به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از کرمان؛ با آغاز جنگ رمضان و شهادت رهبر شهید که خیابانها تبدیل به میعادگاه خونخواهی قائد امت شد؛ صحنههایی سراسر شکوه و عظمت توسط مردم بوجود آمده که چشم جهان را به خود خیره کرده است.

برخی کاربران فضای مجازی با انتشار تصاویری از مقایسه واکنش مردم تهران هنگام حمله دشمن آمریکایی-صهیونی در روز قدس و مواجهه اسرائیلیها هنگام پاسخ نظامی ابران به تجاوزهای دشمن نوشتند: ما مثل هم نیستیم!
در ۲۲ روزی که گذشت، میلیونها روایت از کف میدان شکل گرفته که باید ثبت و ضبط و نگاشته شود تا آیندگان بدانند این ملت شاهد عینی فرمایش امام راحل است که فرمود "من با جرأت مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول اللَّه(ص) و کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین(ع) و حسین بن علی(ع) است"

خُردهروایتهایی که در ادامه میآید از شبهای میدان آزادی کرمان است که راوی آن یکی از بانوان مسجدی و از کنشگران فعال اجتماعی است.
سلام نظامی
داشتیم از میدون آزادی بر میگشتیم خونه که تو خیابون ۲۴ آذر پیچیدیم تو یه کوچه که سر کوچه رو دوتا پسر تیپ امروزی(شلوار شیش جیب، کلاه، دست یکی شون تتو داشت) یه ماشین پارک کرده بودن، طوری که نمیشد رد شیم؛ اومدیم بپیچیم اومد جلو ماشین، یه کم ترسیدم... وایستاد جلو ماشین اشاره کرد به عکس رهبر که رو شیشه جلو چسبونده بودیم؛ یه مکث کرد و بعد سلام نظامی داد. دوباره اشاره کرد به عکس رهبر و این بار قلبش رو نشون داد.. بغض کردم، ماهم بهش سلام نظامی دادیم.
آقای عزیزمون با خونت چه دلهایی رو فتح کردی!
پرچم ایران
برچسب پرچم ایران میزدیم پشت ماشینا ...رسیدیم یه ماشین چند تا دختر کلاً روسری کَنده و دماغ عملی و لب تزریقی و این حرفا... یه دفعه گفت خانوم پرچم نداری؟ گفتم نه! شروع کرد صحبت کردن با دوستم؛ دیدم دوستم پرچم خودشو داد و یه گپ و گفت و خنده؛ بعدم رفتن.
به دوستم گفتم چی شد!؟ گفت، گفته خانوم تو رو خدا پرچمتو بده، روسری هم سرمون میکنیم. آره چرا که نه؛ دوستم گفت دیگه شرمنده شدم پرچم خودمو دادم.
عکسهای رهبر
دیوار اتاقش شده جایی برای عکسهای رهبران انقلاب اسلامی. گفت این عکسا رو از تو اون بستهای که تو اعتکاف دادین بهمون برداشتم.

حقیقتاً تا قبل از شهادت آقا میگفتم چه هدیه بلااستفادهای، آخه این همه عکس برا چی دادن؟؟ ولی بعد از شهادت آقا الحمدلله حق رو از باطل تشخیص دادم.
خدا میرسونه
چند شب تو میدون بیسکویت توزیع کردیم؛ یه شب فکر ردم پولمون داره تموم میشه و فردا شب چیکار کنیم؟ بعد با خودم گفتم خدا میرسونه.
پنج دقیقه نشد که یه بنده خدایی بهم زنگ زد گفت من نذری آش رشته داشتم به تعداد ۲۰۰ نفر، لوازمش رو میدم شما، آماده و توزیع کنید.
ادامه دارد...
نظر شما