دیپلماسی در سایه قدرت؛ خوانشی بر سخنان «شیخ نعیم قاسم»

تحلیل سخنان شیخ نعیم قاسم؛ دبیرکل حزب الله لبنان نشان می‌دهد که در نظام بین‌الملل نابرابر، دیپلماسی نه ابزاری خنثی، بلکه بازتابی از موازنه قدرت است؛ جایی که مذاکره بدون پشتوانه بازدارندگی، به بازتولید سلطه می‌انجامد نه حل بحران.

خبرگزاری شبستان، گروه بین‌الملل: در محیط‌های بین‌المللی که بر پایه روابط نابرابر قدرت شکل گرفته‌اند، نمی‌توان دیپلماسی را ابزاری بی‌طرف برای حل‌وفصل اختلافات دانست؛ بلکه این پدیده در عمل امتدادی از توازن‌های قدرت موجود است.

 دیپلماسی بیش از آنکه راه‌حل تولید کند، بازتاب‌دهنده معادلات قدرتی است که در چارچوب آن جریان دارد.

بر همین اساس، مذاکره در غیاب عناصر واقعی بازدارندگی، به‌جای آنکه راهی برای رهایی باشد، به سازوکاری برای تثبیت و بازتولید سلطه تبدیل می‌شود.

این برداشت را می‌توان به‌روشنی در سخنان شیخ نعیم قاسم، دبیرکل حزب الله لبنان مشاهده کرد؛ جایی که او صرفاً یک موضع‌گیری سیاسی ارائه نمی‌دهد، بلکه به‌طور ضمنی ساختار کلی روابط بین‌المللی و منطقه‌ای را که تحت عنوان «ثبات» مدیریت می‌شود، به چالش می‌کشد.

در این چارچوب، مفهوم «دیپلماسی اجباری» برجسته می‌شود؛ الگویی که در آن، مذاکرات نه برای حل بحران، بلکه برای مدیریت آن و حفظ برتری یک‌طرفه به‌کار گرفته می‌شود.

 بر اساس این نگاه، آنچه در منطقه جریان دارد، صرفاً یک اختلاف امنیتی یا مرزی نیست، بلکه نوعی «تهاجم ساختاری» است که با هدف بازآرایی موازنه قدرت در لبنان و کل منطقه دنبال می‌شود؛ تهاجمی که در آن نقش‌های ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در قالب یک منظومه واحد قابل تحلیل است.

از این منظر، شکست دیپلماسی پس از ماه‌ها «صبر» نه به کندی روند مذاکرات، بلکه به ماهیت آن بازمی‌گردد. زیرا اساساً مذاکره‌ای برابر در کار نبوده، بلکه فرآیندی یک‌سویه شکل گرفته که در آن شروط از پیش تعیین شده و طرف مقابل ناگزیر به پذیرش آن بوده است. چنین الگویی، نمونه‌ای از «مذاکره برای تثبیت نابرابری» است، نه رفع آن.

مرور تجربه‌های تاریخی جهان عرب نیز این الگو را تأیید می‌کند. از توافقنامه اسلو تا توافقنامه کمپ دیوید و سپس توافقنامه وادی عربه و در نهایت توافقنامه‌های ابراهیم، یک الگوی تکرارشونده دیده می‌شود؛ امتیازاتی که تحت فشار ارائه می‌شوند، در برابر وعده‌هایی که به‌تدریج به واقعیت‌هایی تثبیت‌کننده برتری اسرائیل تبدیل می‌شوند.

نتیجه این روند نه «صلح پایدار»، بلکه تعمیق شکاف قدرت و افزایش تشتت در جهان عرب بوده است.

در همین راستا، اظهارات بنیامین نتانیاهو و برخی جریان‌های راست‌گرای اسرائیلی درباره گسترش سرزمینی، دیگر صرفاً مواضعی حاشیه‌ای تلقی نمی‌شود، بلکه بازتابی از اعتماد به نفس ناشی از نبود بازدارندگی مؤثر در محیط منطقه‌ای است.

 همچنین مواضع افرادی چون مایک هاکبی که با ارجاع به متون دینی از چنین دیدگاه‌هایی حمایت می‌کنند، نشان‌دهنده پیوند میان ایدئولوژی و سیاست در توجیه پروژه‌های توسعه‌طلبانه است.

در این چارچوب، مفهوم «مذاکره رایگان» اهمیت می‌یابد؛ وضعیتی که در آن، گفت‌وگو از ابزار قدرت جدا شده و به روندی از امتیازدهی یک‌طرفه تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، نبود هزینه برای طرف مقابل، نه‌تنها به کاهش تنش نمی‌انجامد، بلکه او را به تداوم و حتی گسترش سیاست‌هایش تشویق می‌کند.

این وضعیت با بحران عمیق‌تری در مفهوم دولت و حاکمیت پیوند می‌خورد. زمانی که ساختارهای سیاسی تحت فشارهای خارجی و وابستگی‌های اقتصادی قرار می‌گیرند، توانایی تصمیم‌گیری مستقل تضعیف می‌شود و دولت‌ها به مجریان سیاست‌هایی تبدیل می‌شوند که خارج از مرزهایشان طراحی شده است. در چنین فضایی، «ثبات» به مفهومی بدل می‌شود که در عمل به معنای پذیرش وضع موجود است، نه تغییر آن.

در مقابل، این دیدگاه بر تعریف متفاوتی از حاکمیت تأکید دارد؛ حاکمیتی که نه صرفاً بر مبنای مشروعیت بین‌المللی، بلکه بر پایه توان اعمال قدرت و ایجاد بازدارندگی شکل می‌گیرد.

از این منظر، «مقاومت» نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه ضرورتی راهبردی برای ایجاد توازن و فراهم‌سازی زمینه یک مذاکره واقعی و برابر است.

این تحلیل در میدان نیز بازتاب یافته است. نمونه‌هایی مانند نبرد بنت جبیل نشان می‌دهد که حتی در برابر برتری تکنولوژیک، جنگ‌های فرسایشی می‌توانند معادلات را تغییر دهند. در این نوع نبردها، پیروزی نه به معنای اشغال سرزمین، بلکه در توانایی ادامه مقاومت، تحمیل هزینه و جلوگیری از تحقق اهداف طرف مقابل تعریف می‌شود.

با این حال، این مسیر بدون هزینه نیست. تداوم تقابل می‌تواند پیامدهای انسانی و اقتصادی سنگینی به همراه داشته باشد و خطر تشدید تنش را افزایش دهد.

اما در عین حال، چشم‌پوشی از این واقعیت‌ها نیز به معنای حذف آنها نیست، بلکه می‌تواند به بازگشت بحران در شکلی شدیدتر منجر شود.

 در نهایت، این تحلیل نشان می‌دهد که مسئله صرفاً اختلافی سیاسی نیست، بلکه به یک بحران ساختاری در مفهوم حاکمیت و کارکرد دیپلماسی بازمی‌گردد. پرسش‌های بنیادینی که در این چارچوب مطرح می‌شود همچنان پابرجاست:

مذاکره بدون قدرت چه ارزشی دارد؟ حاکمیت بدون توان اعمال آن چه معنایی پیدا می‌کند؟ و آیا می‌توان بر پایه موازنه‌ای نابرابر، به ثباتی پایدار دست یافت؟

این پرسش‌ها، محدود به لبنان نیست، بلکه بازتاب‌دهنده چالشی گسترده‌تر در نظام بین‌الملل معاصر است؛ جایی که دیپلماسی، در بسیاری از موارد، نه برای حل بحران، بلکه برای مدیریت و تداوم آن به کار گرفته می‌شود.

کد خبر 1877957

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha