امپریالیسم و پرورش سیستماتیک تروریسم پس از ۱۱ سپتامبر

نمایش آمریکایی «جنگ علیه تروریسم» که ماهیتی شوم، بی‌رحمانه و بی‌پایان دارد، درست خلاف وعده‌هایش عمل کرده و به جای ریشه‌کن کردن تروریسم آن را گسترش داد.

خبرگزاری شبستان، گروه بین‌الملل: بیست و پنج سال پیش، آمریکا تهاجم نظامی خود به افغانستان را با نمایش ویرانگر قدرت آتش هوایی آغاز کرد؛ بمب‌افکن‌های سنگین B-52 و هواپیماهای جنگی، کشوری محصور در خشکی را که هرگز به آمریکا حمله نکرده بود، بمباران گسترده کردند.

آن واکنشِ به‌شدت نسنجیده و نامتناسب نسبت به وقایع ۱۱ سپتامبر، در قالب به‌اصطلاح «جنگ جهانی علیه تروریسم» نمود پیدا کرد؛ جنگی بی‌دلیل، غیرموجه و غیرقانونی که از آن زمان تاکنون جان میلیون‌ها انسان را از افغانستان گرفته تا عراق و فراتر از آن  گرفته است.

این «جنگ علیه تروریسم» که ماهیتی شوم، بی‌رحمانه و بی‌پایان دارد، درست خلاف وعده‌هایش عمل کرده و به جای ریشه‌کن کردن تروریسم، آن را گسترش داده است؛ آن هم در شرایطی که دولت‌های پیاپی آمریکا و متحدان غربی‌شان همواره و با سوءنیت کوشیده‌اند این حقیقت ناخوشایند را پنهان کنند.

اکنون، بیست‌وپنج سال پس از وقایع ۱۱ سپتامبر، منطقه و جهان همچنان به دلیل ماجراجویی‌های نظامی آمریکا بر سر دوراهی قرار دارند. در افغانستان، همان جنگجویان پراکنده و نامنظمی که ماشین جنگی آمریکا ۲۵ سال پیش وعده نابودی‌شان را داده بود، دوباره به قدرت بازگشته‌اند. القاعده همچنان زنده و فعال است و گروه تروریستی داعش نیز بی‌سروصدا و به‌شکلی حیرت‌انگیز از عراق و سوریه به افغانستان راه یافته است.

این‌گونه است که حضور شوم آمریکا، به‌جای نابودی تروریسم، آن را بازتولید و تقویت می‌کند.

اهداف واقعی پشت پرده تهاجم

کارزار بمباران بی‌وقفه و تمام‌عیار در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ به بهانه نابودی طالبان و القاعده و دستگیری اسامه بن‌لادن، طراح اصلی حملات ۱۱ سپتامبر، متحد پیشین سیا و بنیان‌گذار القاعده که ظاهرا تحت حمایت طالبان قرار داشت، آغاز شد.

هدف اصلی این کارزار بمباران سه هفته‌ای که «عملیات آزادی پایدار» نامیده می‌شد در کمتر از سه ماه محقق گردید؛ اما آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند به عملیات پایان ندهند.

قطعا ماجرا فراتر از هیاهو و لاف‌زنی‌های مربوط به مبارزه با تروریسم بود.اگر نابودی القاعده و طالبان یا از میان برداشتن اسامه بن‌لادن اهداف اصلی تهاجم نظامی بودند، نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا خیلی پیش از آن به عملیات پایان می‌دادند. اما هدف، اشغال افغانستان بود؛ یعنی کاملا مطیع و وابسته ساختنِ این کشورِ سرشار از منابع معدنی که از موقعیت راهبردی میان آسیای مرکزی و جنوبی برخوردار است.

این موضوع از نحوه برخورد «جرج دبلیو بوش»، رئیس جمهوری وقت آمریکا «دونالد رامسفلد»، وزیر دفاع دولت بوش با پیشنهاد آتش‌بس طالبان که با هدف پرهیز از درگیری ارائه شده بود، آشکار شد.

پیش از آغاز بمباران، این گروه پیشنهاد کرده بود که بن‌لادن را برای محاکمه به کشوری ثالث تحویل دهد و حتی پذیرفته بود که سلاح‌های خود را زمین بگذارد و دولت مورد حمایت آمریکا در کابل به رهبری حامد کرزای را به رسمیت بشناسد.

این پیشنهادها رد شدند و به ماجراجویی نظامی ۲۰ ساله‌ای انجامیدند که با بدترین شکست نظامی و راهبردی آمریکا و بازگشت پیروزمندانه رقیبشان به پایان رسید.

ملتی خسته و دل‌زده

افکار عمومی آمریکا که در ابتدا از ایده اقدام نظامی علیه عاملان حملات ۱۱ سپتامبر حمایت می‌کرد با طولانی شدن این جنگ بیهوده و تبدیل آن به فاجعه‌بارترین ماجراجویی در سیاست خارجی آمریکا سرانجام به مخالفان سرسخت آن بدل شد.

جنگ افغانستان به مدت ۲۰ سال برای دولت‌های پیاپی آمریکا، از دوران بوش تا جو بایدن، معمایی لاینحل باقی ماند؛ دولت‌هایی که هیچ‌یک درک درستی از ماهیت این جنگ و اهداف آن نداشتند.

بوش پس از حمله به افغانستان و ویران کردن آن تا حدی که دیگر قابل شناسایی نبود، این کشور را رها کرد و در سال ۲۰۰۳ ماجراجویی نظامی پرهزینه دیگری را در همسایگی آن یعنی عراق آغاز نمود. هر دو تجربه، نتایجی معکوس به بار آورد و برای مردم هر دو کشور فاجعه‌ای تمام‌عیار رقم زد.

باراک اوباما، جانشین او، دوباره توجه خود را معطوف افغانستان کرد و ده سال پس از حملات ۱۱ سپتامبر، بن‌لادن را نه در کوهستان‌های افغانستان بلکه در شهر «ابیت‌آباد» پاکستان در فاصله‌ای بسیار نزدیک به یک پایگاه نظامی پاکستان  از پای درآورد. اوباما سپس روند کاهش نیروها را آغاز کرد، اما از خروج کامل نظامی خودداری ورزید.

سال‌ها بعد، دونالد ترامپ ،رئیس‌جمهوری آمریکا با توهم خودبزرگ‌بینی توافق‌نامه‌ای با طالبان امضا کرد و متعهد به خروج نیروهای آمریکایی شد؛ همان گروه شبه‌نظامی که بوش، رئیس‌جمهور هم‌حزبی جمهوری‌خواه او زمانی سوگند خورده بود آن را نابود کند.

ترامپ پیش از آنکه بتواند این طرح را اجرایی کند به زباله‌دان تاریخ سپرده شد. این جو بایدن، رقیب سیاسی او بود که سرانجام به طولانی‌ترین جنگ آمریکا پایان داد.

پایانی به همان آشفتگی آغاز

آن جنگ فاجعه‌بار در آگوست ۲۰۲۱ به همان شیوه‌ای پایان یافت که در اکتبر ۲۰۰۱ آغاز شده بود: با هرج‌ومرج، بی‌نظمی، آشفتگی و بی‌مبالاتی.

در بحبوحه تخلیه پرآشوب فرودگاه بین‌المللی حامد کرزای در کابل، یک عامل انتحاری وابسته به گروه داعش خود را منفجر کرد و جان بیش از ۲۰۰ نفر از جمله ۱۳ تفنگدار دریایی آمریکا را گرفت.

این حادثه هولناک نه‌تنها آسیب‌پذیری مردم عادی افغانستان، بلکه ناکامی آمریکا در از بین بردن تهدید دیرپای تروریسم در این کشور را نیز آشکار ساخت.

مهم‌تر از آن، این رویداد ماهیت شوم سیاست مداخله‌جویانه و جاه‌طلبی‌های هژمونیک «مجتمع نظامی-صنعتی» آمریکا در سرزمین‌های خارجی از سومالی گرفته تا افغانستان را برملا کرد.

چنان‌که گزارش‌های بعدی فاش کردند، بسیاری از جان‌باختگان فرودگاه کابل نه بر اثر انفجار انتحاری، بلکه در پی تیراندازی بی‌هدف و کورِ نیروهای آمریکایی کشته شدند. ساعاتی بعد نیز غیرنظامیان بیشتری از جمله زنان و کودکان در حملات پهپادی آمریکا جان خود را از دست دادند.

بدین ترتیب، به زعم برخی تحلیلگران، بیست سال پس از آغاز مأموریت نظامیِ محکوم‌به‌شکست آمریکا در افغانستان، اسامه بن‌لادن پس از مرگش پیروزِ آن جنگ شد.

حضور آمریکا در این کشورِ جنگ‌زده  که اغلب از آن با عنوان «گورستان امپراتوری‌ها» یاد می‌شود  نه‌تنها نتوانست تهدید تروریسم را ریشه‌کن کند، بلکه بر آتش آن نیز دامن زد.

چهره واقعی تروریسم بین‌المللی

واقعیت این است که تهدید شوم «تروریسم بین‌المللی» نه از جانب گروه‌های کوچک و بی‌رحم «جهادی»،آن‌گونه که تحلیلگران غربی ادعا می‌کنند، بلکه از سوی قدرت‌های هسته‌ای غرب سرچشمه می‌گیرد؛ همان‌هایی که هسته اصلی ائتلاف ناتو را تشکیل می‌دهند و پیوسته کشورهایی را که با جهان‌بینی منحرف آن‌ها همسو نیستند به شیوه‌ای وقیحانه تهدید می‌کنند.

میراث بوش و اوباما توسط بایدن و ترامپ تداوم یافت. آن‌ها دامنه جنگ‌های خود را از افغانستان و عراق به غزه، لبنان، یمن و ایران گسترش دادند. تنها در سال گذشته، دو جنگ بر مردم ایران تحمیل شد. نسل‌کشی در نوار غزه تحت محاصره همچنان ادامه دارد؛ یمنی‌ها همچنان زیر بار بمباران و محاصره کمر خم کرده‌اند؛ و لبنان به ویرانه‌ای بدل شده است. همه این‌ها با حمایت مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا رخ داده است.

شاید ترامپ و همدستانش به درس‌هایی از تاریخ نیاز داشته باشند؛ تا جنایات هولناکی که کشورشان در طول تاریخ در سراسر جهان مرتکب شده است، به آن‌ها یادآوری شود. همچنین باید سرنوشتی که در نهایت گریبان‌گیر آن جنایتکاران شد و ننگ و رسوایی که برای کشورشان به بار آوردند، به او گوشزد گردد.

تاریخ امپریالیسم آمریکا سرشار از ماجراهای حملات نظامی یک‌جانبه و جنگ‌طلبانه، کشتارهای خونین و تهاجم‌های اجتماعی-فرهنگی است. قربانیان این اقدامات عمدتا کسانی بوده‌اند که از سرسپردگی به هژمونی آمریکا سر باز زده‌اند.

این ملی‌گرایی افراطی آشکار و میل شوم به تحمیل رنج بر دیگران به بهترین شکل در سخنان «آندره ولچک»، نویسنده آمریکایی، توصیف شده است: «غرب همواره چنان رفتار کرده که گویی حقی موروثی برای بهره‌برداری از بدبختی سایر نقاط جهان دارد. در بسیاری از موارد، ملت‌های مغلوب ناچار بودند فرهنگ، مذهب و حتی زبان خود را رها کنند و به مجموعه باورها و ارزش‌های ما که آن را متمدنانه می‌نامیدیم، بگروند.

فهرستی از جنایات

نگاهی مختصر به برخی از هولناک‌ترین جنایاتی که ماشین جنگی آمریکا در طول سال‌ها حتی پیش از وقایع افغانستان و عراق به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم در آن‌ها دست داشته است، می‌تواند واقعیت را به طور کامل آشکار کند.

جنگ داخلی گواتمالا که از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۶ به طول انجامید، نبردی تلخ میان دولت گواتمالا و گروه‌های شورشی مختلف  که عمدتا از قوم مایا بودند، بود. دولت وقت با حمایت آشکار سازمان سیا مرتکب فجیع‌ترین موارد نقض حقوق بشر شد و نسل‌کشی جمعیت مایاها را سازمان‌دهی کرد؛ اقدامی که به کشته شدن و ناپدیدسازی حدود ۲۰۰ هزار نفر  که اکثرشان غیرنظامی بودند، انجامید.

حمایت مستقیم یا غیرمستقیم از «جوخه‌های مرگ»، بخشی جدایی‌ناپذیر از عملیات‌های سازمان سیا بوده است. عملیات‌های جوخه‌های مرگ سیا در جریان جنگ ویتنام ، جنگی که ۳۰ سال طولانی از تاریخ ویتنام از دهه ۱۹۴۰ تا ۱۹۷۰ را تحت‌الشعاع قرار داد، منجر به کشته شدن بیش از ۳۵ هزار نفر شد.

بیش از ۲۰ هزار ویتنامی در جریان «عملیات ققنوس» که با هدایت سیا و با هدف پاکسازی «عوامل» کمونیست در ویتنام جنوبی اجرا می‌شد، جان باختند.

نقش آمریکا در سرنگونی خشونت‌آمیز دولت منتخب و دموکراتیک «اتحاد مردمی»  به رهبری «سالوادور آلنده» به مرگ ۷۰ هزار نفر و نقض گسترده حقوق بشر منجر شد.

آمریکا برای سرکوب مخالفان، ارتشی را تجهیز و آموزش داد که بیش از ۳۰ هزار نفر را ربود و ناپدید کرد و مسئولیت کشتارهای وسیع هزاران سالمند، زن و کودک را بر عهده داشت.

«هاوارد داوتی» در نقد کتاب «نیکسون، کیسینجر و آلنده: مداخله آمریکا در کودتای ۱۹۷۳ شیلی» اثر «لوبنا قریشی» نکته‌ای بجا را مطرح می‌کند: آمریکا و متحدانش سابقه‌ای ناپسند در دشمنی با دموکراسی در خارج از مرزهای خود دارند؛ سابقه‌ای که به نظر می‌رسد با اصول سیاسیِ اعلام‌شده و اهداف بیان‌شده‌شان برای انجام اقدامات نظامی و دیپلماتیک در دیگر کشورها در تضاد است. آن‌ها نه تنها در آمریکای لاتینبلکه در آفریقا، آسیا و گاهی در اروپا، آشکارا و پنهانی از دیکتاتوری‌ها حمایت کرده‌اند.

رابطه نزدیک و صمیمانه دولت آمریکا با رژیم صهیونیستی بر کسی پوشیده نیست. واشنگتن آشکارا و پنهان در نقض فاحش قوانین بین‌المللی و قطعنامه‌های سازمان ملل از تل‌آویو در اشغال سرزمین‌های فلسطینی حمایت کرده و مسئولیت مستقیم نسل‌کشی جاری در غزه را بر عهده دارد.

کارنامه آمریکا در قبال کوبا نیز بار دیگر اسفبار است. این کشور در اقداماتی همچون تلاش برای ترور سران دولت، بمب‌گذاری، تهاجم نظامی، اعمال تحریم‌های فلج‌کننده و موارد دیگر دست داشته است. حتی پس از گذشت نیم قرن، محاصره اقتصادی همچنان پابرجاست. کوبا به‌اشتباه به عنوان «دولت تروریست» معرفی شده و نام آن در صدر فهرست «دولت‌های حامی تروریسم» وزارت امور خارجه آمریکا قرار دارد.

حمایت واشنگتن از تروریست‌های «کنترا» در نیکاراگوئه بین سال‌های ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۰، یکی از شرم‌آورترین رازهای آشکار است. با اذعان به پیوند میان دولت آمریکا و کنتراها، فعالیت‌های تروریستی انجام‌شده توسط آنان و همچنین حکم دیوان بین‌المللی دادگستری، به‌وضوح مشخص می‌شود که آمریکا در واکنش به انقلاب نیکاراگوئه به تروریسم دولتی متوسل شده است.

همان‌طور که نوآم چامسکی در کتاب «تروریسم دولتی غرب» می‌نویسد؛ به نظر می‌رسد اصل حاکم این است که آمریکا یک دولت تروریست قانون‌گریز است و این امر درست و عادلانه تلقی می‌شود؛ فارغ از اینکه جهان چه فکر می‌کند یا نهادهای بین‌المللی چه اعلام می‌دارند.

در ۸ مااس ۱۹۸۵، طی تلاش سازمان سیا برای ترور شیخ محمد فضل‌الله، انفجار یک خودروی بمب‌گذاری‌شده‌ی قوی در مقابل مسجدی در بیروت به کشته شدن ۸۱ غیرنظامی انجامید.

«باب وودوارد»، روزنامه‌نگار تحقیقی و سرشناس، اظهار داشت که «ویلیام کیسی»، رئیس وقت سیا در بستر مرگ به نقش مستقیم و مسئولیت شخصی خود در این حمله اعتراف کرده بود؛ حمله‌ای که به گفته او با تأمین مالی عربستان سعودی انجام شده بود.

اعلام حمایت کامل آمریکا از رژیم صهیونیستی در جنگ با لبنان

در دسامبر ۱۹۸۹، نزدیک به ۲۷ هزار سرباز آمریکایی به پاناما، کشور کوچک آمریکای مرکزی، حمله کردند تا ژنرال مانوئل نوریگا را دستگیر کنند؛ کسی که پیش‌تر مهره‌ی سازمان سیا بود اما سپس سر به شورش برداشته بود.

در جریان «عملیات آرمان عادلانه»، بمب‌ها بر سر سه محله کولون، سن میگلیتو و ال‌چوریلو فرو ریختند. محله ال‌چوریلو در آتش سوخت و کاملا ویران شد و لقب جدیدی گرفت؛ هیروشیمای کوچک». بر اساس برآوردهای انجام شده، بین ۲۰۰۰ تا ۶۰۰۰ نفر در وقایع آن دوران جان باختند.

کنگو از زمان استقلال خود دوران پرتنشی را پشت سر گذاشته است. بسیاری از ناظران و فعالان، ریشه این وضعیت را در ترور «پاتریس لومومبا»  نخستین نخست‌وزیر کنگوی مستقل می‌دانند؛ تروری که به دستور آیزنهاور، رئیس‌جمهوری وقت آمریکا، انجام شد.

در هائیتی، آمریکا به مدت ۳۰ سال از دیکتاتوری خانواده «دووالیه» حمایت کرد؛ دورانی که در آن سازمان سیا همکاری نزدیکی با جوخه‌های مرگ، جلادان و قاچاقچیان مواد مخدر داشت. سه دهه حکمرانی این پدر و پسر با سرکوب بی‌رحمانه مخالفان و با کمک پلیس مخفی و ارتش هائیتی همراه بود.

تهاجم سال ۱۹۸۳ به گرانادا، نخستین حمله نظامی بزرگ آمریکا پس از جنگ ویتنام محسوب می‌شد. اخبار این رویداد سانسور شد، زیرا دولت آمریکا نمی‌خواست جهان شاهد آن باشد که یک ابرقدرت بزرگ، ملتی ساکن در جزیره‌ای کوچک را زیر ضربات خود می‌گیرد و غیرنظامیانش را به قتل می‌رساند.

چرا ایالات متحده به گرانادا حمله کرد؟ استیون زونز، نویسنده کتاب «انبار باروت: سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا و ریشه‌های تروریسم»، معتقد است، بسیاری بر این باورند که گرانادا به عنوان نمونه‌ای نامطلوب برای سایر کشورهای فقیر حوزه کارائیب تلقی می‌شد. سیاست خارجی این کشور تابع دولت آمریکا نبود و تن به سلطه منافع شرکت‌های آمریکایی بر اقتصاد خود نمی‌داد.

در یونان نیز آمریکا از کودتایی علیه رهبری منتخب به نام «جورج پاپاندرئو» حمایت کرد؛ اقدامی که به سال‌ها قتل، شکنجه و فضای رعب و وحشت در اواخر دهه ۱۹۶۰ انجامید. حکومت استبدادی یک شورای نظامی فاشیست، از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ از حمایت آمریکا و ناتو برخوردار بود.

بر اساس برآوردهای تقریبی، حدود ۱۰ هزار کارگر، دانشجو، رهبر سیاسی و فعال اجتماعی ، زندانی و به‌طرز بی‌رحمانه‌ای شکنجه شدند.

کانون پرورش تروریسم

بنابراین، کاملا روشن است که کانون پرورش تروریسم کجاست. دکتر «محبوب اِی. خواجه«، متخصص امنیت جهانی، صلح و حل مناقشه در مقاله‌ای که در وب‌سایت «گلوبال ریسرچ» منتشر شد، نوشت: «باند نومحافظه‌کاران آمریکا به سلب میراث انسانی از بشریت کمک کرد. تصور اسلام افراطی با تکیه بر هراس از تروریسم ابداع و تقویت شد؛ گویی اعراب و مسلمانان در کانون طوفان زاده شده‌اند و تروریسم قلمرویی منحصر به آموزه‌های دینی اسلام است.

میشل چوسودوفسکی، نویسنده کتاب «جهانی‌سازی فقر»، می‌نویسد که افسانه «دشمن خارجی» سنگ‌بنای دکترین نظامی آمریکا بوده و به عنوان بهانه‌ای برای حمله به افغانستان و عراق مورد استفاده قرار گرفته است.

همچنین باید این واقعیت را در نظر داشت که دولت آمریکا در دهه پیش از وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر به نام مبارزه با دشمنانش، مستقیما از القاعده و دیگر گروه‌های تروریستی حمایت می‌کرد.

اکثریت کارشناسان ارشد امنیتی بر این باورند که جنگ‌افروزی علیه کشورهای غرب آسیا، امنیت ملی آمریکا را تضعیف و تهدید تروریسم را تشدید کرده است. یک بازجوی ارشد نظامی خاطرنشان کرد که شکنجه عراقی‌های بی‌گناه توسط ارتش آمریکا، یکی از دلایل اصلی قیام مردم عراق علیه اشغالگری آمریکا بوده است.

مارجوری کوهن، استاد سرشناس حقوق بین‌الملل در مقاله‌ای که در نوامبر ۲۰۰۱ نوشت، تاکید کرد که بمباران افغانستان توسط  آمریکا و بریتانیا غیرقانونی بوده است. افغانستان به آمریکا حمله نکرده بود؛ در واقع، ۱۹ مردی که به این جنایت متهم شدند، افغان نبودند. گزارش‌ها حاکی از آن بود که آمریکا دو ماه پیش از ۱۱ سپتامبر تصمیم به حمله به افغانستان گرفته بود.

دخالت آمریکا در یمن و سوریه نیز بار دیگر واکنش‌های انتقادی بسیاری را برانگیخته است. در یمن، واشنگتن حمایت کامل خود را از جنایات جنگی ریاض اعلام کرده و در سوریه نیز آمریکا از رهبر پیشین داعش که قصد سرنگونی دولت بشار اسد را داشت، حمایت کرده است.

کد خبر 1904080

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha