به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از کرمان؛ امروز یکشنبه(۲۹ شهزیور) با تیتر یک مطلب در فضای مجازی کنجکاو میشوم آن را کامل و بادقت بخوانم:
"در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد، چون این کار در شأن من نبود"
این همان تیتری است که به محض دیدن آن، مطالب مشابه در ذهنم را مرور میکنم و میرسم به آنجا که فرموده بودند: من اگر قرار باشد جایی غیر از قم و تهران زندگی کنم، آنجا حتماً کرمان است. (نقل به مضمون)
علاوه بر این، هم ایشان خاطرات فراوان و جذابی از استان کرمان دارند و هم کرمانیها به ویژه پیشکسوتان انقلاب روزهای فراموشنشدنی با ایشان سپری کردند؛ از جیرفتیهای خونگرم تا رفسنجانیهای بامعرفت؛ از بمیهای غیرتمند تا کرمانیهای مهماننواز.
ایشان جدای از اینکه در جریان زلزله بم در سال ۱۳۸۲ شخصاً دو بار به این شهر آمده و وضعیت زلزلهزدگان را از نزدیک بررسی کردند؛ در اردیبهشت ماه ۱۳۸۴ در سفری ۱۰ روزه به کرمان خاطراتی فراموشنشدنی برای مردم دیار کریمان رقم زدند.
شهید خامنهای به روایت خودش؛ روایتهای حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای رضواناللهعلیه از زندگی و زمانهی ایشان است که براساس منابعی چون:خوندلیکهلعلشد، روایت آقا، شرحاسم و khamenei.ir پس از شهادت رهبر شهید مخاطبان فراوانی پیدا کرده است.
در تازهترین مطلب از سلسله مطالب شهید خامنهای به روایت خودش؛ روایتی از روزهای پایانی تبعید ایشان در دوره قبل از انقلاب در جیرفت منتشر شده که به شرح ذیل است:
شهریور سال ۱۳۵۷، عدم کنترل رژیم طاغوت براوضاع کشور، شامل تبعیدیها هم میشد. برخی از آنها بدون اجازه جیرفت را ترک کردند؛ که از این عدّه، برخی کاملاً نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند.
ولی من در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد. نمیخواستم مرا مانند برخی برادران در حال فرار دستگیر کنند، چون این کار در شأن من نبود. لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسماً صادر شود، و میدانستم این امر دیری نخواهد پائید.
شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت: شما آزاد هستی. من هیچگونه تعجّب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر با بیتفاوتی برخورد کردم. از این موضع من خیلی متعجّب شد.
گفتم: میخواهم در جیرفت بمانم! تعجّبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم بشمرم و شهر را ترک کنم. به او گفتم: نه، اینجا خواهم ماند. من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال میدادم آزادی من توطئهای برای از بین بردن من در راه باشد.
شنیده بودم که برخی از تبعیدیها را در مسیر بازگشتشان، با یک تصادف ساختگی از میان برداشتهاند. من این خبر را از رادیو تهران شنیدم که در آن ایّام وقایع مجلس شورا را پخش میکرد، و این خبر بر زبان یکی از اعضای مجلس جاری شد.
مجلس در آن هنگام دستخوش هرج و مرج عجیبی بود. برخی نمایندگان از سر خودشیرینی میکوشیدند از انقلابیّون دفاع کنند. وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال چنان توطئهای را تقویت میکرد.
تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت بدون اطّلاع رژیم حاکم باشد. کسی را نزد دوستم حاجی صدیقی که در بم رانندهی کامیون بود و فرد دیگری در آن شهر یعنی یزدانپناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند، به آنها گفتم: قصد دارم از جیرفت فرار کنم و جریان را برایشان گفتم. گفتند: شما را شبانه میبریم و لازم است اتومبیل و اثاثیّهی شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجّه خروج شما از این شهر نشود. من در خانه اثاث و وسایل فراوانی داشتم که غالباً برادرانی که به دیدنم آمده بودند، با خود آورده بودند. وسایل ضروری را برداشتم و بقیّه را رها کردم.
به برادران گفتم: این اثاث و وسایل، وقف تبعیدیهایی است که به جیرفت میآیند. امّا خوشبختانه دیگر کسی از آنها استفاده نکرد؛ چون انقلاب به یاری خدای تعالی شروع شد و با لطف و فضل او به پیروزی رسید.
سحرگاه از جیرفت بیرون آمدیم و به بم رفتیم. بعداً یکی از برادران اتومبیل مرا به بم آورد. دو روز در این شهر ماندم و با اهالی دیدار کردم.
سپس به سوی شهر کرمان رهسپار شدیم، که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر، شبانه راه پیمودیم. چند دلیل برای احساس یک شادیِ عمیق وجود داشت: آزادی ... اوجگیری جنبش اسلامی مردم ... تصاویر آیندهی روشن ... اینها همه دوشادوش لذّتهای سفر شبانه در مسیری شاد و فرحبخش بود.
نظر شما