به گزارش خبرگزاری شبستان، گاهی رفتن، نه یک حرکت، که یک جراحت بر پیکرهی تاریخ و باورهاست. در لحظاتی که سایه سنگینِ وداع رهبر شهید انقلاب آیت الله سیدعلی خامنه ای رحمهالله علیه، بر آسمانِ ایمان میافتد، کلمات در برابر عظمتِ فقدان، ناتوان میمانند.
این نوشتار، روایتِ بغضی است که در گلو خشکیده و فریادی است که از میانِ تهران تا کربلا و از نجف تا مشهد، در جستجوی بازگشتِ مردی است که راه را میدانست و خود، راه بود.
مریم نظری، خبرنگار شبستان، در این یادداشت، از جای خالیِ آن علمدار بیبدیل میگوید؛ همان که رفتنش، خورشید را هم به رنگِ غم نشاند.
آقای شهید ایران
می شود بمانی و نروی؟
دلها بیقرار است
و چشمان گریان
فراق، بس دشوار است
و این مسیر، سخت و جانکاه
ای روشنای راه ایران! راه گم کرده ایم، میشود نروی و بمانی؟
دلم آرام نمیگیرد
گریه کردهام
بغض کردهام
نوشتم و نوشتم و نوشتم…
اما این بغضِ فروخورده آرام نمیشود
انگار خورشید هم به احترامِ این وداعِ ابدی، رنگ باخته است.
علمدار بی بدیل
برخیز
بیا تا دوباره با هم، سرافرازی ایران و ایرانی را فریاد کنیم.
روزهای زیادی است که میگویم بمان، اما تو میروی، از تهران و قم و نجف و کربلا گرفته و حالا در مشهد؛ گویی این راه، رفتنی است و ناگزیر باید رفت.
باورِ نبودنت
سنگینترین باری است که شانههای این دیار باید تاب بیاورد
تو میروی
و ما در بهتِ این رفتن، تنها به سایهروشنِ خاطراتت دلخوش میمانیم.
تو آرامآرام میروی و ما، خیره به جای خالیات ماندهایم.
نظر شما