از حافظان نور تا معراج در ضیافت خون؛ شهیدی که محلات آسیب‌پذیر را با قرآن مأنوس کرد

همسر شهید علیرضا زهدی، از سبک زندگی مجاهدی روایت می‌کند که با طرح‌هایی چون "حافظان نور"، قرآن را به متن محلات آسیب‌پذیر برد و سرانجام در سحرگاه سرخ رمضان، مزد سال‌ها انس با کلام وحی و وفاداری به آرمان‌های ولایت را با مدال سرخ شهادت دریافت کرد؛ روایتی شنیدنی از وداع در شب‌های قدر با مردی که در شعله‌های عشق ذوب شد تا حافظ ابدی نور بماند.

خبرگزاری شبستان-خراسان جنوبی؛ زینب روحانی مقدم- شهادت، نه یک اتفاق ناگهانی، بلکه ثمره یک سبک زندگی است که در آن ثانیه‌ها با عطر قرآن و دقایق با دغدغه‌ی خدمت به خلق عجین شده‌اند.

شهید علیرضا زهدی، از شهدای والامقام جنگ تحمیلی رمضان، از آن دسته انسان‌هایی بود که پیش از آنکه مدال شهادت را بر سینه بیاویزد، در جبهه‌های فرهنگی و قرآنی، فاتح قلوب شده بود.

نرجس حسن‌پور، همسر بزرگوار این شهید در گفتگو با خبرنگار شبستان به واکاوی ابعاد شخصیتی و سبک زندگی قرآنی این مجاهد فی‌سبیل‌الله پرداخته است؛ مردی که صدای تلاوتش هنوز در گوش زمان می‌پیچد.

از "حافظان نور" تا معراج در ضیافت خون؛ روایتی از سیره قرآنی شهید«زهدی»

تجلی روح جهادی در نخستین روزهای زندگی مشترک

نرجس حسن‌پور با مرور خاطرات نخستین سال‌های زندگی، روحیه جهادی شهید زهدی را نقطه عطف شخصیت او می‌داند. او می‌گوید: علیرضا همیشه نگاهش این بود که ما را با خودش همراه کند. اوایل ازدواج‌مان به اردوهای جهادی می‌رفتیم.

وی می افزاید: یادم هست عید سال دوم ازدواج که باردار بودم، سختی راه و شرایط را به جان خریدیم تا در کنار مردم محروم باشیم. او معتقد بود زندگی مؤمنانه در آسایش معنا نمی‌یابد، بلکه باید در دل میدان بود.

این نگاه متعالی، در سال‌های بعد به دغدغه‌ای بزرگ برای تربیت فرزندان تبدیل شد. شهید زهدی همواره تلاش می‌کرد تا فرزندانش را در محیط‌های مذهبی و فعال رشد دهد.

همسر شهید می‌افزاید: برای او فعالیت‌های اجتماعی و مذهبی اولویت داشت. حتی وقتی مسیر سفر اربعین برای مؤسسات و گروه‌های فرهنگی هموار شد، ایشان با تمام توان وارد میدان شد تا نه تنها خانواده خود، بلکه جامعه را با این اتمسفر معنوی پیوند بزند.

از "حافظان نور" تا معراج در ضیافت خون؛ روایتی از سیره قرآنی شهید«زهدی»

«حافظان نور»؛ طرحی برای نجات نسل نو از آسیب‌های اجتماعی

یکی از درخشان‌ترین بخش‌های فعالیت شهید زهدی، دغدغه‌مندی او نسبت به محیط پیرامون و محله‌های آسیب‌پذیر بود. او که متوجه تفاوت سبک زندگی در مناطق مختلف تهران و خطرات محیطی برای نوجوانان شده بود، آستین همت را بالا زد.

همسر شهید در این باره می‌گوید: علیرضا در منطقه‌ای که به لحاظ اجتماعی آسیب‌هایی داشت، طرحی به نام "حافظان نور" را راه‌اندازی کرد. او نگران خانواده‌هایی بود که درگیر اعتیاد یا محیط‌های ناامن بودند. هدف او این بود که بچه‌ها را به بهانه حفظ قرآن، از کوچه و خیابان‌های ناامن به محیط امن خانه و مسجد بکشاند.

در این طرح، شهید زهدی با ظرافتی تحسین‌برانگیز، مشوق‌های مالی و معنوی برای کودکان و نوجوانان در نظر می‌گرفت.

حسن پور می گوید: او معتقد بود اگر به بچه‌های مبلغی پرداخت شود تا در خانه بمانند و قرآن حفظ کنند، هم کمک مالی به خانواده‌های مستمند شده و هم روح این کودکان با کلام وحی صیقل می‌خورد. این فعالیت‌ها در دوران کرونا با جدیت بیشتری ادامه یافت تا خلأ فرهنگی ناشی از تعطیلی مراکز آموزشی جبران شود.

از "حافظان نور" تا معراج در ضیافت خون؛ روایتی از سیره قرآنی شهید«زهدی»

قرآن؛ ریشه فکری و مبنای اخلاقی در حریم خانواده

شهید علیرضا زهدی تنها یک قاری خوش‌الحان نبود؛ او عامل به قرآن بود. خانم حسن‌پور با اشاره به انس عجیب شهید با کلام وحی می‌گوید: ایشان از نوجوانی قاری بود. حتی قبل از ازدواج‌مان، در یک دوره کوتاه، بخشی از قرآن را حفظ کرد.

وی ادامه می دهد: علیرضا هر فرصتی را غنیمت می‌شمرد؛ حتی وقتی فرزندمان یک سال و نیمه بود، از کمترین زمان‌ها برای شرکت در مسابقات و کسب مقام استفاده می‌کرد. اما اصل ماجرا در خانه بود؛ ما جلسات هفتگی تلاوت داشتیم. همه دور هم می‌نشستیم، یک صفحه می‌خواندیم و علیرضا با حوصله، لحن و تجوید بچه‌ها را اصلاح می‌کرد.

نکته جالب در تلاوت‌های خانگی شهید، پیوند قرآن با چاشنی محبت و شیرینی بود. همسر شهید با لبخند می‌گوید: او برای اینکه بچه‌های کوچک خسته نشوند، بعد از تفسیر ساده آیات، حتماً جلسه را با بستنی یا یک جایزه کوچک به پایان می‌برد تا خاطره‌ای لذت‌بخش از قرآن در ذهن‌شان حک شود.

حسن پور عموان می کند: او شاگرد برجسته اساتیدی چون حاج‌آقا قاسمیان بود و چنان به ترجمه و مفاهیم مسلط بود که هر چالشی در زندگی را با استناد به آیات الهی حل می‌کرد.

شجاعت در پذیرش خطا؛ الگوی اخلاقی یک مجاهد

در کنار ابعاد معنوی، شهید زهدی در روابط انسانی و خانوادگی نیز اسوه بود. خانم حسن‌پور از ویژگی "انصاف" در شخصیت شهید می‌گوید: در هر اختلافی، نگاه او این بود که سهم خودش را پیدا کند. اگر ۲۰ درصد اشتباه از او بود، با شجاعت تمام آن را می‌پذیرفت و می‌گفت "حق با توست، من باید این رفتارم را اصلاح کنم". این قدرت تغییر و تواضع، فضای خانه را همیشه آرام نگه می‌داشت. او حتی در مسائل کاری نیز همین‌قدر دقیق و باگذشت بود.

شهید زهدی همچنین روحیه‌ای لطیف و هنری داشت.حسن پور در این باره عنوان می کند: او به موسیقی‌های معنوی و نواختن علاقه داشت و در لحظات خلوت، با ذوقی سرشار به نغمه‌های دلنشین گوش می‌سپرد.

همسر شهید تأکید می‌کند که علیرضا همواره عفت و حیا را سرلوحه کار قرار می‌داد و حتی در اوج هیجانات جوانی، وقار و سنگینی خاصی داشت که او را از هم‌سالانش متمایز می‌کرد.

از "حافظان نور" تا معراج در ضیافت خون؛ روایتی از سیره قرآنی شهید«زهدی»

روایت آخرین شب؛ از زمزمه‌های دلتنگی تا پیش‌حس شهادت

روزهای منتهی به شهادت، با آغاز حملات و هیجانات جنگ همزمان بود. خانم حسن‌پور از آخرین حضور شهید در خانه روایت می‌کند: شب دهم ماه مبارک رمضان بود؛ همان شبی که آخرین حضور علیرضا در خانه ثبت شد. خانواده خواهرم مهمان ما بودند.

وی می افزاید: به دلیل ناامنی‌های ناشی از بمباران، همه دور هم جمع بودیم. آن شب علیرضا حال عجیبی داشت. روی مبل نشست و از من خواست آهنگ غمگینی برایش بگذارم. حرف‌هایی بین ما رد و بدل شد که بوی وداع می‌داد.

او با بغضی در گلو ادامه می‌دهد: من به شوخی به او گفتم چقدر موهای پشت گوشت سفید شده، اما از پارسال تا حالا پیشرفتی نداشته و همان‌قدر مانده! او فقط لبخند می‌زد.

همسر شهید می گوید: دخترم ریحانه آن شب حس عجیبی داشت؛ دائم می‌گفت مامان، من احساس می‌کنم امشب یا خانه ما یا خانه مامان‌جون اتفاقی می‌افتد. به خاطر همین حس، اصرار داشت پیش ما بماند. گویی به دل دخترم برات شده بود که این آخرین دیدار با پدر است.

سرانجام، تقدیر الهی در سحرگاه یکی از روزهای رمضان رقم خورد. شهید علیرضا زهدی که عمری را با قرآن زیسته بود، در راه دفاع از میهن به آرزوی دیرینه‌اش رسید. همسر شهید لحظه وداع را اینگونه توصیف می‌کند: دو دخترم برای نماز بیدار شده بودند. من هم برای سحر بیدارشان کردم. همان شب در خواب و بیداری، خبری به من رسید. ساعت یازده شب بود که صدای هلهله و هیاهو آمد؛ اما نه یک هیاهوی عادی، گویی ملائک برای استقبال از او آمده بودند.

خانم حسن‌پور با یادآوری شب شهادت آقا (رهبر معظم انقلاب)، از بی‌قراری وصف‌ناپذیر شهید زهدی می‌گوید: آن شب وقتی خبر شهادت حضرت آقا منتشر شد، صدای هلهله دشمنان و ضدانقلاب در برخی نقاط شنیده می‌شد. علیرضا سراسیمه به بالکن رفت و با تمام وجود فریاد "الله اکبر" سر داد. چنان با صلابت تکبیر می‌گفت که صدای هلهله‌ها فروکش کرد. اما وقتی به داخل اتاق برگشت، ناباورانه دیدم که او، آن مرد استوار، سرش را بغل من گذاشت و هق‌هق گریه کرد.

او ادامه می‌دهد: علیرضا مدام می‌گفت نکند ما کم‌کاری کردیم که خدا این نعمت (رهبری) را از ما گرفت؟ می‌گفت چرا اجازه دادیم دشمن این‌قدر جسور شود؟ من برای تسلای دلش گفتم علی‌جان، امام علی (ع) از مردم کوفه گله‌مند بود، اما آقا تا همین سخنرانی آخرشان از ملت ایران ابراز رضایت داشتند. این حرف آرامش عجیبی به او داد و انگار روحیه‌ای تازه گرفت تا برای گام‌های بعدی و دفاع از انقلاب آماده شود.

دقت نظر علمی و پشتیبانی در مسیر «جهاد فرزندآوری»

یکی از ابعاد کمتر شنیده شده شخصیت شهید زهدی، همراهی علمی و ویراستاری او در فعالیت‌های پژوهشی همسرش بود. خانم حسن‌پور می‌گوید: من در حوزه فرزندآوری و تقویت انگیزه‌های آن فعالیت می‌کردم. علیرضا با دقت نظر عجیبی نوشته‌های مرا ویرایش می‌کرد.

وی در ادامه عنوان می کند: او به قدری در نکات ویراستاری، از نیم‌فاصله گرفته تا سبک نوشتاری، دقیق بود که من تمام اصول نویسندگی را از او یاد گرفتم. او نه تنها یک همسر، بلکه بزرگترین مشوق و پشتیبان من در مسیر رشد علمی و فرهنگی بود.

همسر شهید با اشاره به آخرین دلنوشته‌اش در کانال شخصی خود می‌افزاید: بعد از شهادت آقا، متنی نوشتم با این مضمون که "خدایا این غم جانکاه را به خشمی مقدس تبدیل کن تا با مشتی آهنین دندان‌های استکبار را در دهانش خرد کنیم". علیرضا با همان دقت همیشگی‌اش، متن را برایم ویرایش کرد و این آخرین همکاری علمی و معنوی ما پیش از پرواز او بود.

از "حافظان نور" تا معراج در ضیافت خون؛ روایتی از سیره قرآنی شهید«زهدی»

ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه صبح؛ آخرین پیام در حریم امن ستاد کل

ساعت‌های پایانی زندگی دنیوی شهید زهدی در میان اضطراب و انجام وظیفه گذشت. همسر شهید از آخرین تماس‌ها می‌گوید: ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه صبح بود که با هم پیامکی در ارتباط بودیم. پرسیدم برنامه‌ات چیست؟ گفت با تعدادی از بچه‌های اداره هستیم. محل کارش در محدوده ستاد کل نیروهای مسلح بود. نگران بودم، اما او با اطمینان خاطر گفت: "نگران نباشید....".

اما تقدیر الهی در ساعت ۱۲ ظهر رقم خورد. خانم حسن‌پور روایت می‌کند: ساعت ۱۲ زنگ زدم، جواب نداد. فکر کردم در جلسه است. ساعت ۴ عصر دوباره زنگ زدم، باز هم بی‌پاسخ ماند. کم‌کم دلشوره به جانم افتاد. پیام دادم که "زودتر خبری بده"، اما خبری نشد. همسر خواهرم به دنبالش گشت، اما گوشی‌های همراه دوستانش یا خاموش بود یا در دسترس نبود. بعدها فهمیدم همان ساعت ۱۲ ظهر، محل کارش مورد اصابت مستقیم بمب قرار گرفته بود.

در حالی که خانواده از سرنوشت علیرضا بی‌خبر بودند، فضای شهر آکنده از بوی باروت و سوگ بود. خانم حسن‌پور می‌گوید: با بچه‌ها به تجمع مردمی رفتیم. خواهر و شوهرخواهرم هم بودند. ریحانه، دختر بزرگم، مدام می‌گفت مامان من می‌دانم اتفاقی افتاده، دلم گواهی می‌دهد. در خیابان‌ها صحنه‌های عجیبی می‌دیدیم؛ مردانی که بلندبلند گریه می‌کردند و زنانی که ناباورانه بر سینه می‌زدند. شهر در بهت شهادت آقا و یارانش بود و من در جستجوی خبری از علی.

او از امیدواری‌های کاذبی که اطرافیان برای آرام کردنش می‌دادند یاد می‌کند: شوهرخواهرم می‌گفت نگران نباشید. حتی یکی از دوستانش گفت من شهرستانم اما نگران نباشید، ستاد را زده‌اند ولی علی آنجا نبوده است. اما دل مادرانه ریحانه و بی‌قراری‌های من، خبر از واقعه‌ای دیگر می‌داد.

لحظه اعلام خبر، لحظه تجلی ایمان بود. در منزل مادر، جایی که همه اعضای خانواده با چشمانی سرخ گرد هم آمده بودند، پدر خانواده سکوت را شکست. همسر شهید می‌گوید: فضا سنگین بود. پدرم بعد از مقدمه‌ای کوتاه گفت: "برنامه علی‌آقا هم مشخص شد... انا لله و انا الیه راجعون". تمام شد. علی من به آرزویش رسیده بود. بچه‌ها همیشه به او می‌گفتند بابا شما شهید می‌شوید و من همیشه خودم را برای چنین لحظه‌ای آماده کرده بودم.

واکنش این همسر صبور در لحظه شنیدن خبر، حیرت‌انگیز است: اولین کاری که کردم، سجده شکر بود. شکر کردم که همسرم به مزد زندگی مؤمنانه‌اش رسید. او همیشه آرزوی شهادت داشت و چه افتخاری بالاتر از اینکه در راه دفاع از آرمان‌های ولایت، در ماه مبارک رمضان، خرقه شهادت بپوشد.

خانم حسن‌پور از غربت پیکر شهید می‌گوید؛ پیکری که به دلیل اصابت مستقیم بمب به واحد کاری‌اش، نشانی از آن باقی نمانده بود. به ما گفتند پیکری پیدا نمی‌شود؛ شاید تنها قطعاتی... واحد کاری علیرضا دقیقاً نقطه‌ای بود که مورد اصابت قرار گرفت. او از همان اتاق کارش، از میان پرونده‌ها و دغدغه‌هایش برای انقلاب، مستقیم به آسمان پر کشید.

انفجار در قلب مأموریت؛ پیکری که در شعله‌ها ذوب شد

همسر شهید زهدی، از جزئیات جانسوز نحوه شهادت همسرش می‌گوید و ادامه می‌دهد: شدت انفجار به حدی بود که کارشناسان آواربرداری می‌گفتند بمب‌ها با قدرت نفوذ بالا به محل کارش اصابت کرده‌اند. به ما گفته بودند منتظر پیکر نباشید. روزهای اول آواربرداری با ماشین‌آلات خاص انجام می‌شد تا منطقه کامل پاکسازی شود. حتی زمزمه‌هایی بود که شاید مجبور شویم برای ایشان مزار یادبودی در نظر بگیریم چون اثری از پیکر نبود.

او با اشاره به لحظات بیم و امید می‌افزاید: در آن روزهای سخت، ابتدا کارت شناسایی علیرضا پیدا شد؛ نشانه‌ای که تایید می‌کرد او در همان لحظه اصابت در محل کارش حضور داشته است. من در تمام آن لحظات فقط از خدا می‌خواستم نشانه‌ای قطعی به من بدهد تا دلم آرام بگیرد؛ چیزی که متعلق به خود او باشد.

سرانجام در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، همزمان با شب ضربت خوردن مولی‌الموحدین و در روزهایی که خبر انتصاب آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای به رهبری امت اسلام منتشر شده بود، خبر بازگشت قطعاتی از پیکر شهید به خانواده ابلاغ شد. همسر شهید می‌گوید: به ما گفتند تکه‌هایی از سینه و ساق پای ایشان شناسایی شده است. در روز وداع، دوستانم می‌پرسیدند چرا گریه نمی‌کنی؟ گفتم من گریه‌ام را برای مصائب امام حسین(ع) نگه داشته‌ام. سهم ما از زندگی با علی همین‌قدر بود و سهم او از دنیا نیز عروجی این‌چنین باشکوه.

مراسم تدفین شهید زهدی، با تقارن‌های عجیبی همراه بود. خانم حسن‌پور روایت می‌کند: او را در روز بیست و یکم ماه رمضان، روز شهادت حضرت علی(ع) به خاک سپردیم. رفقایش می‌گفتند نامش "علیرضا" بود؛ در روز شهادت "علی" دفن شد و مراسمش در روز چهارشنبه، روز زیارتی امام "رضا"(ع) برگزار گشت. او در کنار ۷۴ شهید دیگر آن ساختمان که همگی در جنگ رمضان به شهادت رسیدند، در قطعه شهدای دفاع مقدس آرام گرفت.

«وقتِ پدرانه»؛ میراثی برای تربیت نسل سلیمانی‌ها

شهید زهدی حتی در اوج مشغله‌های نظامی و امنیتی، از تربیت قرآنی فرزندانش غافل نبود. طرحی به نام «وقت پدرانه» میراثی است که از او برای دخترانش به یادگار مانده است. همسر شهید توضیح می‌دهد: علیرضا با دختر بزرگمان ریحانه، روزی ۵ دقیقه وقت اختصاصی داشت که به حفظ و قرائت قرآن می‌گذشت.

همسر شهید در ادامه می گوید: جلسات خانگی ما که از یک سفر مشهد و از صفحه ۴۸ قرآن شروع شده بود، حالا بیش از ۵۰ هفته است که بدون وقفه ادامه دارد. او معتقد بود این دورهمی‌های قرآنی، بیمه سلامت روح خانواده است.

وی ادامه می‌دهد: دخترانم با همین نگاه بزرگ شده‌اند. ریحانه خودش با پدرش کار می‌کرد و محمدامین هم الگویش در تمام زندگی، قدم‌های قرآنی پدر بود. این جلسات اکنون برای ما نه یک عادت، بلکه میثاقی است که هر هفته با روح بزرگ علیرضا تجدید می‌کنیم.

خون‌هایی که بهای عزت ایران شد؛ سجده شکر بر آستان ولایت

خانم حسن‌پور با صلابتی زینبی از ضرورت این فداکاری‌ها سخن می‌گوید: من برای همسرم آیت‌الکرسی می‌خوانم و معتقدم این خون‌ها باید ریخته می‌شد تا فضای اختناق و سختی که دشمن ایجاد کرده بود، شکسته شود.

همسر شهید ادامه می دهد: برای این نظام و این مملکت باید هزینه داد. من از اینکه خانواده‌ام سهمی در حفظ عزت اسلام و این انقلاب داشته است، احساس غرور می‌کنم.

او با قلبی مالامال از ایمان می‌گوید: اگرچه داغ علی سنگین است، اما در مقابل مصائب اهل‌بیت(ع) هیچ نیست. ما این غم را به نیت عزت اسلام تحمل می‌کنیم. امیدوارم این خون‌های پاک، مقدمه پیروزی کامل جبهه حق و شادی روح امام راحل و شهدای گرانقدر باشد. 

کد خبر 1878156

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha