داغی که با همراهی مردم تسلی یافت

میناب این روزها هنوز در سوگ نوگلانش آرام نگرفته است و گلزار شهدای دانش‌آموز شجره طیبه پُر است از اشک‌های پدران و مادرانی که داغ فرزندانشان همچنان تازه است و در میان آنان، پدر شهید «آریا بهادری»، مرتضی بهادری با چهره‌ای آرام اما صدایی بغض‌آلود کنار مزار فرزندش نشسته و از روزی می‌گوید که زندگی‌اش را به پیش و پس از «۹ اسفند» تقسیم کرد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از شرق هرمزگان، میناب هنوز از داغ ۹ اسفند رها نشده است؛ روزی که صدای انفجار در دبستان «شجره طیبه» آینده شهر را نشانه رفت و نوگلانی را به آسمان سپرد.

در میان خانواده‌های داغدار، چهره آرام اما بغض‌گرفته «مرتضی بهادری» بیش از همه نگاه‌ها را مکث می‌دهد؛ پدری که از کنار مزار پسرش، «آریا بهادری»، روایت صبحی را بازگو می‌کند که زندگی‌اش را برای همیشه به دو بخش «قبل» و «بعد» تقسیم کرد.

او با قدردانی عمیق از مردم میناب که لحظه‌ای او و دیگر خانواده‌ها را تنها نگذاشتند، می‌گوید: اگر آن همراهی‌ها، اشک‌ها و همدردی مردم نبود، تحمل این مصیبت برای ما ممکن نمی‌شد. مردم هرمزگان در این داغ، مثل خانواده کنارمان بودند.

آریا همیشه می‌گفت: شهید آریا بهادری…

پدر شهید از روزهای پایانی عمر فرزندش خاطره‌ای عجیب را بازگو می‌کند؛ خاطره‌ای که امروز معنایی دیگر یافته است: آریا بارها با جدیت می‌گفت: شهید آریا بهادری. ما این حرف‌ها را به حساب شیطنت کودکانه‌اش می‌گذاشتیم… اما حالا، پس از چهل روز، تازه می‌فهمیم که روح این کودک چقدر بزرگ بود.

صبح ۹ اسفند؛ روزی که پدر دیگر همان پدر سابق نشد

صدای مرتضی بهادری هنگام یادآوری صبح حادثه می‌لرزد. روایتش آرام اما شکسته است: آن روز بعد از شنیدن خبر آغاز جنگ و تعطیلی مدارس، از مدرسه روستای گورزانگ بیرون آمدم که یک ستون دود از دور دیدم. همسرم چند بار تماس گرفت تا بی‌قرار نشوم، اما از تعداد تماس‌های مردم فهمیدم حادثه‌ای بزرگ افتاده… هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که مدرسه را زده باشند.

مسیر تا مدرسه شلوغ و حجم ترافیک بالا بود. او روایت می‌کند که مجبور شد خودرو را کنار بگذارد و پیاده بدود: هر قدمم سنگین‌تر از قبلی بود… انگار پاهایم توان نداشت. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، قلبم بیشتر گواه می‌داد فاجعه‌ای رخ داده.

صحنه‌ای که هیچ پدری تاب دیدنش را ندارد

وقتی به مدرسه رسید، همه‌چیز برای او متوقف شد: صحنه‌هایی بود که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود… چند لحظه آواربرداری کردم، اما دستانم یاری نکرد. نمی‌دانستم باید گریه کنم یا فریاد… پیکر آریا را ساعت ۲۲:۳۰ همان شب، عمویش شناسایی کرد.

آریا؛ کودکِ اجتماعی، مودب و عاشق وطن

مرتضی بهادری از ویژگی‌های پسرش می‌گوید ویژگی‌هایی که او را از هم‌سن‌وسالانش متفاوت می‌کرد: اجتماعی بود، خیلی مودب بود، احترام پدر و مادر را همیشه رعایت می‌کرد؛ مهمان‌نواز بود و عاشق این بود که دوستان و فامیل را دعوت کند. روستای زادگاهمان، تلنگ آهوگانی را خیلی دوست داشت.

او از علاقه آریا به محفل ستاره‌ها و شخصیت محبوبش، سید کاظم روح‌بخش می‌گوید و اینکه آریا حتی در فوتسال هم فعال بوده است.

آخرین گفتگو؛ وداعی که آن روز معنایش را نفهمید

مرتضی بهادری به صبح حادثه اشاره می‌کند: شب قبل ماشینم خراب شده بود و به همین خاطر صبح با استپ هر دو رفتیم مدرسه. وقتی پیاده شد گفت: بابا برمی‌گردی؟ گفتم آره، می‌رم ماشین را درست کنم. گفت: زود بیا دنبالم… این آخرین جمله‌ای بود که از او شنیدم.

او از کلاسی می‌گوید که هر هفته آریا را برای آموزش فن بیان به بندرعباس می‌برد و اینکه مؤسسه آموزشی پس از چهل روز از شهادت او باخبر شد.

توصیه پدر شهید به کودکان و نوجوانان هم‌سن آریا

بهادری با نگاهی به آینده نسل جدید، می‌گوید: پسرم عاشق وطن بود و همیشه می‌پرسید چطور می‌توانم به کشورم کمک کنم؟ از هم‌سن‌وسال‌های او می‌خواهم درس بخوانند تا فردا بتوانند به کشورشان کمک کنند؛ هیچ کار خیری کوچک نیست؛ همین قدم‌های کوچک است که مملکت را می‌سازد.

قدردانی پدر شهید از مردم میناب

او بار دیگر با تأکید بر همراهی مردم می‌گوید: اگر مردم کنارمان نبودند، معلوم نبود چه بر سر خانواده شهدا می‌آمد و ما همیشه قدردان این همراهی هستیم؛ این محبت‌ها بود که توانست داغ ما را کمی آرام کند.

آریا بهادری، متولد ۷ بهمن ۱۳۹۵ در ۹ اسفند ۱۴۰۴ در حمله وحشیانه به دبستان شجره طیبه میناب به شهادت رسید.

گفتنی است؛ در حالی که تیم دیپلماسی کشورمان پای میز مذاکره بود دشمن آمریکایی_صهیونیستی با حمله ناجوانمردانه به بیت رهبری در تهران رهبر معظم انقلاب اسلامی و یاران صدیق و اعضای خانواده ایشان و سپس ساعاتی بعد با حمله ددمنشانه هوایی به دبستان شجره‌طیبه در میناب ۱۶۸ کودک دانش‌آموز و معلمانشان را به شهادت رساند.

کد خبر 1877602

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha