بسیجِ قضا؛ وقتی جنگ، مردم را فراخواند

در میانه‌ی تحلیل رویدادهای «جنگ رمضان»، یک پرسش کلیدی ذهن ناظران امنیتی و اجتماعی را درگیر کرده است: آیا این بسیج بود که جنگ را رقم زد، یا جنگ بود که بسیج را احضار کرد؟

به گزارش خبرگزاری شبستان از مشهد؛ تجربه‌ی اخیر نشان می‌دهد معادله‌ی کلاسیک «آموزش در صلح، پیروزی در جنگ» دست‌کم در این مقطع، وارونه شده است. این‌بار نه سازمانِ از پیش‌آماده، که خودِ بحران، مردم را به میدان کشاند؛ حضوری گسترده، اما بی‌سازمان، بی‌برنامه‌ی مدون و بی‌پشتیبانیِ تعریف‌شده. این وضعیت را می‌توان «بسیجِ قضا» نامید؛ بسیجی که نه محصول طراحی پیشینی، بلکه زاده‌ی ضرورتِ پسینی است.

 از «بسیج مردمی» تا «مردمِ بسیجی»

برای فهم این دگرگونی، باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت: «بسیج مردمی» و «مردمِ بسیجی».

بسیج مردمی، سازوکاری آگاهانه و مبتنی بر آموزش و سازماندهی در دوران صلح است. هدف آن بازدارندگی است؛ یعنی ایجاد ظرفیتی آشکار و منسجم که دشمن را از خطای محاسبه بازدارد. در این مدل، مردم پیش از وقوع بحران، آموزش می‌بینند، شبکه می‌شوند و در قالب ساختارهای مشخص به آمادگی می‌رسند. نتیجه، کاهش احتمال جنگ و محدودسازی خسارات احتمالی است.

اما «مردمِ بسیجی» روایتی دیگر دارد؛ مردمی که در دل بحران و پس از وقوع تهدید، بی‌آنکه آموزش رسمی دیده باشند یا در چارچوبی از پیش تعیین‌شده سامان یافته باشند، به صحنه می‌آیند. این حضور، نه برای پیشگیری، که برای جبران است؛ نه برای بازدارندگی، که برای مهار خسارت. اگر در الگوی نخست، کنش مردمی پیش‌دستانه و بازدارنده است، در الگوی دوم، واکنشی و ترمیمی است. تفاوت این دو، تفاوت میان «پیشگیری» و «درمانِ ناگزیر» است.

پرسشی درباره‌ی کارآمدی ساختارها

این دگرگونی، پرسشی جدی درباره‌ی کارآمدی ساختارهای رسمی ایجاد می‌کند. اگر در بزنگاه‌های سال‌های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ نیز همچون سال‌های نخست پس از انقلاب، ساختارسازی از دل بحران شکل بگیرد، نقش سال‌های طولانیِ سازماندهی، بودجه‌ریزی و تعریف جایگاه‌های رسمی چه بوده است؟ آیا این ساختارها توانسته‌اند به هدف اصلی خود، یعنی ایجاد بازدارندگی مؤثر، دست یابند؟

نقد این وضعیت، نفی اصل سازمان نیست؛ بلکه دعوت به بازنگری در نسبت «هزینه و کارآمدی» است. اگر مردم در لحظه‌ی خطر، بی‌اتکا به سازوکارهای رسمی، بار اصلی میدان را بر دوش می‌کشند، باید پرسید شکاف میان ظرفیت اجتماعی و ظرفیت سازمانی از کجا ناشی شده است. این شکاف، نه با شعار، که با ارزیابی صریح و اصلاح ساختاری پر می‌شود.

 آمار، واقعیت و دو تصویر موازی

در کنار این بحث، مسأله‌ی آمار و روایت نیز قابل توجه است. از یک سو، سخن از ظرفیت‌های میلیونی و ارتش‌های پرشمار به میان می‌آید؛ از سوی دیگر، واقعیت میدانی از حضور گسترده اما غیرسازمان‌یافته‌ی مردم حکایت دارد. آیا این دو تصویر بر هم منطبق‌اند یا با دو واقعیت موازی روبه‌رو هستیم؟

اگر آمارها بازتابی از آمادگی واقعی نیستند، اعتماد عمومی آسیب می‌بیند. و اگر ظرفیت اجتماعی بالفعل بسیار فراتر از ظرفیت سازمانی است، این نیز نیازمند بازتعریف راهبردهاست. جامعه‌ای که در لحظه‌ی خطر، داوطلبانه و بی‌چشمداشت وارد میدان می‌شود، سرمایه‌ای بزرگ در اختیار دارد؛ سرمایه‌ای که بدون برنامه‌ریزی دقیق، ممکن است در تکرار بحران‌ها فرسوده شود.

 میان ایمان اجتماعی و عقلانیت نهادی

در لایه‌ای عمیق‌تر، می‌توان این وضعیت را حاصل دو نوع نگاه دانست: نگاه نهادی که به آمار و ساختار تکیه دارد، و نگاه اجتماعی که بر انگیزه، باور و احساس مسئولیت استوار است. پایداری ملی زمانی تضمین می‌شود که این دو، در تقابل نباشند؛ بلکه یکدیگر را تکمیل کنند. ساختار بدون پشتوانه‌ی اجتماعی، پوسته‌ای بی‌روح است؛ و انگیزه‌ی اجتماعی بدون سازمان، نیرویی پرهزینه و پراکنده.

ضرورت بازاندیشی

نقد امروز، نه برای تیره‌نمایی، که برای پیشگیری از تکرار خطاست. اگر در دوران صلح، آموزش و سازماندهی به‌درستی انجام نشود، در زمان بحران، ناچار به اتکای کامل بر «بسیجِ قضا» خواهیم بود؛ الگویی که هرچند می‌تواند در کوتاه‌مدت گره‌گشا باشد، اما در بلندمدت هزینه‌زا و فرساینده است.

اکنون زمان آن است که نسبت میان مردم و ساختار، از نو تعریف شود: چگونه می‌توان سرمایه‌ی اجتماعیِ آماده به میدان را در قالب سازوکارهای کارآمد، منعطف و پاسخ‌گو سازمان داد؟ چگونه می‌توان از واکنش‌های پرهزینه‌ی پسینی، به بازدارندگیِ هوشمندانه‌ی پیشینی رسید؟

پاسخ به این پرسش‌ها، آینده‌ی امنیت و سرمایه‌ی اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.

کد خبر 1881791

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha