به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی
هنوز نخوابیدم. یک عالمه حرف توی دلم هست که به زبان نمی آید، نمی توانم حتی روی کاغذ بنویسمشان.
سردرد همیشگی کلافه ام کرده. چشم هایم از بس گریه کرده ام پف دارد و تارو مه گرفته هستند. دارم با خودم حرف میزنم. توی آشپزخانه. هی این شعله گاز را می سابم هی می روم روی آن یکی شعله...
چهار ماه است که دست به خانه و آشپزخانه نزدم. هی آمدم پختم، شستم، رفتم موکب و مسجد کنار مردمی نشستم که شبیه من بودند. بغض توی دلشان گیر کرده و هی حرف میزنیم هی همدیگر را بغل میکنیم هی به هم دلداری میدهیم که قوی باش اما این دروغ را نمی توانیم باور کنیم. قوی بودن زمانی بود که یکی مثل کوه پشتمان ایستاده بود و تشویقمان میکرد برای ادامه... اما حالا چی!؟
فهیمه میگفت «چرا این سال لعنتی تمام نمیشه، چقدر غم و مصیبت دیدیم»
داشتم به قبل عید نوروز و بعدش فکر میکردم. برای من از یکسال هم بیشتر گذشته. ماه رمضان و عید فطرش، عید نوروز، عید قربان و غدیر و محرم و... همه رو دیدیم، همه رو با هم پشت سر گذاشتیم اما نه مزه سحری های ماه رمضان سال های گذشته رو داشت نه افطاری ها به مزاجمان خوش بود. عیدش را هم از روی تکلیف به یکدیگر تبریک میگفتیم و حتی لبخند به لب کسی نبود. حتی کسی را ندیدم که پیراهن سیاهش را عوض کرده باشد.
همان لباس سیاه تا امروز که محرم است تن مردم است. تن مردمی که شب و روز جانفدا شدند و کف میدان به مبعوث شدن خود افتخار می کنند...
محدثه زنگ زده بود که میری تهران؟ گفتم ۱۷ ساله از گیلان خارج نشدم، خیلی محکم و عجله ای گفت «همین یه فرصتو داری. اگه نری معلوم نیست کی قسمتت بشه»
راستش ترسیدم. بعد از جنگ ۱۲ روزه خیلی نگران بودم. هم برای سن اماممون، هم اینکه لیاقتشون شهادته و اگر به آرزوش نرسه جواب این همه سال خدمت و رحمت چی میشه! پیش خودم گفتم خب پیامبر(ص) هم شهید نشدند. حتما اجرشون محفوظه.
صدای اونور خط منو به خودم آورد که «چیکار کنم اسمتو بنویسم؟» منم بدون مشورت و هماهنگی با خانواده گفتم بنویس. خودسرانه ترین تصمیمی بود که توی این سال ها گرفته بودم. اصلا انگاری برام مهم نبود این دفعه کسی از دستم ناراحت بشه یا نشه. تمام مدت به کسی حرفی نزدم. اما هر روز و هر شب تا روز موعود برسه هزار بار با «آقا» حرف میزدم. کجا بشینم. چطور خودمو بهشون برسونم، ازشون طلب دعای خیر کنم. چفیه و انگشتری تبرک هدیه بگیرم و...
روز موعود رسبد. مادر آشپزی داشت. زنگ زد برم کمک گفتم سرکارم. به هیچکس غیر از همسرم نگفتم کجا میرم... میترسیدم همش یک رویا باشه. وقتی رسیدم خیابان کشور دوست، کشورم رو بیشتر دوست داشتم. کوچه به کوچه رفتم و از گیت های بازرسی عبور کردم. اما هیچی مثل چیزهایی که فکر میکردم نبود.
خیلی راحت و بی دردسر کارها انجام میشد. فضا خیلی مخوف نبود، مثل مخفیگاه های زیرزمینی، مثل تالارهای بزرگ تشریفاتی و... همه چیز در ساده ترین شکل ممکن.
از خیلی ها عقب بودم، به عقب که نگاه میکردم از خیلی ها جلوتر... آن وسط ها یک جای تنگ و لوله شده پیدا کردم و نشستم وسط جمعیت. گزارشگر آقای «سلامی» داشت با مردم گفت وگو میکرد. مجری داشت حرف میزد و مردم ترک و لر و بلوچ و... می آمدند و با سلام و صلوات شعاری میدادند و می نشستند یک گوشه ای.
از جایم ناراحت بودم. این همه راه را به سختی آمدم و حضرت آقا را از دور ببینم؟ هیچی نگم؟ در جمع خودمانی آخرین گفت و گوهایش نباشم...
یک ساعتی از برنامه گذشت. دلم آشوب شدیدی گرفت. انگار خبری از آمدن «امامم» نبود. واقعا نبود. یکجوری سر سنگین مراسم را جمع کردند. جمعیت هاج و واج همدیگر را نگاه میکردند. مگر میشد مهمان آمده باشد و صاحب خانه نیاید!... مثل لشکر شکست خورده نشستیم توی ماشین ها و برگشتیم.
جنگ بود. حتما که سلامتی آقا و مولایمان مهمتر بود. اصلا مگر مهم بود ردیف چندم بنشینم. اصلا مگر مهم بود آقا من را میدید! یا اصلا مگر وقتی میدیدمش چه حرفی برای گفتن داشتم..
اصلا به قد و قواره من میخورد یک روزی بروم خیابان کشور دوست، بروم محل دیدار همیشگی حضرت آقا با مردم و مسئولانش، روی آن زیلوهای صنایع دستی آبی رنگی که همیشه در تلویزیون دیده بودم بنشینم و از دور چشم از چهره مثل ماهش برندارم!
یاد حرف محدثه افتادم «شاید این آخرین فرصت باشه» من از آخرین فرصتی که داشتم درست استفاده کرده بودم. من رفتم اما ایشان نیامدند.
هنوز جنگ است. یکسال گذشته یا من فکر میکنم این یکسال کش آمده است!؟
زمان برای همه ما در نهم اسفند ۱۴۰۴ متوقف شده...
چهار ماه گذشته. تلفن زنگ میخورد، یکی از بچه های مسجد است می گوید «میخوای امشب برای وداع تهران بری!» جوابش را ندادم. چیزی برای گفتن نداشتم. یک عالمه حرف توی دلم هست که به زبان نمی آید، نمی توانم حتی روی کاغذ بنویسمشان.
فهیمه گفته بود «چرا این سال لعنتی تمام نمیشه؟» حالا میدانم پاسخش را. چون بعضیها نه در پایان، که در نرسیدنشان معنا پیدا میکنند.
سردرد همیشگی کلافه ام کرده. چشم هایم از بس گریه کرده ام پف دارد و تارو مه گرفته هستند. دارم با خودم حرف میزنم، توی آشپزخانه. هی این شعله گاز را می سابم هی می روم روی آن یکی شعله... من از رفتن و نرسیدن و ندیدن میترسم. خیلی ها برای آخرین وداع میروند اما خیلی ها مثل من حتی یکبار هم نتوانستند مولایشان را از نزدیک ببینند. شاید رفتند، شاید نرسیدند، شاید نیامد...
نظر شما