خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: ایران آغازگر جنگ نبود؛ جنگ به آن تحمیل شد. این گزارهای است که دولت دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا میکوشد آن را با روایت «جنگ پیشدستانه» جایگزین کند؛ روایتی که مدعی است واشنگتن به این دلیل وارد جنگ شد که از نیت تهران برای حمله به «منافع» آمریکا و متحدانش در منطقه آگاه بوده است.
با این حال، گزارشهای پیدرپی نشان میدهد که بنیامین نتانیاهو توانسته ترامپ را به جنگی بکشاند که دستکم از منظر محاسبات سنتی منافع آمریکا، «ضروری» به نظر نمیرسد.
این مقدمه باید در پسزمینه هر تحلیلی از خطرناکترین تشدید تنشهای منطقهای باقی بماند؛ برای آنکه میان «علتها» و «پیامدها» خلط نشود و تحلیلها در گرداب تحولات میدانی، از عامل آغازگر جنگ غافل نمانند.
جنگی که قرار بود کوتاه باشد
واشنگتن و در درجهای کمتر تلآویو خواهان جنگی برقآسا بودند؛ نبردی چندروزه که از انگشتان یک دست فراتر نرود. در این میان، تلآویو آمادگی بیشتری برای جنگی چند هفتهای داشت.
واشنگتن رؤیای برافراشته شدن «پرچمهای سفید» بر فراز ساختمانهای دولتی تهران را در سر میپروراند. هدفش نه لزوماً تغییر نظام، بلکه تغییر رفتار آن بود؛ ترجیحاً از درون ساختار قدرت و نه بر ویرانههای آن، تا از سناریوی هرجومرج و فروپاشی کنترلنشده جلوگیری شود.
اما تلآویو نگرانی چندانی از فروغلتیدن ایران به آشوب یا حتی تجزیه ندارد. چهبسا چنین سناریویی را در راستای نظریه امنیت ملی خود بداند؛ نظریهای که بر بازچینش مرزهای منطقه بر اساس خطوط قومی، مذهبی و طایفهای استوار است.
این نگاه تنها به ایران محدود نمیشود، بلکه کل مشرق عربی و هلال حاصلخیز سابق را دربرمیگیرد. از چنین منظری، جنگی طولانیمدت حتی چندماهه بهایی پذیرفتنی برای تحقق این هدف است؛ بهویژه اگر واشنگتن آماده پشتیبانی کامل باشد.
جنگ تا این لحظه؛ دستاورد تاکتیکی، بینتیجه راهبردی
جنگ بدون غافلگیری بزرگ آغاز شد. «حمله دوگانه» موفق شد ضرباتی به سطوح بالای نظامی و امنیتی ایران وارد کند؛ دستاوردی تاکتیکی که نمیتوان انکارش کرد. اما این ضربات، تا زمانی که ساختار نظام سیاسی منسجم باقی مانده و خلأهای مدیریتی به سرعت پر شدهاند، ارزش راهبردی تعیینکنندهای ندارند.
ایران در مدتزمانی کوتاه گاه کمتر از یک ساعت، توانست پاسخهای گسترده و چندلایه بدهد. ادعاهای اولیه ترامپ و نتانیاهو درباره فروپاشی قریبالوقوع تهران محقق نشد. نه «سند تسلیمی» امضا شد و نه نشانهای از فروپاشی ساختاری دیده شد.
زمان، برخلاف آنچه در واشنگتن و تلآویو تبلیغ میشود، سلاحی دولبه است؛ همانقدر که توان تابآوری ایران را میسنجد، ظرفیت سیاسی و اقتصادی متحدانش را نیز فرسوده میکند. ایران این نبرد را «پایان جنگها» میداند، نه «امالمعارک». از نگاه تهران، این رویارویی فصلی سرنوشتساز در تاریخ منطقه است، نه فقط تاریخ ایران.
اکنون بسیاری از برآوردها از جنگی چند هفتهای یا حتی چندماهه سخن میگویند؛ اظهارات اخیر ترامپ و نیز چرخش در ادبیات نتانیاهو مؤید همین ارزیابی است. از سوی دیگر، مقاماتی چون علی لاریجانی تأکید کردهاند که تهران خود را برای جنگی طولانی آماده کرده است.
گسترش میدان؛ از هرمز تا بابالمندب
پیش از آغاز جنگ، تهران هشدار داده بود که در چارچوب جغرافیای ایران محدود نخواهد ماند و نبرد را به سطح منطقهای خواهد کشاند؛ اصلی ریشهدار در دکترین امنیتی ایران. اکنون دامنه تنشها به چندین کشور کشیده شده و جبهههایی تازه در آستانه گشایش است.
تنگه هرمز
ایران بارها اعلام کرده اگر نتواند نفت و گاز خود را صادر کند، دیگران نیز نخواهند توانست.
هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی و اختلال عملی در عبور و مرور از تنگه هرمز – حتی بدون اعلام رسمی انسداد – در همین چارچوب قابل تحلیل است.
بابالمندب و دریای سرخ
در صورت ورود فعال یمن به خط حمایت از ایران، معادلات بابالمندب نیز میتواند دگرگون شود؛ گلوگاهی که برای تجارت جهانی و بازار انرژی اهمیتی حیاتی دارد.
در این میان، «اقتصاد سیاسی جنگ» تا این لحظه برگ برندهای نسبی برای تهران بوده است.
اروپا، بسیاری از کشورهای آسیایی و حتی چین، بهعنوان بزرگترین واردکننده انرژی، از بیثباتی بازار نفت آسیب میبینند. تهران بر این باور است که فشار این بازیگران میتواند واشنگتن را از تداوم جنگ بازدارد.
محاسبهای که جواب نداد؛ خیابان ایران
ترامپ و نتانیاهو در سخنان آغازین خود بر «خیزش خیابانی» ایرانیان حساب ویژهای باز کرده بودند. آنان از «لحظهای تاریخی» سخن گفتند که مردم ایران باید آن را برای تغییر حاکمیت غنیمت بشمارند.
اما تصاویر حضور میلیونی مردم در شهرهای مختلف ایران، در اعتراض به حملات و در حمایت از کشورشان، این محاسبه را با چالش جدی روبهرو کرد. تماس تلفنیای که ترامپ مدعی انتظارش بود، رخ نداد؛ و روایت فروپاشی درونی، دستکم تا این لحظه، محقق نشده است.
عربها و ایرانیها؛ پس از جنگ چه میشود؟
پیش از این جنگ، روندی مثبت در روابط عربی–ایرانی شکل گرفته بود؛ روندی که پس از توافقات اعلامشده در پکن شتاب بیشتری گرفت.
برخی کشورهای عربی، بهویژه در خلیج فارس، نگاه خود به اسرائیل را از «همپیمان بالقوه» به «تهدید بالفعل» تغییر داده بودند.
تلاشهای میانجیگرانه کشورهایی چون عمان، مصر و قطر نیز امید به شکلگیری سازوکار امنیتی منطقهای را تقویت کرده بود.
اما اکنون، با اصابت برخی ضربات به خاک کشورهای عربی هرچند با توضیح تهران مبنی بر هدف قرار دادن منافع آمریکا، شکافهایی در مواضع رسمی عربی ایجاد شده است.
در سطح افکار عمومی نیز واکنشها دوگانه بوده است، حملات به اسرائیل با استقبال مردمی روبهرو میشود، اما هرگونه آسیب به یک کشور عربی، حساسیتها و شکافها را افزایش میدهد.
سؤال اساسی این است: اگر پایگاههای آمریکایی نتوانند بازدارندگی ایجاد کنند و حتی به کانون خطر بدل شوند، چه ضرورتی برای استمرار حضور آنها باقی میماند؟ این پرسشی است که ممکن است در سالهای آینده با صدای بلندتری مطرح شود.
جنگی بیپایان در افق
بازسازی اعتماد میان ایران و همسایگان عرب پس از پایان این جنگ هر زمان که باشد، مأموریتی دشوار خواهد بود و به ابتکاراتی خلاقانه نیاز دارد.
شکافهای احتمالی میتواند فرصتی تازه برای نتانیاهو فراهم آورد تا محورهای منطقهای خود را گسترش دهد؛ سناریویی که بسیاری در جهان عرب آن را خطری مضاعف میدانند.
در هر حال، جنگ هنوز از خط پایان فاصله دارد. احتمال گسترش آن به درگیریهای فرعی، ورود بازیگران جدید و تنوع یافتن میدانهای نبرد، از آسمان و دریا تا بازار انرژی و عرصه روایتها، همچنان بالاست.
آنچه روشن است اینکه این جنگ، صرفاً تقابل موشکها و پهپادها نیست؛ نبردی است بر سر آینده نظم منطقهای، بر سر روایت مسلط، و بر سر این پرسش بنیادین که چه کسی آغازگر بود و چه کسی باید بهای آن را بپردازد.
نظر شما