پاسخ حاج‌قاسم به اصرار برخی افراد بیت‌ رهبری برای دفاع از حرم/ ماجرای انصراف سردار حاجی‌زاده از درخواست دعای شهادت

ما شهدایی داریم که به ما یاد می‌دهند برای شهادت باید به تکلیف عمل کرد، هیجان‌زده نشد و... باید شهیدانه زیست؛ به قول حاج‌قاسم شرط شهید شدن، شهید بودن است.

خبرگزاری شبستان- کرمان؛ طاهره بادامچی

شب‌های خون‌خواهی و بیعت در حالی به ۹۰ شب نزدیک می‌شود که طی این مدت در خیابان‌ها و میادین از مسائل مختلفی گفته و شنیده شده است؛ از تحلیل‌های سیاسی و نظامی گرفته تا خاطرات رهبر شهید و... هر کدام چنان قصه‌ای که خیابان را در شب بیدارتر نگه داشته است.

این ایام مردم دوست داشتند و دارند بیشتر از رهبر شهیدشان بشنوند و بدانند تا اندکی خاطر خود را در غم سنگین فقدان قائد امت تسلی داده باشند.

در تازه‌ترین شبی که پشت سر گذاشتیم، کسی برای مردم در خیابان سخن از رهبر شهید گفت که سال‌ها در خدمت ایشان و مسئول هماهنگی میهمانان و دیدارهای بیت بوده است؛ حجت‌الاسلام سیدمظاهر حسینی که حالا استان به استان و شهر به شهر راوی خاطرات و ناگفته‌هایی شنیدنی است.

او در هشتاد و پنجمین شب حماسه خیابان در جمع مردم کرمان در میادین آزادی و کوثر خاطراتی گفت که بنا به اهمیت پیام آن، خبرگزاری شبستان کرمان این بخش را به صورت مستقل و برای نخستین بار تقدیم خوانندگان می‌کند.

ابتدا از فرزند دیار کریمان سخن به میدان آمد؛ حاج‌قاسم که نفس کرمانی‌ها برایش می‌رود؛ او گفت وقتی مقتدی‌صدر به مراسم بیت آمد قرار شد حاج‌قاسم سمت چپ رهبری باشند و مقتدی‌صدر سمت راست؛ اما حاج‌قاسم میان جمعیت نشسته بود و من مامور شدم به او بگویم که به جایگاه تعیین شده بیاید.

وی ادامه داد: حاج‌قاسم اما قبول نکرد و من مجبور شدم او را از جا بلند کنم و او ناچار پذیرفت که از میان جمعیت برخیزد و با من بیاید.

حجت‌الاسلام حسینی گفت: یکبار هم کاری کردم که بعد خیلی پشیمان شدم؛ ماجرا از این قرار بود که چون می‌دانستم حاج‌قاسم خیلی به حضرت زهرا سلام الله علیها علاقه دارد؛ به او گفتم من نظامی‌ام، می‌خواهم سوریه، لبنان و یا هر کجا بخواهی کمک کنم؛ اما حاج‌قاسم به هیچوجه نپذیزفت.

به او گفتم به جان مادرم زهرا سلام الله علیها اگر مرا نبردی، فردای قیامت جلوی تو را می‌گیرم؛ حاج‌قاسم خیلی ناراحت شد؛ گفت اجازه بده نماز حضرت آقا تمام شود، ایشان بروند، من برای شما توضیح می‌دهم.

وقتی آقای شهید آنجا را ترک کردند حاج‌قاسم به من گفت: آقا سید! حواست خیلی پرت است! آن‌جا  گنبد و گلدسته متعلق به حضرت زینب و  رقیه سلام‌الله علیهما است اما زینب اینجا، رقیه اینجا، امام حسین و امیرالمؤمنین و جان ائمه اینجا است! علمدار حرم اینجا است، او را تنها نگذارید؛ به جان مادرم زهرا سلام الله علیها اگر بگوید بیا اینجا جارو بزن، من می‌آیم.

وی پس از این خاطره قابل تأمل اظهار کرد: آقای موسوی کاشانی از علامه حسن‌زاده آملی خواسته بود تا برای شهادت وی دعا کند اما علامه خیلی صریح به او گفته بود این نائب امام زمان(رهبر شهید) نیاز به خدمت دارد، خدمت به ایشان از شهادت بالاتر است!

حجت‌الاسلام حسینی خاطره تکان‌دهنده‌ای هم از شهید حاجی. زاده بیان کرد و قبل از آن توضیح داد: فکر نکنید شماها که شهید نشدید و ماندید، مشکل دارید؛ استاد اخلاق سردار حاجی‌زاده از شاگردان علامه حسن‌زاده بود؛ سردار حاجی‌زاده هر وقت خدمت استاد می‌رفت، می‌گفت برای شهادت من دعا کنید؛ سه چهار ماه قبل از شهادت اما گفته بود برای شهادت من دعا نکنید. استاد با تعجب می‌پرسد چرا؟ مشکلی پیش آمده؟

شهید حاجی. زاده پاسخ می‌دهد: من شهادت را برای رضایت خودم می‌خواستم اما هر چه فکر می‌کنم می‌بینم آقا تنها است، {اگر همه شهید شویم} پس چه کسی اطراف آقا باشد.

این خاطرات در حالی گفته شد که نگاه تازه‌ای فراروی خیلی از افراد قرار داد؛ از اینکه حتی شهادت را هم برای خود نخواهیم بلکه آن را در مسیر رضایت خدا و انجام تکلیف درخواست کنیم.

حُسن ختام این خاطرات اما به یک شهید دهه هشتادی رسید؛ آرمان علی‌وردی یا همان آرمانِ عزیزِ رهبر شهید.

ماجرای معروف امیر عباسی که حجت‌الاسلام مظاهری گفت این مداح لکنت زبان دارد اما مداحی را بدون لکنت می‌خواند!

وی ادامه داد: یکبار که او برای مداحی در بیت دعوت شده بود، فرصت نشد بخواند اما از من درخواست کرد حتماً چند دقیقه‌ای پشت حسینیه با آقا صحبت کند؛ او خاطره‌ای به این شرح نقل کرد: هنگام دفن شهید آرمان علی‌وردی، مادرش خیلی گریه می‌کرد و گفت شهید ما را آرام بگذار توی قبر آقای امیر عباسی؛ من گفتم حاج‌خانم اصلاً ناراحت نباشید من آرمان را در قبر تحویل امام حسین علیه السلام دادم، سیدالشهداء آرمان را بغل کرد.

چند روز بعد که یکی از اقوام شهید که از این موضوع کاملاً بی‌اطلاع بوده خواب می‌بیند در یک صحرایی چهار طرف پرچم امام حسین علیه‌السلام زده شده و خیمه آقا آنجا قرار دارد؛ یک نفر از خیمه خارج می‌شود و به بیننده خوای می‌گوید آقا امام حسین علیه‌السلام سلام رساندند و فرمودند به مادر شهید بگویید من آرمان را بغل کردم در قبر، غم نداشته باشد. بعدها بیننده خواب تعجب می‌کند و وقتی برای مادر شهید تعریف می‌کند او یاد آن صحبت می‌افتد و...

حجت‌الاسلام حسینی گفت: رهبر شهید پس از آن به من گفتند از آقای عباسی برای مراسم دیگری دعوت کنم؛ وقتی آن مراسم برگزار شد رهبری به آقای امیر عباسی فرمودند خاطره‌ای که آن روز گفتی را اینجا بگو که ابن آقایان هم بشنوند؛ وقتی تعریف کرد آقا و دیگران به شدت گریستند.

پس از شنیدن این خاطرات که البته ماجرای آرمان را از قبل می‌دانستیم اما هر بار شنیدن آن باز هم تازگی دارد؛ روح‌مان جلا یافت و غبار از دل‌های اسیر در روزمرگی‌ها شستیم.

ما شهدایی داریم که به ما یاد می‌دهند برای شهادت باید شهیدانه زیست؛ به قول حاج‌قاسم شرط شهید شدن، شهید بودن است.

کد خبر 1885012

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha