به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی
اذان به گوش میرسد و با دختر کوچکم پلههای آپارتمان را بالا می رویم. در را که صاحبخانه باز میکند پرچم های سیاه و قرمز عزا می تابد توی چشمهایم ...
صدای ریز مداحی از اسپیکر تا زمانی که یکی یکی مهمان ها اضافه شود فضای سالن را میشکست.
مدت ها بود که روزیم نشده بود همسفره مجلس روضه خانگی باشم.
فرصت را غنیمت شمردم و تا مهمان ها نیامده دکور وسط سالن پذیرایی را دید زدم.

ماکت یک دختر سه ساله چادر سیاه پوشیده و یک کوزه آب که لب تشنگی آن لحظه های سخت کربلا را برام تداعی میکرد و شمع که میسوخت مثل دلمان که تاریخ کربلا را بارها و بارها در کتاب ها و مجالس روضه ورق زده ایم...
آنچه بیشتر برایم تداعی روضه عاشورا و اسارت کودکان و زنان کربلا بود دیدن یکباره کپه ای از خار مغیلان روی میز صاحبخانه بود.
در مرثیه ها هم آمده که وقتی امام حسین(ع) به شهادت می رسند، دشمن ملعون خیمه های اولاد پیغمبر را آتش می کشد و کودکان آواره و بی پناه هر کدام به سمت بیابان فرار می کنند و بر اثر این خارها پاهایشان زخمی می شوند و عده ای نیز در پشت این خارها پنهان می شوند...
روضهی بیبی رقیه، فقط روضه یک طفل سهساله نیست. روضه دلسوختگی رباب است برای علیاصغر، روضه حضرت زینب(س) است برای آلالله، اصلا روضه روزگار است برای غربت ما.
از کودکی این مرثیهها را در بغل مادرمان شنیدیم. حالا، بعد از سالها، با جنگهای ۱۲ روزه و رمضان، علیاصغرها و رقیههای زیادی را دیدیم که جلوی چشمهایمان پرپر شدند.
هوا به شدت گرم بود، من دیگر تاب دیدن بقیه جزئیات را هم نداشتم. نه تشنگی ام با آن کوزه آب برطرف میشد و نه میتوانستم خودم را در صحرای پر عطش کربلا تصور و همراه کنم.
نشستم گوشه ای و قبل از آمدن مداح یک نفر داوطلب شد زیارت عاشورا خواند، قبل از به سجده رفتن یادم آمد امروز دوشنبه است و هر هفته دوشنبه ها سر مزار شهید گمنام شهرمان زیارت عاشورا میخواندیم و چه سعاذتی که حالا مراسم را با زیارت عاشورا شروع کرده بودیم.
مداح آمد و روضه خواند و اشکمان را از روایت طفل سه ساله و موی سپید و کمر خمیده اش جاری کرد تا گوشواره و النگو و لباس های گلدار دخترانه توی بازار شام... تا اینکه توی بیقراری های مادرانه، دست های کوچک دخترم بود که دست های سینه زنم را فشرد و آرامم کرد.

روضه های خانگی همینقدر خودمانی و دست یافتنی هستند، که کودکت در گوشه ای از مجلس مشغول بازی باشد و حواسش در جریان همین روایت هایی که گفته می شود بچرخد و یاد بگیرد.
نصفِ روضهها گذشته بود که یک مادرِ تنها وارد شد. مادرِ شهیدِ امنیت، «محمدحسین جمشیدی» و با سلام و صلوات نشست کنار مداح.
توی چند دیداری که با این مادر شیرین سخن شیرازی که تک پسرش شهید امنیت شده مهرش قشنگ نشسته توی دلمان. همیشه عکس فرزندش همراهش هست و صاحبخانه عکس فرزند شهیدش را خواست که بگذارد گوشه سفره.
چشمهایم عکس «محمدحسین» را دنبال کرد تا رسید به قابی که یک ورق سوخته از کلام الله در دل داشت. کناریم لبخند زد و گفت: از خوش سلیقگی صاحبخانه است. این قاب از قرآن سوخته مسجد شهر در کودتای دی ماه ۱۴۰۴ حالا یک سند است...
یاد اتفاق های آن روز و شب های سیاه، بغض هایم را بیشتر کرد. هر کدامش یک کربلا بود اما شروع حماسه ای نزدیک تر.
نمی دانم یک مرتبه چه شد که مادر شهید محمد حسین گفت نایب الزیاره شما در مشهد بودم، از زیارت امام شهیدمان آمدم. با خانواده شهدای جنگ رمضان رفتیم زیارت آقا. داشتم عکس پسر خوشگلم را به یکی از مادرها نشان میدادم که یک مرتبه پدر شهیدی با تعجب گفت من شما را نمیشناسم. تا حالا هم ندیدم. اما قبل از اینکه پسرم شهید بشه این چهره به خوابم آمد و یک دست کت و شلوار به من داد. انگار پسرم را بعد از شهادت داماد کردم...
جمعیت همه گریه میکردند... میدانم که خیلی ها سر مزار این شهید حاجت گرفته اند... د. مثل همه آنهایی که از رقیه جان طلب حاجت دارند و همه حاجت ها انگار به رسیدن به کربلا ختم میشود.
مجلس داشت تمام میشد اما کسی میل به تمام شدنش نداشت. حتی دعای آخر هم خوانده شد که یکی از وسط جمعیت گفت دوشنبه است و یاد امام حسن(ع) هم بیاوریم. دو روز دیگه سالروز شهادت فرزند بزرگ زهرای مرضیه است.
دوباره مداح شروع کرد و از مزار بی مقبره امام مظلوم خواند. سینه می زدیم و گاهی به جای حسین، حسن میگفتیم و گاهی به جای حسن، حسین را صدا میکردیم.

چند نفری از جمعیت این پا و آن پا کردند که بروند ... یکی از میزبان ها دود اسپند را چرخاند داخل سالن و صدای سرفه یکی دو نفر بلند شد و مداح که دیگر نفسی برایش نمانده بود خواست تمام کند که یکی دیگر صدا کرد هر سال زیارت امام رضا(ع) هم خوانده میشد، هنوز به سر و سینه میزدیم و نفس تا غبار دود اسپند بنشیند باز میکردیم، که زمزمه مداح رفت سمت شاه خراسان.
و چقدر کبوتر بودن آنجا قشنگ بود. می توانستم خودم را بین همان خار مغیلان وسط میز پذیرایی درگیر کنم و با پرو بال خونی روضه کودک سه ساله به اسارت رفته یتیمی را به تصویر بکشم...
روضه تمام شده بود اما جمعی که بلند شده بودند هدفشان رفتن نبود، آنها میخواستند تا زمان هست خودشان را به میدان برسانند، همانجا که بیش از صدو چهل شب اجتماع برگزار میشود و هم عهد شده اند که نگذارند روضه طفل سه ساله عزیزم حسین(ع) و واقعه کربلا برای چندمین بار تکرار شود...
از پله ها که پایین می آمدم مادر شهید میرفت به پسرش در گلزار شهدا سر بزند. دست دخترم را محکم گرفتم و توی راه به سوالاتش درباره خار و سر بریده پدر، و دختر سه ساله ای حرف میزدم که گنبدش مثل موهایش سفید است...


نظر شما