به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از ایلام، ماه رمضان برای خانواده «کاروان» همیشه بوی دعا، اشک و آسمانی شدن داشته است؛ ماهی که هم خاطره تلخ از دست دادن دختر جوان خانواده را در دل خود دارد و هم افتخار رسیدن فرزندشان به مقام شهادت.
در میان هیاهوی روزهای پرالتهاب جنگ و تجاوز رژیم صهیونیستی و آمریکا، خانهای در ایلام، شبهایی را با اضطراب، دعا و دلتنگی سپری میکرد؛ مادری که تمام شب قرآن در دست داشت و برای سلامتی رهبر انقلاب و رزمندگان دعا میکرد، بیآنکه بداند ساعاتی بعد قرار است پیکر فرزندش با قرآن بر سینه به خانه بازگردد.
شهید «حسین کاروان» از نیروهای سپاه، جوانی بود که گویا پیش از همه بوی آسمان را شنیده بود؛ تماسهای مکرر، دلتنگیهای ناگهانی و خواهش برای دیدن مادر، نشانههایی بود که خانواده بعدها فهمیدند وداع آخر بوده است.
رمضان؛ ماهی میان غم و شکوه
در مراسم بزرگداشت این شهید، محمد رحیمی مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام با اشاره به سختیهایی که خانواده شهید در سالهای گذشته تحمل کردهاند به خبرنگار شبستان گفت: برای این خانواده، رمضان فقط ماه روزه و عبادت نیست؛ ماهی است که هم داغ دارد و هم افتخار. سالها قبل در همین ماه، دختر عزیز خانواده آسمانی شد و حالا نیز فرزند رشیدشان به شهادت رسید. اما این خانواده نشان دادند که چگونه میشود در اوج غم، سربلند ایستاد.
وی افزود: شهید حسین کاروان جوانی مؤمن، متعهد و عاشق ولایت بود و خانوادهاش نیز نمونهای از صبر و ایمان هستند.

روایت مادر
مادر شهید، با چشمانی اشکبار اما صدایی محکم، از آخرین تماسهای فرزندش روایت میکند؛ تماسهایی که حالا هر کلمه آن برایش معنایی دیگر دارد.
او میگوید: جمعه به من زنگ زد و گفت مادر، دوشنبه مرخصی میآیم. خیلی خوشحال بود. من هم ذوق کرده بودم که دوباره میبینمش. اما شنبه که جنگ شروع شد، دوباره تماس گرفت و گفت مادر دیگر نمیتوانم بیایم، اوضاع جنگی شده است.
مادر شهید ادامه میدهد: اول فکر کردم فقط دلتنگ شده، اما دیدم پشت سر هم تماس میگیرد. ساعت ۱۰ صبح، دوباره ظهر، عصر و شب. هر بار فقط میگفت دلم برایتان تنگ شده است.
او با بغضی سنگین میگوید: گفتم پسرم تو فرزند رزمندهای هستی که سالها زیر آتش جنگ بوده؛ نترس، محکم بمان. اگر ما سنگر را خالی کنیم کشور دست دشمن میافتد. اما حسین گفت: مادر من نمیترسم، فقط نمیدانم چرا اینقدر دلم برای شما تنگ شده است.
مادر، من شهید میشوم
مادر شهید میگوید مدتی قبل، فرزندش حرفی زده بود که آن زمان جدی نگرفته بود: به من گفت مادر، دعا کن عاقبتبهخیر شوم، من شهید میشوم. من خندیدم و گفتم شهادت که به این راحتی نصیب کسی نمیشود. پدرت سالهاست دعا میکند شهید شود. اما حسین گفت: شما خواهید دید.
او ادامه میدهد: آن شب تا سحر خواب به چشمم نیامد. قرآن دستم بود و فقط برای سلامتی رهبر دعا میکردم. از خدا میخواستم اگر قرار است از عمر کسی کم شود، از عمر ما کم کند و به عمر رهبر اضافه کند.
لحظهای که دنیا ایستاد
سحرگاه بود که خبر حمله به سپاه سیروان پیچید.
مادر شهید روایت میکند: به همسرم گفتند سپاه سیروان را زدهاند. اول باور نکردیم. اما ته دلم خالی شد. همسرم رفت پیگیری کند و من ماندم با قرآن و دو کودک خردسال.
او میگوید: همان لحظه قرآن را به آسمان گرفتم و گفتم خدایا اول رزمندگان اسلام را حفظ کن، بعد حسین مرا. اگر هم شهید شده، فدای امام حسین(ع).
آرامشی میان آیات قرآن
مادر شهید میگوید در همان لحظات سخت، ناگهان چشمش به آیه ۱۶۹ سوره آل عمران افتاد؛ آیهای که میفرماید شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
{وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ}
او با چشمانی خیس میگوید: وقتی این آیه یادم آمد، آرام شدم. با خودم گفتم غم من از غم حضرت زینب(س) که سنگینتر نیست. من دو فرزند از دست دادهام اما حضرت زینب(س) در یک روز عزیزان بسیاری را تقدیم کرد. از خدا خواستم صبر زینبی به من بدهد.

قرآنی که روی سینه شهید ماند
همرزمان شهید بعدها برای خانواده تعریف کردند که حسین تا ساعت ۳ بامداد بیدار بوده و با دوستانش صحبت میکرده است.
مادر شهید میگوید: گفتند بعد از آن به محل استراحت رفته، قرآن را باز کرده و کنار قرآن نشسته است. صبح وقتی پیکرش را بیرون آوردند، قرآن باز روی سینهاش افتاده بود.
او لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: فهمیدم خدا حسینم را پذیرفته است.
پدری که هنوز آرزوی شهادت دارد
پدر شهید نیز از رزمندگان دوران دفاع مقدس و بازنشسته سپاه است؛ مردی که سالها آرزوی شهادت را در دل داشته است.
مادر شهید میگوید: پدرش همیشه دعا میکرد با مرگ طبیعی از دنیا نرود. حسین در چنین خانهای بزرگ شد؛ خانهای که عشق به اهلبیت(ع)، ولایت و شهادت در آن جریان داشت.
خانه شهید حسین کاروان این روزها پر از اشک است، اما اشکی که با افتخار آمیخته شده؛ مادری که فرزندش را تقدیم اسلام کرده، هنوز هم قرآن را در آغوش میگیرد و برای سربلندی ایران دعا میکند.
روایت این خانواده فقط قصه یک شهادت نیست؛ قصه مادری است که میان داغ فرزند و عشق به ولایت، ایستاد و گفت: اگر حسینم شهید شده، فدای امام حسین(ع).

دختر این خانواده ۸ سال پیش در سن ۲۱ سالگی نیز به دلیل ایست قلبی دار فانی را وداع گفته است.
نظر شما