مردی کوچک با آرزوهایی به وسعتِ وطن؛ روایتی از «حیات طیبه» شهید دانش‌آموز محمدصدرا زارعی‌پور

برخی انسان‌ها از همان آغاز زندگی، نشانه‌هایی از آسمانی بودن در وجودشان دارند؛ حتی اگر قامت‌شان به اندازه یک دانش‌آموز دبستانی باشد و محمدصدرا زارعی‌پور دانش‌آموز دبستان شجره طیبه میناب یکی از همین ستاره‌های کوچک آسمان ایران بود که در حمله وحشیانه آمریکایی–صهیونیستی به شهادت رسید و نامش در شمار شهدای مظلوم این سرزمین جاودانه شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از میناب، روایت زندگی کوتاه اما پربار شهید محمد صدرا زارعی پور از زبان مادر و مربیانش تصویری از کودکی می‌سازد که گویی از همان ابتدا برای مسیری بزرگ‌تر آماده شده بود.

داستان محمدصدرا از تیرماه سال ۱۳۹۵ آغاز شد؛ زمانی که مادرش روزهای انتظار را با زمزمه مداوم آیات نورانی آیت‌الکرسی سپری می‌کرد؛ او باور دارد که فرزندش از همان دوران جنینی با این آیات مانوس شده بود.

سرانجام در سپیده‌دم ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ و همزمان با نوای اذان صبح، محمدصدرا در بیمارستان ابوالفضل میناب چشم به جهان گشود؛ تک‌فرزند خانواده‌ای که حضورش نور و آرامش را به خانه آورد.

مادر شهید می‌گوید: صدرا از همان کودکی شخصیت عجیبی داشت؛ با اینکه بازیگوش بود، اما رفتارش پخته و منطقی بود و گاهی احساس می‌کردیم با کودکی بزرگ‌تر از سنش روبه‌رو هستیم.

آغاز دلبستگی به شهدا

محمدصدرا چهار ساله بود که مادرش او را برای نخستین‌بار به مراسم تشییع یک شهید گمنام در میناب برد و همان‌جا جرقه‌ای در دل این کودک روشن شد.

مادرش با یادآوری آن لحظه می‌گوید: صدرا آرام به سمت تابوت شهید رفت و آن را بوسید و از همان روز علاقه‌اش به شهدا و مراسم‌های مذهبی بیشتر شد.

وی می افزاید: این علاقه بعدها در زندگی او پررنگ‌تر شد؛ از حضور در مراسم‌های مذهبی گرفته تا شرکت در برنامه‌های قرآنی روستا.

کودکی با روحیه‌ای بزرگ

پدر شهید نیز از منش بزرگ‌منشانه فرزندش می‌گوید: هر وقت با هم برای خرید می‌رفتیم، نمی‌گذاشت خودم تنها کاری انجام بدهم و می‌گفت بابا من بزرگ شده‌ام، مرد شده‌ام، بگذار من انجام بدهم.

به دلیل شغل پدر، محمدصدرا علاقه خاصی به لباس بسیجی داشت و دوست داشت روزی شبیه پدرش شود.

او در روستا نیز حضوری پررنگ داشت؛ به‌ویژه در صبح‌های جمعه که با اشتیاق در دعای ندبه شرکت می‌کرد و حتی گاهی زودتر از همه از خواب بیدار می‌شد تا به مراسم برسد.

انس با قرآن و نماز

با ورود به کلاس اول، نخستین خواسته محمدصدرا از معلم قرآنش حفظ آیت‌الکرسی بود و وقتی آن را حفظ کرد، با لبخند به مادرش گفت: مادرجان، آیت‌الکرسی حافظ جان من است.

او بخش‌های زیادی از جزء سی‌ام قرآن را نیز حفظ کرده بود و با صدایی دلنشین تلاوت می‌کرد. 

علاقه‌اش به نماز نیز به‌گونه‌ای بود که حتی در سفر، با شنیدن صدای اذان خود آغاز به گفتن اذان می‌کرد.

دانش‌آموزی باهوش و وطن‌دوست

محمدصدرا در مدرسه نیز کودکی باهوش و خلاق شناخته می‌شد و علاقه ویژه‌ای به ریاضی داشت و بیشتر دفترچه‌هایش را با بازی‌ها و معماهای ریاضی پر کرده بود.

در میان نوشته‌های ساده کودکانه‌اش جمله‌ای به چشم می‌خورد که عمق نگاه او را نشان می‌دهد: من وطن را خیلی دوست دارم.

محبوب دل‌ها در کلاس قرآن

معلم قرآن شهید درباره او می‌گوید: صدرا بیشتر وقت‌های بازی‌اش را در حیاط مسجد و حسینیه می‌گذراند. 

وی ادامه می دهد: در کلاس‌های قرآن علاوه بر یادگیری، در مداحی، نقاشی و کلاس اخلاق هم فعال بود؛ بسیار باهوش و منطقی بود و در دل همه بچه‌ها جا داشت.

او خاطره‌ای از روحیه همدلی صدرا تعریف می‌کند: یک روز برای بچه‌ها هدیه آوردیم؛ صدرا عاشق بستنی بود و وقتی برای خرید رفتیم، او و دوستانش اصرار داشتند که برای هر نفر دو بستنی بخریم تا بتوانند با دوستان دیگرشان هم تقسیم کنند. می‌گفتند بدون رفیق‌هایمان نمی‌توانیم بخوریم.

روزی که میناب بوی جنگ گرفت

مادر شهید، لحظه آغاز حادثه را چنین روایت می‌کند: صبح شنبه دهم رمضان، نهم اسفند ۱۴۰۴ حدود ساعت ۹:۳۰ بود و تازه از مراسم روضه بیرون آمده بودم و حال و هوای خاصی داشتم. در حوزه علمیه با استاد و دوستان صحبت می‌کردیم که خبر رسید دشمن حمله کرده و تهران و برخی شهرها را هدف قرار داده است.

او ادامه می‌دهد: کمی بعد اینترنت قطع شد؛ کنار پنجره کلاس ایستاده بودم که ناگهان صدایی آمد و پنجره لرزید. سرم را بلند کردم و دود غلیظی را دیدم که به آسمان می‌رفت. آن لحظه فقط دستپاچه شده بودم؛ نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است.

دلشوره‌ای عجیب قلب مادر را فراگرفته بود. اندکی بعد وقتی به خانه اقوام رسید، خبر تکان‌دهنده را شنید: مدرسه شجره طیبه میناب هدف حمله قرار گرفته است.

او می‌گوید: وقتی فهمیدم مدرسه را زده‌اند، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد و می‌خواستم به آنجا بروم و کمک کنم، اما دوباره صدای انفجار آمد. مردی که از محل حادثه آمده بود با ناراحتی می‌گفت موشک را وسط حیاط مدرسه زده‌اند و وقتی برای نجات بچه‌ها رفته بودند، دوباره همانجا را هدف قرار داده‌اند.

مادر شهید با بغض ادامه می‌دهد: با خودم می‌گفتم چطور دلشان آمد این دست‌های کوچک و این چهره‌های معصوم را هدف بگیرند؟ اما بدانند با شهادت کودکان ما ایمان مردم این سرزمین سست نمی‌شود.

پرواز یک کودک به آسمان

در میان آن کودکان معصوم، نام محمدصدرا زارعی‌پور نیز در فهرست شهدا ثبت شد؛ پسری مؤمن، خوش‌اخلاق و دوستدار قرآن که مادرش می‌گوید: انگار از همان کودکی برای شهادت آماده شده بود.

اکنون محمدصدرا، دانش‌آموز کوچک مینابی، به آسمان پر کشیده است؛ اما روایت زندگی کوتاهش نشان می‌دهد که گاهی یک کودک نیز می‌تواند درسی بزرگ از ایمان، وطن‌دوستی و معنویت برای یک جامعه به یادگار بگذارد.

گفتنی است؛ در حالی که تیم دیپلماسی کشورمان پای میز مذاکره بود دشمن آمریکایی_صهیونیستی شنبه ۹ اسفند ماه سال ۱۴۰۴ با حمله ناجوانمردانه به بیت رهبری در تهران رهبر معظم انقلاب اسلامی به همراه تنی چند از یارانش و اعضای خانواده و همچنین با حمله جنون آمیز هوایی به دبستان شجره‌طیبه میناب ۱۶۸ کودک معصوم و بی گناه دانش‌آموز را به شهادت رساند.

کد خبر 1876899

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha