روایتی از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴ /جان‌مان را می‌دادیم اما نماز جماعت را ترک نمی‌کردیم

یاد کودکی ام افتادم، ۹ ساله بودم که از تلویزیون خبر ورود آزادگان به کشور را شنیدم. چند روز بعدش یکی از کوچه های محله ما را چراغانی کردند و همهمه عجیبی سر ظهر ما را از خانه به سر آن کوچه رساند. مردی رنگ و رو پریده با موهای کاملا کوتاه را که حلقه ای گل گلایل دور گردنش انداخته و روی دوش گرفته بودند....

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی

شب خاطره‌گرامیداشت سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، در مسجد شهدای دیانتی رشت، فضایی سرشار از عطر ایثار و دلدادگی بود؛ شبی که پیرمردان خاطره‌های فراموش‌ناشدنی از کوچه‌های اسارت را بازگو می‌کردند. حاج نورالله توده، آزاده و جانباز پرافتخار دفاع مقدس، در جمع عاشقان و دلدادگان، از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴، از جستجوی خودکار تا سلول انفرادی و از تعهدی آهنین برای برپایی نماز جماعت گفت؛ روایتی که نشان می‌داد آزادگان ایران اسلامی، حتی در سخت‌ترین لحظات اسارت، با شجاعت و ایمانی وصف‌ناپذیر، از حریم اعتقادات خود دفاع کردند و امروز، میراث‌داران آنان، همچنان در مسیر ولایت و سربازی برای ظهور، استوار ایستاده‌اند.

شب خاطره‌گرامیداشت سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، در مسجد شهدای دیانتی رشت، فضایی سرشار از عطر ایثار، دلدادگی و وفاداری به آرمان‌های انقلاب بود. در این آیین معنوی که با حضور جمعی از خانواده‌های معظم شهدا، ایثارگران، آزادگان و مردم ولایتمدار رشت برگزار شد، حاج نورالله توده، آزاده و جانباز پرافتخار دفاع مقدس، روایتی شنیدنی و تأثیرگذار از روزهای سخت اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق بازگو کرد؛ روایتی که نشان‌دهنده اوج ایمان، صبر و استقامت آزادگان ایرانی در برابر شکنجه‌ها و فشارهای روانی دشمن بود.

روایتی از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴ /جان‌مان را می‌دادیم اما نماز جماعت را ترک نمی‌کردیم


این آزاده سرافراز گیلانی که سال‌ها در آسایشگاه‌های رژیم بعث در اسارت به سر می‌برد، خاطرات خود را اینگونه آغاز کرد: ترکیبی بود؛ بخشی از عزیزان ما از جمله خودم را از آسایشگاه صدا کردند و به عنوان تبعیدی به آسایشگاه دیگری فرستادند. در این آسایشگاه، یک سرباز عراقی به نام «جمعه» مراقب ما بود. من از ناحیه پا مجروح بودم و راه رفتن برایم مشکل بود.

وی ادامه داد: روزانه برای گرفتن برخی مطالب و آوردن آنها به داخل آسایشگاه، به آسایشگاه‌های دیگر می‌رفتیم و جلساتی داشتیم. جمعه مراقب ما بود. یک روز وقتی از آسایشگاه ۱۴ به آسایشگاه مقصد می‌رفتم، جلوی من را گرفت و شروع به تفتیش کرد. من یک مغزی خودکار را در لای شلوارم پنهان کرده بودم و چندلا کرده بودم. هر چه تفتیش کرد، چیزی پیدا نکرد. یک‌باره به من گفت: «خودکارت کجاست؟ بگو!» من گفتم: «خودکار ندارم.»

حاج نورالله توده در ادامه افزود: این موضوع به کتک مفصلی انجامید و ما را به صف آوردند. روزی که تفتیش آسایشگاه شد، یک دفترچه دعا را از ما گرفتند و ما را به گوشه‌ای از آسایشگاه برده و از بقیه جدا کردند. به من گفتند که اگر تو را به سلول نبرم، اعتقاد یک آدم بعثی را به صدام خیانت کرده‌ام و باید در آن دنیا جوابگو باشم. شروع کردند به زدن من و بعد مرا به‌عنوان زندانی به سلول انفرادی درون اردوگاه بردند.

