از مزار یک دوست تا معراج شهادت/ روایت تلخ همسر شهید اورادی از ۱۱ فروردین

در میان هیاهوی جنگ رمضان و روزهایی که بیرجند نیز طعم تجاوز دشمن را چشید، مردی از جنس مسئولیت و مهربانی، در مسیر خدمت به شهادت رسید. شهید رضا اورادی که سال‌ها برای خانواده، همکاران و همرزمانش نماد تعهد و اخلاق بود، سرانجام به قافله شهیدان پیوست و روایت زندگی‌اش در خاطرات همسرش جاودانه شد.

خبرگزاری شبستان- خراسان جنوبی: بعضی عشق‌ها از آسمان نوشته می‌شوند؛ از همان روزهای کودکی که هنوز معنای دلبستگی را نمی‌دانستیم. رضا، پسرعمه‌ام بود؛ هم‌بازی سال‌های دور و همدم روزهای آینده. از همان ابتدا ناممان کنار هم بود و سرنوشت، رشته زندگی‌مان را به هم گره زده بود. او عشق اول و آخر زندگی من بود و من نیز برای او چنین بودم.

«معصومه طحانی» همسر شهید «رضا اورادی» در گفتگو با خبرنگار شبستان با اشاره به اینکه زندگی مشترکمان با دارایی اندک آغاز شد، اما دل‌هایمان سرشار از امید بود، گفت: سال‌های نخست، روزهای سختی و تنگدستی بود؛ روزهایی که با عشق و صبوری پشت سر گذاشتیم. رضا در نانوایی پدرش کار می‌کرد و پس از درگذشت پدر، بار مسئولیت را بر دوش گرفت و چراغ آن خانه و کسب را روشن نگه داشت.

از سختی نمی‌هراسید. وقتی دید کار نانوایی دیگر کفاف زندگی را  نمی دهد، به دنبال راهی تازه رفت. گواهینامه پایه یک گرفت و پشت فرمان خودروهای سنگین نشست. برای او کار، تنها وسیله‌ای برای کسب درآمد نبود؛ میدان مردانگی و مسئولیت‌پذیری بود. هرچه پیش می‌آمد، با تلاش و عزت از آن عبور می‌کرد.

سال ۷۸ پیمان زندگی بستیم و سال بعد زیر یک سقف رفتیم. ثمره آن زندگی، چهار فرزند بود؛ «محبوبه، امیرمحمد، مهدیه و مهلا». رضا برای فرزندانش تنها یک پدر نبود؛ دوستی صمیمی و پناهگاهی امن بود. بچه‌ها راز دلشان را با او در میان می‌گذاشتند و او با مهربانی راهنمایشان می‌کرد.

در جوانی کم‌حرف و آرام بود اما شب خواستگاری، همه از سخنان سنجیده و دلنشینش شگفت‌زده شدند. با صداقت از آینده گفت؛ از سربازی، از کار در نانوایی پدر و از رؤیای ساختن یک زندگی پاک. همان شب انگشتری به نشان عهد و وفاداری به دستم داد و سرنوشت ما رسمیت یافت.

روحیه بسیجی از سال‌ها پیش در وجودش ریشه داشت. سرانجام به سپاه پیوست و در تیپ عملیاتی مردم‌پایهٔ ۸۸ انصارالرضا مشغول خدمت شد. مردی منظم، مسئولیت‌پذیر و پرتلاش بود. هر کاری که در توانش بود دریغ نمی کرد و در کنار همه کارهایش به فضای سبز و درختان هم رسیدگی می‌کرد. چنان دقیق و متعهد بود که حتی در روزهای مرخصی نیز نشانه‌های حضورش در محل کار باقی می‌ماند و همکارانش به راحتی آنچه می خواستند را از قفسه و انبار برمی داشتند.

در خانه نیز همان مرد مهربان و همراه بود. خستگی کار، او را از کمک به خانواده بازنمی‌داشت. در کارهای خانه کنارم می‌ایستاد و با لبخند می‌گفت: «ما بهترین زندگی دنیا را داریم.» درآمدمان زیاد نبود، اما آرامش و محبت در خانه‌مان موج می‌زد. هرگاه از مشکلات زندگی ثروتمندان می‌شنیدیم، بیشتر قدر نعمت‌های کوچک اما ارزشمندمان را می‌دانستیم.

با آغاز جنگ رمضان، رضا بیش از گذشته احساس مسئولیت می‌کرد. می‌گفت: «خدا را شکر مردم بیرجند حس آرامش دارند، در صورتی که بیرجند هم از تجاوز دشمن در امان نبوده است.» از همان روزهای نخست جنگ، پلاک شناسایی را به گردن می‌آویخت؛ گویی دلش با آینده‌ای نانوشته آشنا شده بود و برای هر احتمالی آماده بود. هر شب که شیفت نبود، به اتفاق برادر و مادرم و بقیه نزدیکان به محل تجمع خیابان ابوذر می رفتیم.

سه‌شنبه تلخ ۱۱ فروردین ۱۴۰۵، در جلسه قرآن محله بودم و تلفن همراهم را در خانه فراموش کرده بودم. زمزمه‌هایی از تجاوز به شهرک صنعتی بیرجند در همان جلسه شنیدم، اما هنوز باور نمی‌کردم حادثه به ما نزدیک شده باشد. وقتی به خانه برگشتم تماس‌های بی‌پاسخ، یکی پس از دیگری روی گوشی نشسته بود؛ انگار خبرها قبل از من رسیده بودند و تنها منتظر بودند خودم را به آن‌ها برسانم. اولین تماس، جاریم بود؛ پرستار بود و با نگرانی سراغ امیرمحمد و آقا رضا را می‌گرفت. بعد خواهرشوهرم زنگ زد… او هم می خواست بداند آقا رضا کجاست! هنوز تماس قطع نشده بود که زنگ بعدی آمد. دلشوره‌ای سنگین در جانم رخنه کرد؛ چیزی شبیه پیش‌آگاهیِ یک حادثه‌ی ناتمام.

یقین داشتم اتفاقی برای رضا افتاده است اما نمی خواستم باور کنم. می‌گفتند محل کارش مورد اصابت قرار گرفته است. نگرانی امانم را بریده بود. نمی دانستم سراغ رضا را از کی بگیریم؟ به یکی از همکارانش زنگ زدم و جویای احوال رضا شدم، گفت: «نگران نباشم اگر خبری باشد، به ما هم می‌گویند…»

به محبوبه گفتم برویم اطراف محل کار بابا ببینیم چه خبر است؟ نزدیک چهارراه معصومیه رسیدیم که تلفن محبوبه زنگ خورد؛ زن‌عموش بود. صدایش می‌لرزید… گفت: «پدرش زخمی شده و در بیمارستان است.» و اصرار داشت که ما به خانه برگردیم تا آنها هم بیایند. به دلم برات شد که برای رضا اتفاقی افتاده. رسیدیم خواهر و برادرهای رضا پشت در خانه جمع شده بودند.

دوست داشتم چهره اش را برای آخرین بار ببینم اما همکارانش گفتند نزدیک ماشین های سنگین بوده و پیکرش جراحت های زیادی برداشته است. بهتر است همان تصویر همیشگی در ذهنمان بماند؛ تصویر مردی آرام، اهل نماز، اهل خانه، اهل رسیدگی به خانواده و زندگی.


چند روز پیش از آن، شهید مرتضی ترابی ـ دوست آقا رضا ـ به شهادت رسیده بود. رضا به دلیل شیفت نتوانسته بود در تشییعش (سوم فروردین ۱۴۰۵) حاضر شود و از این موضوع خیلی ناراحت و دلگیر بود. اولین پنج‌شنبه بر سر مزارش در قهستان رفتیم.رضا کنار دوست صمیمی اش نشست و دقایقی زیادی با او درد دل کرد… حرف‌هایی زد که هیچ‌وقت نفهمیدم چه بود، اما حال و هوایش را فراموش نمی‌کنم. هوا سرد بودم و همه افرادی که برای تسلیت آمده بودند، پراکنده شده بودند اما رضا همچنان بر سر مزار مرتضی نشسته بود و با غروب خورشید و به اصرار اهالی آن منطقه، بر دیدن عکسهای تشییع دوستش از مزار فاصله گرفت.

آن روز تقدیر، بی‌آنکه صدایی داشته باشد، صفحه‌ی دیگری را ورق زد. چند روز بیشتر نگذشت؛ سه‌شنبه‌ای هفته بعد از راه رسید، اما این‌بار نه برای سوگِ یک دوست، که برای عروج خودِ رضا. گویی عهدشان در همان خاک بسته شده بود؛ یکی زودتر رفت تا راه را نشان دهد، و دیگری آمد تا به همان قافله‌ی آسمانی برسد.

کد خبر 1886408

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha