خبرگزاری شبستان، گروه سیاسی - فرزانه تهجا: در مکتب سیدالشهداء علیه السلام شهادت تاریخ انقضاء ندارد و برای شهید شدن نیازی به شرایط سنی و مصوبه قانونی مجلس نیست، حتی پارتی از جنس سفارش افراد و اشخاص هم به کار نمی آید؛ همین که آداب اخلاق را بدانی در قامت یک فرشته در روی زمین زندگی می کنی و هر قدمت گره گشای کشور و مردم نیازمند است. شرایط سنی شهادت اصلا در هیچ قانونی عنوان نشده می توانی در بطن مادرت باشی و حتی رنگ آفتاب دنیا را هم ندیده باشی و یا دو روز از تولد دنیایی را تجربه کنی و سبکبال پر بکشی. خالص که باشی رنگ خدا در تو نمایان است و خریدارت الله تبارک و تعالی.
این گزارش، بریده ای کوتاه از زندگی برخی از شهیدان جنگ رمضان است که به دور از هرگونه پردازش و یا مستندسازی از زبان والدین و همرزمان و نزدیکان شهدا تنظیم شده و به شرح زیر ارایه می شود.
شهید سعید پردلی بهروز گره گشای همسایه و محله بود
شهید سعید پردلی بهروز از جمله شهدای مدافع امنیت است که در جنگ رمضان در محل خدمتش به شهادت رسید، او توانست با نبوغ علمی بی نظیر و مثال زدنی تا دل رژیم صهیونیستی نفوذ و ضربات مهلکی را به دشمنان وارد کند.

پدر شهید سعید پردلی بهروز در مورد پسرش گفت: پسرم در رشته کامپیوتر فارغ التحصیل شده بود، اما در رشته برق هم بسیار تبحر داشت؛ سعید۳۷ ساله و مجرد بود، فرزند بزرگم بود و در۲۲ شهریور ۶۷ متولد شده بود، پسرم از نیروهای مردمی مدافع امنیت بود که در روز سوم جنگ با بمباران رژیم صهیونی آمریکایی در محل خدمتشون به شهادت رسید، جسد پسرم در صورت سالم اما بدنش شکستگی های زیادی داشت. ما اول شبستر بودیم بعد ۱۵ سال آمدیم تهران و ساکن پرند شدیم و بعد از چند سال دوباره به محل فعلی نقل مکان کردیم؛ سعید رابطه بسیار خوبی با مردم و همسایه ها داشت و وقتی داشتیم از پرند نقل مکان می کردیم همسایه ها از دوری سعید ناراحت بودند؛ چون پسرم به همه مردم کمک می کرد و هر کاری در توان داشت از کسی دریغ نمی کرد تا جاییکه همسایه ها اگر وسیله خراب داشتند و نیاز به تعمیرات داشتند به پسرم مراجعه می کردند و سعید هم همواره با روی باز به کمک انها می رفت.
پسرم با همه رابطه خوبی داشت و ارتباطات قوی می گرفت، حسینه و مسجد محله بسیار می رفت، در کارش بسیار فعال و پرتلاش بود تا جایی که اینقدر بی خواب می ماند که می گفت:" از بیخوابی چشمام درد می کنه"، پسرم واقعا جانفشانی کرد و شبانه روز کار می کرد. در جنگ رمضان گفته بود شناسایی شدیم اما نگران خانواده بود و اصرار داشت که ما از تهران به شهرستان برویم تا خیالش از بابت ما راحت باشد.
در ماه محرم گذشته آخرین اربعینش را کربلا رفت و بعد به مشهد سفر کرد، سعید بسیار به قم سفر می کرد، سه روز قبل از شهادت هم قم رفته بود و بعد به خواهرش گفته بود:" این آخرین عکسها از من است این عکسها را خوب بینداز". قبل از شهادتش رفته بود خانه خواهرش و با بچه های خواهرش بسیار بازی کرده بود و خوراکی زیادی برای انها خریده بود تا حسابی به بچه ها خوش بگذرد. روز قبل از شهادت نیز زیر آوار مانده بود و به مادرش گفته بود که به زور خودمان را از زیر آوار درآوردیم، و جای مان را تغییر دادیم که روز بعد مورد هدف بمباران قرار گرفت.

نسرین اسماعیلی مادر شهید سعید پردلی بهرورز در مورد پسرش گفت: سعید سخت ترین چیزها را یکبار می شنید یاد می گرفت بسیار معتقد به نظام و انقلاب بود. عاشق اهل بیت(ع) بود و چندبار به من گفت: "بریم مشهد" اما قسمت نشد؛ در طول روز حتما زیارت عاشور می خواند؛ یک روز قبل از شهادتش خواهرش در پیامک گفت: سعید مراقب باش که در پاسخ گفته بود: "هرچه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم" . حرف شهادت نمی زد چون می دانست من ناراحت می شوم اما به من قسم داده بود که اگر اتفاقی افتاد توروخدا گریه نکن. عموی سعید هم شهید شده بود و همین موضوع سعید را در راهش بسیار مصمم کرده بود تا در راه شهادت گام بردارد و تا آخرین نفس ادامه بدهد.
سعید هیچوقت ناراحتی هایش را بروز نمی داد حتی از کودکی هم به یاد ندارم که سعید یکبار اذیتم کرده باشد؛ بسیار پسر آرومی بود تا جایی که به دکتر گفتم:" چرا سعید گریه نمی کنه" گفت:" حتما شیرشو به موقع می دی گرسنه نیست که گریه کنه" وقتی فکر می کنم از بچگی سعید خیلی تعجب می کنم، چون خیلی کم گریه می کرد. پسرم نماز و روزه اش قضا نمی شد و به خواندن زیارت عاشورا مداومت داشت. سعید از ۱۰ سالگی روزه می گرفت و بسیار پسر آرومی بود و یکبار به ذهنم نمیاد که از او رنجیده باشم، به کارش دخالت نمی کردم اخلاقیات بزرگانه داشت و مانع کارش نمی شدم.
پسرم و شهدا انتخاب شدند، سعید بسیار پسر خوبی بود و هیچوقت بلند و بد با کسی حرف نمی زند چه فامیل چه غریبه. هرکاری از دستش برمیاد انجام میاد؛ بیشتر حرفه ها را بلد بود؛ بهش می گفتم تو باید از همه چی سر دربیاری باید همه چی بلد باشی تو همه چی دون هستی می گفت:"چه اشکالی داره"، اگر بیرون بود ماشینی کسی خراب بود راه می اندخت از مکانیکی و برقکاری هم سرشت داشت.
خیلی از کارهایی که انجا می داد به ما نمی گفت و بعدا فامیل و آشنایان برای ما تعریف می کردند؛ یکبار زمستان که از جاده مشکین شهر میآمد دیده بود ماشینی سر خورده؛ دو نفر میخاستن ماشین نگه دارند به راننده کمک کنند، اما چون دیده بودند وضعیت هوا بد است نمونده بودند؛ اما پسرم با قدرت و بازویی که داشت ماشین آنها را بیرون کشیده بود و ما این کارهای او را از دیگران می شنیدیم و خودش نمی گفت.
اخرین بار ۱۵ روز قبل از شهادت دیدمش و ۱۳ اسفند ما فهمیدیم که شهید شده که سه روز بعد از شهادتش به ما خبر دادند و ۱۴ اسفند تشییع و در قطعه ۴۲ بهشت زهرا دفن شد؛ ما تهران نبودیم با حرف سعید که گفته بود برید من خیالم از جانب شما راحت باشد ما از تهران رفتیم پیکر پسرم زخم های متعددی داشت.

پناه مظلوم خواهرزاده شهید هم که کلاس پنجم است با بغضی خاص در صورتش در مورد دایی اش گفت: دایی سعید روز قبل شهادت آمد خونه ما، خیلی باهم بازی کردیم خیلی شاد بود برامون کلی خوراکی خریده بود و خیلی به ما خوش گذشت، خواب دیدم زنده شده و آمده خونه ما و گفت:" من جام راحته چرا ناراحتید"، من فقط یه دایی داشتم و کسی ندارم، دایی م عاقبت بخیر شد چون شهدا عاقبت بخیر هستند.
شهیده بکایی ساعت یک نیمه شب هم برای تهیه شیرخشک کودک آماده بود
سمیه السادات بکایی عضو رسمی سپاه پاسداران است که در محل خدمتش به همراه ۱۳ نفر از همرزمان به شهادت رسید.

مادر شهیده سمیه السادات بکایی در مورد دخترش گفت: دخترم خیلی خوش اخلاق و دلسوز بود و از هیچ کاری دریغ نمی کرد، خادم امام رضا (ع) بود قبل از ماه رمضان شیفت خادمیاری بود، دومین اولادم بود، متولد ۶۰ و مجرد بود، خودش را وقف کار کرده فوق لیسانس دانشگاه علامه طباطبایی و بسیار پرتلاش بود و روز ۱۰ اسفند در حوزه رضوان به همراه ۱۳ نفر از همکارانش شهید شد.
سید اسماعیلی بکایی برادر شهیده بکایی در مورد خواهرش گفت: ۱۰ دقیقه قبل از شهادتش با من تماس گرفت گفت: "من خوبم فقط شما اینجا نیاید"، من اول به محل کار خواهر کوچیکترم رفتم چون محله کارشون مورد هدف قرار گرفته بود خواهر کوچیکمو دیدم خیالم راحت شد اما چند دقیقه بعد هرچی با سمیه السادات تماس گرفتم در دسترس نبود یک ساعت بعد یکی از همکارانش با ما تماس گرفت و گفت: برید بیمارستان فرهیختگان؛ تو بیمارستان تمام اتاق عمل ها را گشتم تا رسیدم طبقه پنجم سراغ خواهرم از پرستار گرفتم پرستار گفت:" برید منفی دو" دلم خبر داد پرستار گفت:" خدا صبرت بده". برخی پیکرها قابل شناسی نبود خواهرم از طبقه سوم پرت شده بود و از اولین پیکرهای پیدا شده بود.
سمیه السادات بسیار اهل بیت (ع) را دوست داشت و حتما در مجلس سوگواری امام حسین(ع) شرکت می کرد؛ چند سال قبل در یکی از مراسم هایی محرم در شب تاسوعا خواهرم در حالیکه در هیات عزاداری چیذر حضور داشت دچار دل درد شدیدی شد و با معاینه اورژانس حاضر در محل هیات دکتر گفت که آپاندیسش ترکیده و درد بسیار دارد. با کمک خواهرم سمیه را به بیمارستان خاتم الانبیاء(ص) رساندم و تا صبح بالای سرش بودم و از خدا سلامتی خواهرمو خواستم؛ نزدیک ۴ صبح دکتر خواهرمو عمل کرد و خطر رفع شد. سمیه السادات هیاتش ترک نمی شد اما به دلیل جراحی نتوسته بود در نذری مادرم در روز عاشورا حضور داشته باشه، خواهرم به دلیل ماموریت ها و تصادفاتی که داشت جراحات و درد زیادی را تحمل کرد. تا آخرین نفس پای وطن و ولایت ماند و به معنی واقعی کلمه جانا، روحا و مالا جانفدا شد.

خواهرم فرمانده حوزه ۱۰۴ رضوان بود در صبح شهادت رهبر انقلاب در میدان انقلاب برنامه ای برگزار کرد و بعد از مراسم در محل خدمتش برای جلسه ای حاضر شد؛ قبل از جلسه تعدادی از بانوان از پایگاه خارج می شوند و در فاصله خارج شدن از پایگاه موشک های دشمن به محل خدمت اصابت می کند. همکارانش از او می خواهند که از حوزه خارج شود؛ اما سمیه السادات برای آماده کردن افطاری و ادامه خدمت در حوزه می ماند و بعد از بمباران دشمن صهیونی آمریکایی به شهادت می رسد. سمیه بسیار از کارها را فقط به دلیل خدمت پاسداری انجام نمی داد بلکه از روی آگاهی و معرفت هر کاری را انجام می داد و قلبا در امور خیره مشارکت می کرد.
خواهرم در حالیکه فرمانده حوزه بود فرماندهی پایگاه محل سکونتش را بر هم بر دوش گرفت و هم پاسدار و هم بسیجی بود و فعالیت های بسیج را قلبا انجام می داد. خواهرم خادم امام رضا(ع) و امام حسین(ع) بود و تا جایی خودش را وقف کرده بود که اگر لازم بود از شستن سرویس بهداشتی زائران هم ابایی نداشت و تا این اندازه برای خدمتگذاری به مردم سر از پا نمی شناخت. یک روز ساعت یک نصف شب با من تماس گرفت و گفت: «یک مادر برای فرزندش نیازمند شیرخشک است و سه روز است که این بچه شیر نخورده است و باید برای او شیر تهیه کنی من نمی دونم چطور تهیه می کنی من دوست ندارم این خانم در این ساعت از شب در خیابان باشد؛ این شیر خشک باید پیدا شود» با یکی از دوستانم تماس گرفتم و شیرخشک را تهیه کردم و به دست سمیه السادات رساندم و ۴ صبح خواهرم شیرخشک را تحویل مادر کودک در هشتگرد کرج داد. به شهادت فرمانده خواهرم، سمیه السادات در امور مدیریتی واقعا عالی بود و بواسطه خصوصیات رفتاری و اخلاقی بسیار ویژه بود.
خواهرم به بچه ها علاقه خاصی خواست و حتما در سفرهایی که می رفت برای بچه ها هدیه ای تهیه می کرد تا بتواند بچه ها را خوشحال کند و همیشه برای خدمتگذاری به مردم و کارهای خیره آماده بود و برای خانواده ها بی بضاعت و بی سرپرست همیشه با تمام توان خدمت می کرد. در خرید و آماده سازی جهزیه نوعروسان هرآنچه برای خودش می پسندید برای زوج های جوان انتخاب می کرد. خواهرم از تمام دنیا یک ماشین دارد و می خواهیم این ماشین را در راه خیره و چیزی که سمیه السادات دوست دارد، هزینه کنیم. سمیه السادات ۱۰ روز قبل از شهادتش با دوستانش به قطعه شهدا رفته بود و در کنار قطعه ۴۲، گفته بود: «چی میشه مگه از خدا کم میاد من اینجا دفن بشم و همان اتفاق هم افتاد و در قطعه ۴۲ دفن شد.

پدر شهید بکایی هم در مورد دخترش گفت: دخترم دو سال جهشی خوانده بود، دانشگاه رتبه دوم داشت، دو فوقلیسانس داشت و آخرین پایان نامه اش شهادتش شد. ۹ اسفند که پاستور مورد هدف قرار گرفت اومد سراسیمه رفت و گفت: «بابا اسرائیل ایران را زد»، سمیه بسیار مسئولیت پذیر، دلسوز و مهربان بود، عهد خود با رهبری را عمل کرد و پای عهدش ماند. خادم امام رضا(ع) بود، در عین پاسداری خادم جهادی بود، حتی در مرخصی ها هم کار جهادی انجام می داد.
همکار و همرزم شهیده بکایی هم در مورد او گفت: روز شهادت آقا پیام داد آقا شهید شد: «إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ … مسجد را سیاهپوش کنید و اجازه ندید برخی فضا را خراب کنند». سمیه بسیار در کار خیره پیشقدم بود؛ سبد کالا جهیزیه عروس تهیه می کردیم، جهاد تبیین بسیار خوبی داشت و هر جا شبهه ای بود با صبر و سعه صدر پاسخ می داد؛ شهیده ما قله سعادتمندی را طی کرد، و فقط می گفت: «چشم و گوشتون به سخن آقا باشه»، بسیار دختر فهیم دلسوز و خوش اخلاق بود و شهادتش بسیار دلمان را سوزاند همانطور که شهادت رهبر انقلاب دلها را به آتش کشید.
به حضور در مسجد و هیأت مقید بود
شهید اصغر مشکانی نیز از دیگر شهدای جنگ رمضان است که مداح و ذاکر اهل بیت (ع) بود، وی متولد ۱۳۴۷ بود و که در روز هشتم فروردین در محل خدمتش در سازمان منابع طبیعی بعد از نماز جماعت ظهر در مقابل نمازخانه به شهادت رسید.
همسر شهید مشکانی در ذکر خاطره از همسرش در مورد شرایط ازدواجش گفت: وقتی همسرم برای خواستگاری آمد فقط پرسیدم اهل نماز و روزه است، گفتند بله شهید مشکانی اهل روزه و نماز است و به خواستگاری او با تمام مخالفت ها پاسخ مثبت دادم. حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک پسر است. ۳۱ سال زندگی کردیم. کارمند منابع طبیعی بود در روز ۸ فروردین به دست آمریکا و رژیم صهیونیستی بعد از نماز ظهر در مقابل دفتر ولایت فقیه مورد هدف قرار گرفت و بعد از اقامه نماز ظهر در مقابل نمازخانه به همراه همکارانش به شهادت رسید.

همسرم بسیار آرام و باایمان بود، دوستدار اهل بیت(ع) بود و نمازش قضا نمی شد و نماز سروقت می خواند و دوستدار خانواده بود؛ در ایام تعطیلات مسافرت بودیم و بعد به پستشون برگشتند و گفتم اگر برگردیم بمباران شد چی گفت: "نه من باید سر پستم باشم". هر روز تماس تلفنی داشتیم. روز جمعه تماس تلفنی داشتیم گفتم اوضاع چطوره گفت: "باید کنار مردم باشیم نگران نباشید".
ذاکر امام حسین(ع) بود جایی که نمی رسید ذاکر باشد در آشپزخانه و کارهای دیگر در هیات کمک می کرد. مسجد محله یا خانه هایی که مراسم عزداری اهل بیت (ع) بود می رفت و البته خجالتی بود جای غریبه نمی رفت؛ اگر وقت نمی شد مداحی کند در خدمات هیات کمک می کرد همیشه در امر خیر پیشقدم بود در نیمه شعبان همیشه جلوی درب منزل پذیرایی می کرد.
سال ۷۳ ازدواج کردیم بعد از یک سال شروع به سرکار رفتن کرد، رابطه اش با بچه ها خوب بود و پدر خوبی برای آنها بود؛ خبر شهادتش را خودمون فهمیدیم وقتی اتفاق رخ داد به ما الهام رسید و گوشی باباشون در دسترس نبود، اما حس بچه ها از اول این بود که پدرشون به شهادت رسیده است؛ همسرم خواب شهادتش را دیده بود و به من گفت: "شهید میشم و پیدام نمی کنید" گفتم: نه اینطور نگو، البته کنار دوستانش به شهادت رسیده بود و آخرین نفر پیدا و با شکوه و حضور مردم و مسئولان تشییع شد از مردم شهیدپرور و ولایتمدار برای حضور در تشییع همسرم تشکر می کنم.

روز شهادتش زنگ زدم محل کارشون چندنفر از دوستانشان به شهادت رسیده بودند و بعد با آقای کاظمی مسئولشان تماس گرفتم گفت: "هرجا هستید خودتون به تهران برسونید تا ما به شما اطلاع بدیم" این تماس از یک بعدازظهر شروع شد و تا ۷ شب ادامه داشت و سه روز بعد از بمباران ما را به معراج شهدا دعوت کردند تا تست دی ان ای گرفتند. همسرم پیدا نمی شد؛ شب متوسل به امام حسین (ع) شدم گفتم: "یاحسین(ع) نوکرتونو پیدا کنید" ؛ روز بعد پیدا شد و در روز جمعه بعد از نماز جمعه تشییع شد. شب قبل از خبر شهادت همسرم مائده دخترم خواب دید که در حرم امام رضا (ع) شیرینی پخش می کنیم به دلم افتاده بود و این خواب برام تداعی خبر شهادتش بود ۸ فروردین به شهادت رسید و ۱۲ فروردین پیدا و ۱۴ تشییع شد.
دختر شهید مشکانی در مورد پدرش گفت: پدرم اهل ذکر و نماز بود و سفارش می کرد تا دوستدار اهل بیت(ع) باشید، پدر به نماز شب مداومت داشت و نماز شبش را به نماز صبح متصل می کرد. و بعد از نماز جماعت ظهر از محل فرق سر مجروح و به شهادت رسید.
شهید افشین همتی نژاد و شهیده نسترن ویسی زوج شهیدی که در منزل خودشان به شهادت رسیدند
شهید افشین همتی نژاد و شهیده نسترن ویسی نیز از زوج های شهید جنگ رمضان هستند که در منزلشان در مقابل دانشگاه علم و صنعت در سوم فروردین به شهادت رسیدند؛ این زوج شهید دارای دو دختر و یک پسر هستند که یک دختر آنها ازدواج کرده و دختر دوم به همراه برادرش در منزل مادربزرگ و اقوام هستند.
مادر شهید همتی نژاد با غمی سنگین به استقبال گروه خبری آمد؛ در این دیدار پرچم حرم حضرت معصومه(ع) به همراه یکی از خادمان حرم ما را همراهی کردند مادر شهید بعد از دیدن پرچم حرم حضرت معصومه (ع) گفت: فدای امام رضا (ع) و بعد گفت: فدای خواهر امام رضا (ع). پسرم و عروسم بسیار مهربان و دلسوز بودند، اولویت آنها اول فرزندانشان بود.
دختر این زوج شهید نیز در مورد روز شهادت پدر و مادرش با چهره ای که غبار غم داشت گفت: در روز شهادت پدر و مادرم من برای خرید از خونه بیرون رفته بودم و مادر و پدرم در خانه تنها بودند، یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت: دانشگاه مورد هدف قرار گرفته و منزلتان خراب شده زود بیا. خواهر بزرگترم با خانواده دو روز قبل در منزل ما مهمان بودند و همان روز قبل از بمباران به خانه خودشان رفتند.
نظر شما