روایت ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر شهید محسن‌زاده

۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر همسر، سه فرزند خردسال که هر روز سراغ پدرشان را می‌گرفتند و دردهایی که جز خدا کسی از آن‌ها خبر نداشت؛ این روایت زندگی زهرا نیکرو، همسر شهید موسی محسن‌زاده است؛ مردی که حتی در روزهای سخت جنگ، دل‌نگران همسایه‌هایش بود و نمی‌گذاشت کسی از سر نیاز شرمنده شود، اما پس از رفتنش، همسرش سال‌ها بار سنگین تنهایی و دلتنگی را به دوش کشید.

خبرگزاری شبستان-خراسان جنوبی؛ زینب روحانی مقدم- بعضی دلتنگی‌ها با گذشت سال‌ها تمام نمی‌شوند؛ در گوشه‌ای از خانه می‌مانند، در قاب عکسی قدیمی جان می‌گیرند و با هر خاطره، دوباره بغضی را در گلو می‌نشانند. دلتنگی برای پدری که روزی با امید بازگشت راهی جبهه شد، اما سال‌ها خبری از او نرسید؛ دلتنگی کودکانی که هنوز معنای جنگ و شهادت را نمی‌دانستند و هر بار سر سفره غذا، چشم به در می‌دوختند تا شاید پدرشان از راه برسد و لقمه‌ای را در کنارشان بخورد.

پشت هر نامی که بر سنگ مزار یک شهید حک شده، قصه‌ای از عشق، انتظار و صبوری نهفته است؛ قصه زنانی که در سال‌های جوانی، همسرانشان را بدرقه کردند و سال‌ها با جای خالی آنان، مسئولیت سنگین زندگی و تربیت فرزندان را بر دوش کشیدند. زنانی که گاهی حتی فرصت خداحافظی نداشتند و سهمشان از سال‌های زندگی مشترک، خاطراتی کوتاه، نامه‌هایی دیررس و امیدی بود که در دلشان زنده نگه می‌داشتند.

زهرا نیکرو، همسر شهید موسی محسن‌زاده از شهدای دوران دفاع مقدس، یکی از همین زنان است؛ زنی که زندگی مشترکش با شهید تنها پنج سال طول کشید، اما سال‌های پس از شهادت، برای او به اندازه یک عمر خاطره، دلتنگی و دشواری به همراه داشت.

او از مردی می‌گوید که در کنار روحیه رزمندگی، دل‌نگران همسایه‌هایش بود، نمی‌خواست کسی از سر نیاز شرمنده شود و حتی در روزهای مجروحیت نیز آرام گرفتن در خانه را تاب نمی‌آورد.

روایت زندگی این خانواده، تنها داستان رفتن یک رزمنده به جبهه نیست؛ قصه مادری است که سه فرزند خردسالش را در روزهای نبودن پدر بزرگ کرد، ۱۵ سال چشم‌انتظار ماند و در تمام این سال‌ها، با پرسش‌های بی‌پاسخ کودکانی روبه‌رو شد که هنوز باور نداشتند پدرشان دیگر به خانه بازنمی‌گردد.

زهرا نیکرو، همسر شهید موسی محسن‌زاده، در گفت‌وگو با خبرنگار شبستان از روزهای آغاز زندگی مشترک، روحیه مردمی و اخلاق نیکوی همسرش، سال‌های دشوار مفقودالاثری و دلتنگی‌هایی می‌گوید که پس از گذشت سال‌ها همچنان در دلش زنده است.

روایت ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر شهید محسن‌زاده

آغاز زندگی مشترک در روزهای جنگ

نیکرو با اشاره به آشنایی و ازدواج خود با شهید محسن‌زاده اظهار کرد: من و شهید پسرخاله بودیم. سال ۱۳۵۹ عقد کردیم و حدود شش ماه بعد، مراسم عروسی ما برگزار شد. آن روزها کشور درگیر جنگ بود و فضای مراسم عروسی ما هم رنگ‌وبوی همان روزهای سخت را داشت؛ به‌جای شور و هیاهوی معمول، صلوات می‌فرستادند و حال‌وهوای آن روزها با روزهای عادی تفاوت داشت.

