شده تا حالا توی اتاق کوچکی حبس‌ات کنند و در را به رویت ببندند و تو با گوش‌هایت صدای چِفت شدن قفل آهنی را بشنوی؟

نویسنده آن بیست و سه نفر، با روایتی کوتاه از اولین ساعات دلهره‌آور اسارت گفت: ما نوجوان بودیم که همه این اتفاقات روی زندگی‌مان افتاد اما به فضل خدا، خم نشدیم، نشکستیم، کم نیاوردیم.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از کرمان؛ احمد یوسف‌زاده، پنجشنبه(۱۲ شهریور) در مراسم رونمایی از کتاب "خرمانخورده" (خاطرات شفاهی جانباز و آزاده سرافراز، سلمان زادخوش از گروه " آن ۲۳ نفر")  و مستند "بیل به دست" درباره سردار شهید حاج قاسم سلیمانی که در تالار فرهنگ و هنر برگزار شد؛ گفت: آشنایی منِ بچه جنوب کرمان و سلمان‌ زادخوش از خانوکِ شهرستان زرند از یک اردوی دانش‌آموزی در اصفهان شروع شد.

نویسنده "آن بیست و سه نفر" افزود: پس از در دوران دفاع مقدس سه سال در اسارت با هم بودیم؛ وقتی اسیر می‌شوی دیگر خودت برای زندگی‌ات تصمیم‌ نمی‌گیری زیرا در لحظه‌ای قرار گرفتی که هیچ تصویری از آینده نداری.

وی افزود: روزی که اسیر شدیم، ۲۳ نفر نوجوان کرمانی بودیم که ما را  با دست بسته وارد اتوبوس کردند؛ یکی از بچه‌ها که شوخ طبع بود به راننده گفت لطفاً چهاراه اول نگه دار، من پیاده میشم.

یوسف‌زاده ادامه داد: سلمان زادخوش از همین جنس بچه‌ها بود که در اسارت بمب روحیه و مشخصه اصلی او این بود که در اوج غم اما بچه‌ها را می‌خنداند.

وی با بیان اینکه اسارت آن اتفاق عجیب افتاد روی زندگی ما؛ به زبان محاوره روایت کرد: نمی‌دانم تا حالا شده که توی آسانسور باشید و برق برود و بمانید بین زمین و آسمان و نفستان تنگ شود!؟ اولین ساعات اسارت اینطور حس دلهره‌آوری می‌پیچد توی وجودت و سینه‌ات‌ را سنگین می‌کند.

یوسف‌زاده ادامه داد: شده تا حالا توی اتاق کوچکی حبس‌ات کنند و در را به رویت ببندند و تو با گوش‌هایت صدای چِفت شدن قفل آهنی را بشنوی؟ بعد صدای پایی که دور می‌شود؟ شده تا حالا روی خاک وطنت سربازی متجاوز یک سیلی آبدار بخواباند بیخ گوشت با چند فحش ناموسی و به یک شوت محکم که شخصیتت خورد بشود و بریزد زمین؟ شده آیا که تمام یک شب بلند زمستانی را در زندان انفرادی بلرزی و از سرما ضعف کنی؟ این اتفاق برای سلمان افتاد.

وی روایت اسارت را ادامه داد: شده که رفیق‌ات، امیر شاه‌پسندی، بچه خیابان سرباز کرمان را از چنگ‌ات در بیاورند، ببرند پاهایش را با اتوی داغ بسوزانند و با همان پاهای بریان شده به غرق خون او را جلوی چشم تو روی ریگزارهای تیز و برنده اردوگاه راه ببرند و او در میانه راه بی‌جان بشود و بیفتد و باز بلند بشود و برود به سمت انفرادی و تو همه این صحنه‌ها را ببینی و مچاله شوی؟

یوسف‌زاده گفت: ما نوجوان بودیم که همه این اتفاقات روی زندگی‌مان افتاد اما به فضل خدا، خم نشدیم، نشکستیم، کم نیاوردیم.

کد خبر 1902593

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha