به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی
معنی «جا ماندن» را دقیقا زمانی درک کردم که همکارانم کوله بار می بستند و راهی کربلا میشدند و من نمی توانستم همراهشان باشم. یک سال، دو سال، سه سال... اصلا سال هایش دیگر برایم مهم نیست. من سالهاست جامانده ام. حتی این روزها که یکی یکی همکارانم میرفتند تا روایتگر حضور میلیونی ملتی باشند که وفادار رهبر شهیدمان هستند هم، نتوانستم همراهشان بروم. نتوانستم بغض ها و حسرت هایم را خالی کنم و دنبالشان بدوم تا از کاروان دلدادگی عقب نمانم.
دلم طاقت ندارد. من به چشم خود میدیدم که گروه رسانه ای شب راه افتادند تا صبح پشت سر آقایمان نماز بخوانند و وداع کنند.

از صبح گذشته، دیگر نمازشان را خوانده اند و خستگی راه را هم تکانده اند، گوشی را برمیدارم و به یکیشان زنگ میزنم. از همان همکاران قدیمی با معرفتی است که با هم نان و نمک خورده ایم و زیر آفتاب و مهتاب و باران آسمان رشت زیاد با هم راه رفته ایم و توی کوچه و خیابان هایش ایستاده خبر نوشتیم و خبر ارسال کردیم.
گوشی را برداشت و زیارت قبولی گفتم و بغض راه گلویم را بست. «ستوده» که حال و هوایم را میشناسد بلافاصله گفت «جات خالی، اینجا کربلای ایران بود»
پرسیدم «نماز خواندید» که جواب داد: «مردم شانه به شانه هم ایستاده بودن، مصلی جای نفس کشیدن نبود. از بس جمعیت آمده. چون دخترم همراهم بود نتونستم وارد مصلی بشم. از همون بیرون صدای نمازها میومد...»
گفتم «باز جا موندم». گفت «جا نموندی تو داری قدم خودت رو بر میداری. بنویس دیدن اون پنج تابوت کنار هم یک دنیا حرف داشت. مخصوصا تابوت نوه امام دلمون رو بیشتر خون کرد، اون عمامه و چفیه حضرت آقا به دنیا نشون داد که اماممون هیچی ازین دنیا نداشت و با خودش هیچی نبرد...»
نمی دونم چرا یک دفعه یاد پنج تن آل عبا افتادم، سرم رو گرفتم بین دستامو گوشم رو تیز کردم حرفاشو بهتر بشنوم. انگار روضه یک خبرنگار برای امام امت جاش بین روایت هایی که تا حالا شنیده بودم کم بود.
ستوده ادامه داد: ما کاری نکردیم، اما رهبرمون اونقدر بزرگ بود که از همه دنیا آدم آمده. خیلی ها از کشورهای دور با زن و بچه های کوچک. هوا گرمه البته نه مثل کربلا، اما اینجا همش کربلاست. تهرانی ها خیلی خوب دارند میزبانی می کنند درب اغلب خانه ها باز است برای پذیرایی و استحمام و... در مسیر موکب ها هم زیادند. همه چی هست اما داخل مترو نا هماهنگیست. خنک نیست و مردم فقط آنجا اذیت میشوند.
ما داخل یک مسجد اسکان گرفته ایم. وسط شلوغی مسجد یک مرد میانسال آمد سمت وضوخانه، یکی از همکاران رسانه ای دیده بودش. صدایمان کرد و با اشاره به ما نشانمان داد رفتیم از دور نگاهش کردیم. گفت یک جانباز جنگ تحمیلی هشت ساله است. دو چشم و دو دست نداشت. یک پایش هم مصنوعی بود. شرمندگی ما بیشتر شد. کسی از او انتظار نداشت با این وضعیت و شلوغی مراسم تشییع آقا بیاید اما هنوز تکلیفش را میدانست...

نمیخواستم زیاد مزاحمش شوم، شنیدن همین جملات و روایتش برایم سنگین بود. به بهانه پشت خطی تلفن را قطع کردم یکی دیگر از همکاران بود. با ناراحتی گفت «نرفتم». تمام این صد و بیست شب گذشته را در میدان شهدای ذهاب رشت بود. گفت همکاران عکاس و روایتگر رفتند من و چند نفر دیگر ماندیم میدان را حفظ کنیم.
تمام مکالمه ما مثل رزمنده ها بود. گفت «تا رهبرمون دستور نداده، نباید میدان رو خالی کنیم. دلم میخواست برم پشت سر آقامون نماز بخونم، اما این سنگر رو نباید تنها میگذاشتم. موندیم تا بقیه با خیال راحت برن و نگران اینجا نباشن...»
ما توی جنگ هشت سال دفاع مقدس تازه به دنیا اومده بودیم. صدای آژیر و پناه گیری و روایت های شهید آوینی رو یادمون هست. توی جنگ ۱۲ روزه بزرگ شدیم و حالا توی جنگ رمضان با اینکه کمرمان شکسته اما قامت استوار کرده ایم تا پرچممان به دست صاحب اصلیش برسد.
زهرا گفت اتفاقا موقع بدرقه همکاران آنجا بودم. برایت فیلم و عکس میفرستم که دلت آرام شود.
فیلم و عکس فرستاد. کار خوبی کرده بود و آن وسط با چند نفر از همکاران یه یادگار گفتگو گرفته بود. حرفهایشان قشنگ بود. اجازه گرفتم همین جا در همین گزارش منتشرش کنم.
نظر شما