روایتی از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴ /جان‌مان را می‌دادیم اما نماز جماعت را ترک نمی‌کردیم


وی با اشاره به یک ماه شکنجه و آزار در آن دوران، تصریح کرد: عزیزان ما برای اینکه نماز جماعت را در اردوگاه برگزار کنند، به سختی می‌افتادند. یک ماه، شاید بیشتر، هر روز صبح و ظهر از تونل‌های کار عبور می‌کردیم و شلاق می‌خوردیم، دوباره به آسایشگاه برمی‌گشتیم و نماز جماعت برگزار می‌کردیم. فردا دوباره آب را روی ما می‌بستند و غذا را سه وعده به یک وعده کاهش می‌دادند تا شاید دست از این کار برداریم.

این آزاده سرافراز با اشاره به شرایط طاقت‌فرسای آسایشگاه گفت: زدن‌ها به گونه‌ای بود که آسایشگاه که ظرفیت یکصد نفر را داشت، دویست نفر را در آن جای داده بودند. به گونه‌ای که اگر کسی می‌خواست بخوابد، باید دیگری می‌ایستاد تا نفر اول دراز بکشد و بقیه افراد نیز باید پشت سر هم به هم ماساژ می‌دادند تا آسیب‌های ناشی از کابل‌های شکنجه، کمی التیام پیدا کند.

حاج نورالله توده با تأکید بر تعهد راسخ آزادگان در برابر اعتقاداتشان، خاطرنشان کرد: ما با هم تعهد کرده بودیم که حتی اگر شروع به کشتن ما کنند، نماز جماعت را ترک نکنیم. این اقدام ما تا جایی ادامه یافت که خبر به گوش حاج‌آقا ابوترابی رسید.

ایشان از طریق بیمارستان به برخی از بچه‌های مریض ما که در موصل بودند، پیغام فرستادند که «به آزادگان بگویید که اگر ابوترابی را قبول دارید، امروز حجت بر شما تمام است و نمی‌توانید این مسیر را ادامه دهید. حفظ شما واجب‌تر از برگزاری نماز جماعت است.»

روایتی از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴ /جان‌مان را می‌دادیم اما نماز جماعت را ترک نمی‌کردیم



وی ادامه داد: برخی از آزادگان ما حاضر بودند جان خود را نثار کنند تا اعتقادات و مبانی مذهبی خود را حفظ کنند و در مقابل دشمن سر تسلیم فرود نیاورند.

این آزاده و جانباز پرافتخار دفاع مقدس با گرامیداشت یاد و خاطره شهدای غریب در اسارت، اظهار کرد: ما ۵۵ شهید آزاده غریب در استان گیلان داریم که در اردوگاه‌های عراق به شهادت رسیدند و سال‌ها پیکرهایشان در اسارت ماند.

روایتی از یک ماه شکنجه در آسایشگاه ۱۴ /جان‌مان را می‌دادیم اما نماز جماعت را ترک نمی‌کردیم


وی اضافه کرد: امیدواریم که ما بتوانیم قدردان آن میراث عزیزان باشیم و امروز، به‌عنوان سربازان سنگر ولایت، همچنان در مسیر شهدا و در راه آرمان‌های انقلاب اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر(عج)، استوار و پایدار بمانیم.

یاد کودکی ام افتادم، ۹ ساله بودم که از تلویزیون خبر ورود آزادگان به کشور را شنیدم. چند روز بعدش یکی از کوچه های محله ما را چراغانی کردند و همهمه عجیبی سر ظهر ما را از خانه به سر آن کوچه رساند. مردی رنگ و رو پریده با موهای کاملا کوتاه را که حلقه ای گل گلایل دور گردنش انداخته و روی دوش مردها به سمت منزلی می آمد که درش باز بود. خودم را از بین جمعیت به حیاط منزلی که آب و جارو شده بود رساندم وزنانی که از شوق گریه میکردند و مثل پروانه ازین سر خانه به آن سرش میرفتند و از مهمان ها پذیرایی میکردند میدیدم، اما افسوس که آنروز معنای اسیر و آزاده و غربت را نفهمیدم و از بین آن شلوغی ها آسان گذشتم و با کودکان دیگر پی بازیمان رفتیم. بعدها که بزرگتر شدم و مفهموم بزرگ این واژه های قشنگ را درک کردم آنها از آن محله رفته بودند...
حالا میدانم هر کدام ازین آزادگان در سینه هایشان چه اسراری نهفته و چه لحظاتی را زیسته اند که ما آرامش امروزمان را مدیونشان باشیم.

این شب و این مراسم با مداحی و مرثیه‌سرایی در رثای شهدای آزاده و اهل‌بیت(ع) به پایان رسید و حاضران با قرائت فاتحه، روح مطهر شهدای والامقام را به درگاه الهی سپردند و ذهنمان درگیر هزار حرف نگفته و نشنیده دیگر ازین آزادگان سرافراز ماند.

کد خبر 1899890

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha