خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: آنچه امروز در جریان است، صرفاً جنگی علیه ایران نیست؛ بلکه آزمونی وجودی برای اعتبار و هیبت واشنگتن به شمار میرود. اگر آتش و قدرت نظامی نتوانند اراده یک ملت را درهم بشکنند، همان میدان نبرد میتواند به میخی تازه در تابوت یکجانبهگرایی آمریکایی تبدیل شود.
همه جنگها نمایش قدرت نیستند؛ برخی جنگها اعترافی هراسانهاند به اینکه قدرت، دیگر توان مهار تاریخ را از دست میدهد.
زمانی که امپراتوریها برای ترمیم هیبت آسیبدیده خود به آتش و جنگ متوسل میشوند، بیش از آنکه اقتدارشان را اعلام کنند، ترسشان از زمانهای را آشکار میکنند که از کنترلشان خارج شده است.
تاریخ نمونههای مشابهی را دیده است؛ همانگونه که در تجاوز سهجانبه به مصر در سال ۱۹۵۶ رخ داد، امروز نیز جنگ علیه ایران چنین تصویری را تداعی میکند.
در هر دو مورد، بمباران صرفاً یک اقدام نظامی نبود، بلکه تلاشی برای بازترسیم موازنهها با زور و واداشتن ارادهای سرکش به بازگشت به سمت اطاعت از آمریکا به شمار میرفت. اما پرسش اصلی همواره یک چیز است: آیا آتش میتواند اطاعت تولید کند؟ یا اینکه وقتی ویرانی از شکستن اراده ناتوان میماند، خود به گواهی تازهای از آغاز افول امپراتوری تبدیل میشود؟
وقتی امپراتوریها دچار تردید میشوند، به جنگ میروند
امپراتوریها بهسادگی نمیپذیرند که وارد مرحله افول شدهاند. آنها برای به تعویق انداختن لحظه اعتراف، به هر اقدامی دست میزنند؛ سلاح بیشتری تولید میکنند، سطح خشونت را بالا میبرند، حوزه نفوذ خود را گسترش میدهند و جنگهایی را آغاز میکنند که گویی آخرین نبردشان با زمان است.
در چنین وضعیتی، جنگ نشانه اعتماد به نفس کامل نیست؛ بلکه نشانه ترس از دست رفتن توان تحمیل اطاعت گذشته است.
وقتی جمال عبدالناصر کانال سوئز را ملی کرد، واکنش بریتانیا، فرانسه و اسرائیل صرفاً به دلیل شگفتی از یک تصمیم سیاسی نبود. آن اقدام برای آنها سیلی به نظامی بود که بر این فرض بنا شده بود که این منطقه حق تعیین سرنوشت خود را ندارد.
هدف از حمله، بازگرداندن مصر به اندازهای بود که استعمار برایش تعیین کرده بود و دادن درسی سخت به هر کشوری که قصد خروج از این چارچوب را داشت.
اما نتیجه کاملاً برعکس شد. جنگی که قرار بود نمایش قاطع قدرت باشد، به آغاز افشای ضعف تاریخی دو امپراتوری سالخورده تبدیل شد. نه توانستند مصر را درهم بشکنند و نه توانستند حق حاکمیت آن را سلب کنند. در نتیجه، به جای تثبیت قدرت خود، ناخواسته به جهان نشان دادند که دورانشان رو به پایان است.
شکست امپراتوری، نه فقط شکست در میدان
اهمیت بحران سوئز تنها در عقبنشینی نیروهای مهاجم نبود؛ بلکه در این بود که نشان داد وقتی قدرت نظامی نمیتواند معنای سیاسی جنگ خود را تحمیل کند، از ابزار سلطه به ابزاری برای افشاگری تبدیل میشود.
بریتانیا و فرانسه تنها یک نبرد را از دست ندادند؛ بلکه تصویر خود را بهعنوان قدرتهایی که میتوانند اراده ملتها را بشکنند، از دست دادند.
در حقیقت، جنگها فقط با تعداد موشکها یا میزان ویرانی سنجیده نمیشوند. معیار اصلی آن است که آیا مهاجم میتواند این ویرانی را به نتیجهای پایدار تبدیل کند یا نه. اگر آسمان را در اختیار داشته باشد اما نتواند اراده حریف را بشکند، در واقع ماشین جنگی را در اختیار دارد، اما معنای آن را از دست داده است.
جنگی که قرار بود بازدارندگی را احیا کند
از همین زاویه میتوان جنگ کنونی علیه ایران را فهمید. این جنگ صرفاً یک عملیات تنبیهی یا مرحلهای دیگر از یک نزاع منطقهای نیست؛ بلکه تلاشی آمریکایی ـ صهیونیستی برای بازسازی بازدارندگی و ترسیم دوباره خطوط مجاز و ممنوع در منطقه است.
اما واقعیتهای میدانی مسیر دیگری را نشان میدهند. جنگی که قرار بود ضربهای سریع و تعیینکننده باشد، به رویارویی پرهزینه، چندجبههای و نامطمئن تبدیل شده است.
پایگاههای آمریکایی دیگر خارج از تیررس نیستند، اسرائیل دیگر تنها در جایگاه مهاجم قرار ندارد و مخالفان واشنگتن نیز منفعل نماندهاند؛ بلکه تلاش میکنند هزینه جنگ را تا حد ممکن افزایش دهند و آن را از منطق ضربه سریع به منطق فرسایش تبدیل کنند.
اینجاست که پرسش خطرناک مطرح میشود: اگر جنگی که برای بازگرداندن هیبت آغاز شد، خود به میدان آشکار شدن محدودیتهای این هیبت تبدیل شود چه خواهد شد؟
وقتی بازدارندگی زیر آتش تزلزل مییابد
بحران امپراتوریها زمانی آغاز نمیشود که سرانجام شکست میخورند، بلکه زمانی آغاز میشود که تصویرشان شروع به فرو ریختن میکند.
بازدارندگی، در اصل، صرفاً موشک، هواپیما و پایگاه نیست. بازدارندگی یعنی متقاعد کردن جهان که وقتی شما اقدام میکنید، نتیجه از پیش تعیین شده است. اگر شما اقدام کنید و سپس جنگ ادامه یابد، جبههها گسترش یابند، هزینهها افزایش یابد و حریف ثابت قدم بماند، اولین چیزی که فرسوده میشود مهمات نیست، بلکه اسطوره است.
این دقیقاً همان چیزی است که لحظه فعلی را بیش از یک تبادل ضربات میکند. امپراتوری در اینجا صرفاً با حریفی که تلافی میکند روبرو نیست، بلکه با آزمایشی از تصویر خودش از خودش روبروست. حمله کردن و تمام نکردن به چه معناست؟ شروع یک جنگ و ناتوانی در پایان دادن به آن با شرایطی که آغاز شده بود؟ داشتن مازاد عظیمی از تخریب، تنها برای اینکه متوجه شوید کل منطقه به یک میدان مین سیاسی، نظامی و اقتصادی علیه شما تبدیل شده است؟
وقتی اوضاع به این نقطه میرسد، جنگ دیگر صرفاً ابزاری برای مطیع کردن حریف نیست، بلکه به آزمونی سخت برای توانایی مرکز امپراتوری در کنترل پیامدهای خشونتی که به راه انداخته تبدیل میشود.
جغرافیا؛ متغیری که معادله را تغییر میدهد
در این میان، تنگه هرمز تنها یک گذرگاه دریایی نیست؛ بلکه قلب بحران به شمار میرود. اگر ایران بتواند جغرافیا را به سلاح تبدیل کند، جنگ دیگر صرفاً تبادل موشک نیست؛ بلکه به تهدیدی علیه شریان انرژی جهان و ثبات بازارهای جهانی تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، مسئله دیگر این نیست که چه کسی، چه کسی را بمباران کرد؛ بلکه این است که چه کسی قادر است نظمی را که مدعی رهبری آن است، حفظ کند.
از میدان نبرد تا میدان اقتصاد
ایالات متحده همواره خود را نگهبان نظام جهانی، آزادی کشتیرانی و جریان انرژی معرفی کرده است. اما این جنگ پارادوکسی آشکار ایجاد کرده است؛ قدرتی که مدعی حفاظت از نظم جهانی است، اکنون خود به یکی از عوامل بیثباتی آن تبدیل شده است.
افزایش قیمت نفت، اختلال در زنجیرههای تأمین و نگرانی از رکود و تورم جهانی نشان میدهد که جنگ دیگر صرفاً یک بحران منطقهای نیست، بلکه به باری بر دوش همان نظامی تبدیل شده که واشنگتن مدعی ستون فقرات آن است.
اگر جنگ متوقف شود، چه کسی تصویر خود را از دست میدهد؟
در نهایت، پرسش سرنوشتساز این است: اگر جنگ بدون دستاوردی تعیینکننده پایان یابد، چگونه تفسیر خواهد شد؟ بسیاری آن را نه مدیریت موفق بحران، بلکه لحظهای خواهند دانست که قدرتی بزرگ ناچار شد به دلیل هزینههای فزاینده عقبنشینی کند.
در چنین شرایطی، خطرناکترین ضربه برای یک امپراتوری آن نیست که تنها در میدان جنگ فرسوده شود، بلکه این است که جهان دریابد برتری نظامی آن همیشه به معنای تحمیل اراده سیاسی نیست.
فرسایش تاریخی، نه سقوط ناگهانی
البته نمیتوان وضعیت امروز آمریکا را بهسادگی با بریتانیا در سال ۱۹۵۶ مقایسه کرد. تفاوت قدرت، گستره نفوذ و ساختار این دو بسیار زیاد است.
اما تاریخ نشان میدهد امپراتوریها معمولاً ناگهان سقوط نمیکنند؛ بلکه در مجموعهای از آزمونها به تدریج فرسوده میشوند.
از این منظر، جنگ کنونی میتواند یکی از همان آزمونها باشد؛ آزمونی که شاید بهتنهایی به سقوط آمریکا منجر نشود، اما میتواند روند گذار جهان از یک نظم تکقطبی به نظمی چندقطبی را سرعت ببخشد؛ نظمی که در آن قدرتهایی مانند روسیه و چین نقش پررنگتری ایفا میکنند و بلوکهایی مانند بریکس اهمیت بیشتری مییابند.
صدای میخها
این جنگ شاید آخرین میخ بر تابوت امپراتوری آمریکا نباشد، اما به احتمال زیاد حادثهای عادی در تاریخ هژمونی آن نیز نخواهد بود. برخی جنگها نه با نقشههای آتش، بلکه با آنچه از محدودیت قدرت و شکنندگی بازدارندگی آشکار میکنند، سنجیده میشوند.
امپراتوریها معمولاً یکباره فرو نمیریزند؛ ابتدا تصویرشان ترک برمیدارد، سپس توان ترساندن جهان را از دست میدهند و در نهایت درمییابند که آتش جنگ دیگر نمیتواند آینده را برایشان تضمین کند.
در آن لحظه، صدای غالب دیگر صدای موشکها نیست؛ بلکه صدایی عمیقتر است که تاریخ آن را بهخوبی میشناسد؛ صدای میخهایی که آرامآرام بر تابوت امپراتوریها کوبیده میشود.
نظر شما