغرافیا» و «جمعیت» که شایسته شکلی از دولت مدنی نیستند، بلکه صرفاً ساکنانی تحت مدیریت در محموله‌های وابسته هستند.

این همان چیزی است که قرار است در انتظار همه ما، به ویژه اردنی‌ها و فلسطینی‌ها باشد. دیگر مسئله، راه حل صهیونیستیِ دو دولتی و چگونگی تبدیل اختیارات تشکیلات خودگردان فلسطین به دولتی خیالی نیست، بلکه چگونگی تبدیل دولت اردن به شکلی از قدرت محدود است، تا اردن دیگر وطنی سیاسی و جایگزینی جغرافیایی و جمعیتی نباشد، بلکه صرفاً از تل‌آویو مدیریت شود. علاوه براین، سلطه بر حوضه آبی از لیتانی تا یرموک و غور شمالی، و گاز در غزه نیز وجود دارد.

پیامدهای تجاوز

از جمله پیامدهای کلی تجاوز، تثبیت جنگ فناورانه به عنوان ویژگی عمومی جنگ‌های آینده و ضرورت ایجاد تحولی اساسی در شکل و ساختار ارتش‌های کلاسیک و بازسازی آنها بر اساس الگوی حزب‌الله و مقاومت در منطقه، همراه با فناوری‌های پیشرفته در آسمان و زمین است.

علاوه بر این، امروز تمام جهان به دلیل پیامدهای ویژه انرژی و تجارت بین‌الملل، بهای تجاوز آمریکایی-صهیونیستی به ایران را می‌پردازد.

در مورد بازیگران اصلی مانند دشمن صهیونیستی، ایران، حزب‌الله و مقاومت در منطقه، صحنه هنوز کامل نشده است، اما با توجه به رویکردهای زیر قابل ارزیابی است:

در سطح دشمن، اسرائیل با وجود برتری تکنولوژیک، با چالش‌های اجتماعی و نظامی روبه‌روست.

در سطح حزب‌الله، محور مقاومت همچنان یک عامل تعیین‌کننده در معادلات منطقه‌ای است.

اما در مورد رأس محور و قدرت اصلی، ایران توانسته پس از ضربات اولیه، توازن خود را بازیابد و نقش خود را تقویت کند.

و دیگر تجربه آمریکایی-بریتانیایی برای سرنگونی دولت مصدق قابل تکرار نیست. پیش از این نیز پس از جنگ عراق علیه ایران که یکی از اهداف آن احیای بلوک‌های سیاسی، اجتماعی و فلسفی شناخته‌شده بود، شکست خورده است. بلکه ایران روابط خود را با مراکز بین‌المللی بریکس و شانگهای تقویت کرده و سپس استقلال هارتلند شمالی اوراسیایی را به عنوان قدرتی اساسی در غرب آسیا تحکیم بخشیده است.

آنچه امروز در خاورمیانه جریان دارد، صرفاً یک جنگ منطقه‌ای نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگ‌تر برای کنترل «قلب جهان» است. هارت‌لند جنوبی به میدان اصلی این رقابت تبدیل شده و آینده نظم جهانی تا حد زیادی به سرنوشت این منطقه گره خورده است.

کد خبر 1875045

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha