به گزارش خبرگزاری شبستان؛ شاعران ایرانی در این روزهای جنگ و خون ایران اشعاری سروده اند که در ادامه برخی از. آنها را آورده ایم.
از عشق وطن سینه ما آکنده است...
حاشا که خروش ما زِ پا بنشیند
یا آتش انتقام ما بنشیند
ایرانِ به قله رفته را میبینند
وقتی که غبار فتنهها بنشیند
از عشق وطن سینه ما آکنده است
در جنگ همیشه دشمنش بازنده هست
هرکس که به خاک میهنم چنگ انداخت
با دست خودش گور خودش را کنده است
محمدحسین مهدویان، شاعر
*********************************
وطن! لباس نبودی که با پریدن رنگت، لباس تازه بپوشم
به روزمان چه میآمد
اگر نجیب نبودی
اگر نجیب نبودم
به روی خاک تو شاید
همیشه شاد نبودم
ولی غریب نبودم
وطن! لباس نبودی
که با پریدن رنگت
لباس تازه بپوشم
چه ناسپاسم اگر من
شن کویر تو را هم
به عالمی بفروشم
قسم به پرچم تو!
به شادی و غم تو!
که من اگر که منم
تنی از این وطنم
شروع و پایانم
نسیم و طوفانم
نفس نفس جانم
تویی تو ایرانم
درخت باغ تو هستم
اگر به خاک بیفتم
چه باک اگر تو بمانی
صدای بغض توام من
اگر گرفته گلویم
چه غم اگر تو بخوانی
مباد بیم خزانت
که روی شاخهُ پیرت
جوانه هست و تو هستی
من از تو غرق تماشا
عبور میکنم اما
زمانه هست و تو هستی
قسم به پرچم تو!
به شادی و غم تو!
که من اگر که منم
تنی از این وطنم
شروع و پایانم
نسیم و طوفانم
نفس نفس جانم
تویی تو ایرانم
غلامرضا طریقی، شاعر
*********************************
من «احسنت» از تو میخواهم
برایت شعر آوردم نگاهت کو؟ صدایت کو؟
من "احسنت" از تو میخواهم، صدای خندههایت کو؟
تبرک میدهی آقا؟ دلم یک چفیه می خواهد
صله دادن به شاعرها؛ مرام باصفایت کو؟
نماز مغرب است آقا، بیا صفها مرتب شد
فدای صوت قرآنت، طنین آشنایت کو؟
حسینیه مزین شد میان خاک و خون حالا
بیا وقت قرار آمد، مسیر رد پایت کو؟
تنت در زیر آوار است؟ نه باور نخواهم کرد
قبایت کو؟ عصایت کو؟ نمیبینم! عبایت کو؟
قرارم بودی و رفتی... پریشانم، پریشانم
پیامی تازه می خواهم، دعا آقا، دعایت کو؟
کتیبههای بیت تو سیهپوشند و میگریند
غزل نه، روضه می بارم، رفیقم شانههایت کو؟
ریحانه طاهری
***************************************
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم/ حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی
برایت گریه کردم، شعر گفتم شعر کوتاهی
به شوق آفرینی، «خوب بود» ی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی، عجب ماهی
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش میکشد انگار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی
میلاد حبیبی
****************************
سروده فراز ملکیان، شاعر در دفاع از ایران عزیزمان:
به هوش باش برادر که قصه تکراریست
مخواب! قصهی امشب برای بیداریست
غدیر آمد و دین را اگرچه تبیین کرد
ببین رسانهی دشمن چکار با دین کرد
ببین چه کرد فریب رسانه با دلها
که شد غدیر به یکباره ظهر عاشورا
رسانه آمد تا کفر را امان بدهد
که اهل باطل را اهل حق نشان بدهد
رسانه گفت سپاه یزید بیشتر است
رسانه گفت بترسید! کوفه در خطر است!
رسانه گفت نمانده کسی برای حسین
رسانه گفت مکن خویش را فدای حسین
به جان لشگر حق این چنین نفاق افتاد
دریغ! آن چه نبایست، اتفاق افتاد
اگرچه آن همه دل با حسین بود ولی
حسین کشتهی تردید بود و بیعملی
دریغ و درد، همانها به کشتنش دادند
که نامههای فدایت شوم فرستادند
صدای جبههی حق را چه بیصدا کشتند
حسین را به خدا که رسانهها کشتند
زمان زمانهی مکر و فریب و نیرنگ است
از آن چه میشنوی ساده نگذری؟ جنگ است!
رسانه گوش تو را از دروغ پر نکند؟
به هوش باش خبرها تو را ترور نکند!
به هوش باش و بدان کار این جماعت پست
عوض نمودن جای شهید و جلاد است
نه سوریهست نه لبنان نه غزه، ایران است!
به پایگاه علی هر که زد پشیمان است
بزن که آن چه زدی زخم نیست، تسکین است
بزن که آخر این شاهنامه شیرین است
بزن که موشک تو مثل مرغ آمین است
لوای ظلم میافتد اگر که دین، دین است
زمانه بر سر جنگ است یاعلی مددی
نبستهایم به جز تو امید بر احدی
جهان از این همه ظلمت عبور خواهد کرد
خبر رسیده که مهدی ظهور خواهد کرد
************************
غلامرضا طریقی شاعر درباره وطن گفت:
به روزمان چه میآمد
اگر نجیب نبودی
اگر نجیب نبودم
به روی خاک تو شاید
همیشه شاد نبودم
ولی غریب نبودم
وطن! لباس نبودی
که با پریدن رنگت
لباس تازه بپوشم
چه ناسپاسم اگر من
شن کویر تو را هم
به عالمی بفروشم
قسم به پرچم تو!
به شادی و غم تو!
که من اگر که منم
تنی از این وطنم
شروع و پایانم
نسیم و طوفانم
نفس نفس جانم
تویی تو ایرانم
درخت باغ تو هستم
اگر به خاک بیفتم
چه باک اگر تو بمانی
صدای بغض توام من
اگر گرفته گلویم
چه غم اگر تو بخوانی
مباد بیم خزانت
که روی شاخهُ پیرت
جوانه هست و تو هستی
من از تو غرق تماشا
عبور میکنم اما
زمانه هست و تو هستی
قسم به پرچم تو!
به شادی و غم تو!
که من اگر که منم
تنی از این وطنم
شروع و پایانم
نسیم و طوفانم
نفس نفس جانم
تویی تو ایرانم
نظر شما