خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: با پایان یافتن دوره نخست آتشبس، دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، از تمدید نامحدود آن با ایران خبر داد؛ تصمیمی که آشکارا با اظهارات قبلی او در رسانهها مبنی بر عدم تمایل به تمدید در تناقض بود. این عقبنشینی صرفاً یک مانور تاکتیکی نیست، بلکه نشانهای روشن از تغییری عمیقتر است.
از آغاز دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، سیاست خارجی آمریکا بیش از آنکه از مسیرهای دیپلماتیک سازمانیافته هدایت شود، از طریق اظهارنظرهای شخصی، شتابزده و غالباً متناقض در فضای عمومی بهویژه شبکههای اجتماعی منتقل میشود. آنچه پیشتر در قالب بیانیههای رسمی و روندهای نهادی ارائه میشد، اکنون به جملات پراکندهای بدل شده که هر لحظه امکان عقبنشینی از آنها وجود دارد.
به باور تحلیلگرانی چون جان میرشایمر و پل گرینیه، این الگو محدود به یک تصمیم نیست. گزارشها درباره احتمال برگزاری دور دوم مذاکرات ایران و آمریکا در اسلامآباد نیز بیش از آنکه حاکی از انتظار باشد، نشانه سردرگمی است.
مقامهای ایرانی مذاکره تحت فشار را رد میکنند و حضور طرف آمریکایی همچنان نامشخص است. سیگنالها صادر میشوند، سپس پس گرفته میشوند و به سرعت نقض میگردند. نتیجه، نه دیپلماسی به معنای کلاسیک، بلکه صحنهای سیال و دائماً در حال بازتفسیر است.
در واقع، جدیت دیپلماسی نه به سبک، بلکه به ساختار آن سنجیده میشود. کشورها بر اساس تواناییشان در ارائه تعهدات پایدار ارزیابی میشوند، ویژگیای که زمانی از مشخصههای اصلی ایالات متحده بود، اما دیگر چنین نیست.
آمریکا نهتنها به مذاکرهکنندهای غیرقابل پیشبینی تبدیل شده، بلکه از یک نظام دیپلماسی نهادمند و انباشتی به ساختاری شخصی، گسسته و قابل بازگشت تغییر شکل داده است. نشانههای این تغییر، که در فرستادگان نامتعارف، چرخشهای ناگهانی و تناقضات عمومی آشکار میشود، علت اصلی نیستند، بلکه بیانگر فرسایشی عمیقترند، با گذشت زمان، آمریکا دیگر جدی گرفته نمیشود.
از دیپلماسی نهادی تا سیاست شخصی
حضور چهرههایی مانند جرد کوشنر و استیو ویتکاف در مذاکرات حساس، اغلب بهاشتباه تعبیر میشود. در گذشته نیز کشورها از فرستادگان غیررسمی استفاده میکردند؛ همانگونه که هنری کیسینجر در مذاکرات محرمانه با چین یا آناتولی دوبرینین در دوران جنگ سرد نقشآفرینی کردند. اما تفاوت امروز، ساختاری است.
در گذشته، این افراد مکمل دیپلماسی رسمی بودند، نه جایگزین آن. اقدامات کیسینجر در چارچوبی گسترده شامل وزارت خارجه، شورای امنیت ملی و نهادهای اطلاعاتی قرار داشت. راهبردها متراکم، تجربهها توزیعشده و تداوم حفظ میشد. اما امروز این رابطه معکوس شده است؛ فرستاده شخصی جایگزین فرآیند نهادی شده و نزدیکی به رئیسجمهور، بر تخصص پیشی گرفته است.
در نتیجه، مذاکرات بیش از آنکه بازتاب خرد جمعی یک نظام باشند، بیانگر سلیقه یک حلقه محدود شدهاند. آنچه شکل گرفته، نه دیپلماسی مدرن، بلکه نوعی «سیاست درباری»، سیال، شخصی و جدا از محدودیتهای نهادی است.
فرسایش نهادها و سقوط اعتبار
تضعیف نقش وزارت خارجه آمریکا بهوضوح قابل مشاهده است. اخراج بیش از ۱۳۵۰ کارمند در سال ۲۰۲۵ و خالی ماندن بیش از صد پست سفارت، نشانهای از ضعف مدیریتی و کاهش اهمیت دیپلماسی در سیاست خارجی این کشور است. در چنین خلأیی، اعتبار فرومیریزد، روابط تضعیف میشود و حافظه نهادی از میان میرود.
نهادها صرفاً ساختار اداری نیستند، بلکه تضمینکننده تداوم، انسجام و انتقال تجربهاند. با تضعیف آنها، دیپلماسی به مجموعهای از واکنشهای مقطعی تبدیل میشود که ارتباطی با تعهدات گذشته ندارد.
فروپاشی اعتماد به تعهدات
مهمترین پیامد این فرسایش، از بین رفتن اعتماد به تعهدات آمریکاست. توافق هستهای ایران (برجام) نمونهای روشن است؛ توافقی که پس از سالها مذاکره دقیق شکل گرفت، اما با خروج یکجانبه آمریکا، نشان داد تعهدات این کشور تابع تغییرات سیاسی داخلی است.
در نتیجه، دیگر کشورها توافق با آمریکا را نه تعهدی پایدار، بلکه ابزاری موقت تلقی میکنند. این وضعیت در روابط با کره شمالی نیز مشهود بود؛ جایی که پیونگیانگ ضمن بهرهبرداری تاکتیکی، توان هستهای خود را حفظ کرد.
این روند حتی به فروپاشی نظام کنترل تسلیحات نیز انجامیده است؛ خروج آمریکا از پیمانهایی چون پیمان موشکهای ضد بالستیک( ABM ) و پیمان موشکهای هستهای میان برد (INF ) و پیمان آسمانهای باز، جهان را با سطحی کمتر از شفافیت و اعتماد مواجه کرده است.
دیپلماسی یا نمایش سیاسی؟
به گفته میرشایمر و گرینیه، مذاکرات امروز بیش از آنکه فرآیندی واقعی باشند، به نمایش تبدیل شدهاند. گفتوگوهای اسلامآباد در سال ۲۰۲۶ که بدون نتیجه پایان یافت و بلافاصله با تنش نظامی همراه شد، نمونهای روشن از این وضعیت است.
اظهارات روزانه ترامپ در شبکههای اجتماعی، جایگزین سیاست رسمی شده و طرفهای خارجی را ناچار به تفسیر گفتههای شخصی کرده است. در چنین شرایطی، دیپلماسی از یک فرآیند نهادی به تمرینی در تحلیل رفتار فردی تنزل یافته است.
چرخش جهان بهسوی مسیرهای جایگزین
در واکنش به این بیثباتی، کشورها بهتدریج مسیرهای جایگزین را برگزیدهاند. توافق ایران و عربستان سال ۲۰۲۳ با میانجیگری چین، یا نقشآفرینی قطر، مصر و عمان در بحرانهای منطقهای، نشان میدهد که آمریکا دیگر مرکز ثقل دیپلماسی جهانی نیست، بلکه بازیگری است که باید از نوساناتش احتیاط کرد.
در نهایت، مسئله صرفاً به سبک رهبری یا لحن سیاسی بازنمیگردد، بلکه به بحران در «تداوم» مربوط است. آمریکا بیش از پیش نه بهعنوان یک دولت پایدار، بلکه همچون مجموعهای از لحظات سیاسی عمل میکند. تعهدات آن، بهجای آنکه بر پایه نهادها استوار باشند، به ترجیحات مقطعی دولتها وابستهاند.
دیپلماسی در ذات خود، به زمان و استمرار وابسته است. هنگامی که این ویژگی از میان برود، توافقها موقت، اعتماد شکننده و مذاکره به وضعیتی اضطراری تبدیل میشود. این روند نه یک تغییر سبک، بلکه هشداری جدی است؛ افول دیپلماسی، نشانهای از افول قدرتی است که دیگر قادر به تولید نتایج پایدار نیست.
نظر شما