خبرگزاری شبیستان، گروه بینالملل: جنگ تهاجمی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران و ناکامیهای حاصل از آن، بار دیگر بحث افول هژمونی آمریکا، بیعقلانی در تصمیمگیری و پیامدهای خطرناک آن را در محافل فکری زنده کرده است.
«دیک داودیل» نویسنده و افسر سابق جنگ ویتنام، تصویری از روند فرسایشی قدرت آمریکا ارائه میدهد؛ روندی که به گفته او، از درون ساختار این کشور در حال فروپاشی است.
از اوج قدرت تا آغاز فرسایش
به روایت داودیل، در بهار ۱۹۴۵ و در حالی که اروپا در ویرانههای جنگ جهانی دوم میسوخت، آمریکا با پرسشی تاریخی مواجه شد: با قدرتی تقریباً مطلق چه باید کرد؟ پاسخ آن زمان، ایجاد نظمی بینالمللی مبتنی بر نهادها بود؛ از ناتو و سازمان ملل گرفته تا نظام برتون وودز، توافقهای ژنو و طرح مارشال.
این چارچوب، نهتنها دیگران، بلکه خود آمریکا را نیز مقید میکرد. زیرا طراحان آن به یک اصل کلیدی باور داشتند؛ قدرت بدون مشروعیت، بهجای رهبری، مقاومت تولید میکند. اما اکنون، پس از هشت دهه، همان نظام نه به دست دشمنان، بلکه به دست خود آمریکا در حال فروپاشی است.
مضیق هرمز و خطای محاسباتی
داودیل با اشاره به گزارشهایی از رسانههای آمریکایی، تأکید میکند که جنگ علیه ایران، نمونهای از ضعف درک راهبردی واشنگتن بود.
او یادآور میشود که هر افسر نظامی میداند پیش از اقدام باید واکنش دشمن را سنجید؛ اصلی ساده که در این جنگ نادیده گرفته شد.
توان ایران برای تهدید تنگه هرمز موضوعی پنهان نبود، بلکه بخشی از دکترین امنیتی منطقه طی دههها بوده است. با این حال، تصمیمگیریهای سیاسی بر پایه برآوردهایی نادرست پیش رفت و نتیجه آن، تقویت موقعیت راهبردی ایران بود.
به گفته او، ایران نهتنها ضربه اولیه را تحمل کرد، بلکه توانست نشان دهد قادر است با هزینهای محدود، فشار سنگینی بر اقتصاد جهانی وارد کند؛ در حالی که آمریکا یا نمیخواهد یا نمیتواند با هزینهای قابلقبول مانع آن شود.
هزینههای سنگین و ناتوانی در تداوم
یکی از نکات کلیدی این تحلیل، عدم توازن در هزینههای نظامی است. موشکهای پیشرفته آمریکا میلیونها دلار هزینه دارند، در حالی که ابزارهای نامتقارن ارزانقیمت، مانند پهپادها و مینها، میتوانند معادلات را تغییر دهند.
در چنین شرایطی، مصرف گسترده ذخایر نظامی آمریکا در چند جبهه، این پرسش را ایجاد میکند که در صورت بروز بحران جدید، واشنگتن چگونه میتواند میان تعهداتش و توان واقعی خود توازن برقرار کند.
داودیل معتقد است که این دقیقاً همان نقطهای است که یک قدرت بزرگ نباید به آن برسد.
شکاف در ائتلافها
یکی دیگر از نشانههای افول، کاهش حمایت متحدان سنتی آمریکاست. بسیاری از کشورهای غربی و آسیایی از همراهی با جنگ علیه ایران خودداری کردند. این مسئله نه از سر ناسپاسی، بلکه نتیجه بیاعتمادی فزاینده به سیاستهای متغیر و غیرقابل پیشبینی واشنگتن است.
ائتلافهای پس از جنگ جهانی دوم بر پایه منافع متقابل شکل گرفته بودند؛ اما اکنون، با کاهش اعتماد، این شبکه در حال تضعیف است و همین امر، قدرت بازدارندگی آمریکا را نیز کاهش میدهد.
بحران مشروعیت
از نگاه داودیل، مهمترین تحول، از دست رفتن مشروعیت اخلاقی و حقوقی آمریکاست. رهبری جهانی این کشور زمانی بر این ادعا استوار بود که قدرتش در چارچوب قواعد بینالمللی عمل میکند.
اما امروز، با نادیده گرفتن این قواعد، آمریکا همان مسیری را میرود که پیشتر آن را نقد میکرد. این تغییر، نهتنها اعتبار بینالمللی واشنگتن را تضعیف کرده، بلکه دست دولتهای دیگر را برای نقض قوانین باز گذاشته است.
حرکت بهسوی «دولت سرکش»
داودیل مجموعه این تحولات را نشانههایی از رفتار یک «دولت سرکش» میداند، بیتوجهی به قواعد بینالمللی، استفاده از زور بدون پشتوانه قانونی، و تضعیف نهادهای داخلی نظارتی.
او میگویدکه زمانی که کنگره، دستگاه قضایی و نهادهای اطلاعاتی نقش خود را از دست بدهند و تصمیمگیری به اراده فردی محدود شود، نظام سیاسی بهسمت نوعی اقتدارگرایی پنهان حرکت میکند.
در نهایت، این تحلیل تصویری ارائه میدهد که آمریکایی که زمانی خود را معمار نظم جهانی میدانست، اکنون خود در حال تخریب همان نظم است. پرسش اصلی دیگر این نیست که این روند به کجا میرسد، بلکه این است که پس از پایان آن، چه چیزی از این قدرت باقی خواهد ماند.
نظر شما