وی ادامه داد: زندگی مشترک ما از همان ابتدا با شرایط جنگی همراه شد. شهید در دوران عقد، حدود سه ماه در جبهه حضور داشت و در آن مدت هیچ خبری از او نداشتیم. امکانات ارتباطی مثل امروز نبود که بتوانیم به‌راحتی تماس بگیریم و از حال یکدیگر باخبر شویم. گاهی خبرها از طریق تلگراف یا نامه به خانواده‌ها می‌رسید و ما هم با همان خبرهای محدود روزگار می‌گذراندیم.

همسر شهید محسن‌زاده با یادآوری اخلاق و رفتار همسرش گفت: شهید بسیار خوش‌اخلاق بود و همیشه به فکر مردم و همسایه‌ها بود. برایش مهم بود که اطرافیانش در سختی نباشند و اگر کسی مشکلی داشت، تا جایی که می‌توانست به او کمک می‌کرد.

روایت ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر شهید محسن‌زاده

مردی که نمی‌گذاشت همسایه‌ها از نیازشان شرمنده شوند

نیکرو با بیان اینکه توجه به مردم یکی از ویژگی‌های برجسته اخلاقی شهید بود، افزود: همسرم همیشه به من سفارش می‌کرد با همسایه‌ها رفت‌وآمد داشته باشم و از حالشان باخبر شوم. می‌گفت با همسایه‌ها ارتباط داشته باش و ببین اگر کسی مشکل مالی دارد، متوجه وضعیتش باش و کمکش کن.

وی ادامه داد: گاهی غذاهای اضافه را به خانه می‌آورد و از من می‌خواست همسایه‌ها را صدا کنم تا بیایند و غذا را ببرند. تأکید داشت این کار را طوری انجام بدهم که همسایه‌ها متوجه نشوند کمک به آن‌ها از سر نیازشان است و احساس خجالت نکنند. نمی‌خواست کسی به خاطر مشکلات مالی شرمنده شود یا احساس کند دیگران به او ترحم می‌کنند.

همسر شهید محسن‌زاده با اشاره به این خاطرات بیان کرد: این رفتارها نشان می‌داد که شهید فقط به زندگی خودش فکر نمی‌کرد. دلش می‌خواست اطرافیانش هم در آرامش باشند و اگر مشکلی دارند، کسی دستشان را بگیرد.

نیکرو افزود: برای او همسایه فقط کسی نبود که در خانه کناری زندگی کند؛ بلکه انسانی بود که باید از حالش باخبر می‌شدیم و در روزهای سخت تنهایش نمی‌گذاشتیم.

روایت ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر شهید محسن‌زاده

سه فرزند خردسال و ۱۵ سال چشم‌انتظاری

نیکرو با بیان اینکه حاصل پنج سال زندگی مشترکش با شهید محسن‌زاده، سه فرزند شامل دو پسر و یک دختر است، اظهار کرد: زمانی که همسرم مفقودالاثر شد، بچه‌ها خیلی کوچک بودند؛ یکی سه سال داشت، دیگری دو ساله بود و فرزند سومم هم تنها شش ماه داشت. آن‌ها هنوز آن‌قدر کوچک بودند که نمی‌توانستند شرایط جنگ و رفتن پدرشان را درک کنند.

وی با بغض از روزهای سخت دوری همسرش یاد کرد و گفت: بچه‌ها مرتب می‌پرسیدند بابا کی می‌آید؟ می‌گفتند دلمان برای بابا تنگ شده است.

نیکرو افزود: حتی وقتی غذا آماده می‌کردم، بعضی وقت‌ها غذا نمی‌خوردند و می‌گفتند صبر کنیم بابا بیاید تا با هم غذا بخوریم. من می‌ماندم و دلی که از این حرف‌ها می‌شکست، اما نمی‌دانستم چطور باید نبودن پدر را برای بچه‌هایی به آن کوچکی توضیح بدهم.

همسر شهید محسن‌زاده ادامه داد: به آن‌ها می‌گفتم بابا پیش خدا رفته است. بچه‌ها می‌پرسیدند چرا بابای بقیه نرفته و چرا پدر ما باید برود؟ در جوابشان می‌گفتم خدا بابای شما را خیلی دوست داشته است. گفتن این حرف‌ها برای من هم آسان نبود، اما باید به‌گونه‌ای با آن‌ها صحبت می‌کردم که بتوانند نبودن پدرشان را تحمل کنند.

وی با اشاره به ۱۵ سال مفقودالاثری همسرش افزود: سال‌ها گذشت و ما همچنان منتظر بودیم تا خبری از شهید برسد. پس از ۱۵ سال، پیکر همسرم را آوردند. این سال‌ها برای من و فرزندانم به‌سختی گذشت؛ سال‌هایی که با امید بازگشت، انتظار و پرسش‌های بی‌شمار بچه‌ها همراه بود.

روایت ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر شهید محسن‌زاده

روزهای سخت تنهایی؛ دردهایی که فقط خدا می‌دانست

نیکرو با اشاره به دشواری‌های زندگی پس از شهادت همسرش گفت: بعد از شهید، خیلی اذیت شدم. من از خانواده‌ام دور بودم و پدر و مادرم کنارم نبودند. در آن شرایط، با سه فرزند خردسال باید زندگی را اداره می‌کردم و مسئولیت بزرگ کردن بچه‌ها را به دوش می‌کشیدم.

وی با بیان اینکه گذشت سال‌ها نتوانسته جای خالی همسرش را پر کند، اظهار کرد: گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر شهید زنده بود و از حال من خبر داشت، به او می‌گفتم عزیزم، من از تنهایی خسته شده‌ام؛ اگر می‌دانستی چه دردهایی کشیدم و چه روزهایی بر من گذشت، شاید دیگر نمی‌گذاشتم بروی. هیچ‌کس به‌درستی نفهمید چه بر من گذشت؛ جز خدا که شاهد همه لحظه‌های زندگی‌ام بود.

همسر شهید محسن‌زاده ادامه داد: هنوز هم وقتی به خاطرات آن روزها فکر می‌کنم، اشک از چشمانم سرازیر می‌شود. بعضی دردها با گذشت زمان از بین نمی‌روند و فقط یاد می‌گیری با آن‌ها زندگی کنی. سال‌های زیادی را با دلتنگی و نگرانی گذراندم و اکنون هم یادآوری آن روزها برایم آسان نیست.

وی با اشاره به اینکه شهید در دوران حضور در جبهه دو بار مجروح شده بود، افزود: یک بار که مجروح شد، حدود ۴۰ روز امکان رفتن به جبهه را نداشت. با این حال، از اینکه در خانه مانده بود ناراحت بود و می‌گفت حقوقی که در این مدت می‌گیرم، برای من حلال نیست؛ چون در خانه مانده‌ام. می‌گفت این پول را برای رزمنده‌ها می‌فرستم. این روحیه نشان می‌داد که چقدر دلش با جبهه و رزمندگان بود و نمی‌توانست نسبت به شرایط آن‌ها بی‌تفاوت بماند.

سفارش همیشگی شهید؛ حفظ حجاب و دعای شهادت

نیکرو با اشاره به سفارش‌های همسرش درباره حجاب بیان کرد: یکی از توصیه‌های همیشگی شهید به من این بود که حجابم را حفظ کنم. نسبت به حجاب و حفظ حرمت خانواده بسیار حساس بود و این موضوع برایش اهمیت زیادی داشت.

وی ادامه داد: به من می‌گفت هر رنگی را که دوست داری برای مقنعه‌ات انتخاب کن، اما حجابت را رعایت کن. نسبت به پوشش زنان و حفظ عفت جامعه حساسیت داشت و همیشه درباره این موضوع صحبت می‌کرد.

همسر شهید محسن‌زاده با اشاره به آرزوی همسرش برای شهادت گفت: سفارش دیگرش این بود که برایش دعا کنم تا شهید شود. خودش بسیار دوست داشت به شهادت برسد و حتی آرزو می‌کرد پیکرش مانند حضرت فاطمه زهرا(س) مدتی دور از چشم‌ها بماند. این آرزو در نهایت با سال‌ها مفقودالاثری او همراه شد و ما پس از ۱۵ سال چشم‌انتظاری، پیکرش را دریافت کردیم.

نیکرو در پایان با بیان اینکه با وجود همه سختی‌ها به خواست خداوند راضی است، اظهار کرد: من امروز افتخار می‌کنم که همسر شهید هستم. زندگی با شهید برای من پر از خاطراتی است که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ هم خاطرات شیرین اخلاق و مهربانی‌اش و هم روزهای سختی که بعد از رفتنش گذراندم. با همه دردها و دلتنگی‌ها، به رضای خدا راضی هستم و امیدوارم بتوانم امانتی را که از همسرم برایم باقی مانده، به بهترین شکل حفظ کنم.

کد خبر 1911793

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha