روایت‌هایی از زندگی قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) در «نامزد ترور»

کتاب «نامزد ترور» روایتی از زندگی شهید احمد اسکندری را به تصویر کشیده است که قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) بود.   

به گزارش  خبرگزاری شبستان، امروز دوشنبه ۲۷ بهمن مصادف است با سالروز شهادت احمد اسکندری؛ فرمانده دلاوری که در اردیبهشت سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در رده‌های مختلفی از جمله واحد مبارزه با منافقین به مجاهدت پرداخت و سرانجام ۲۷ بهمن سال ۱۳۶۱ در حالی که معاونت لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) را برعهده داشت، در عملیات والفجر مقدماتی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

کتاب «نامزد ترور؛ روایت شهید احمد اسکندری، قائم مقام لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)» به قلم معصومه محمدی در ۲۷۲ صفحه رقعی و در هزار نسخه توسط انتشارات بیست و هفت بعثت منتشر شده است.

نویسنده در مقدمه کتاب نوشت: تمام وقایع جاری در این کتاب حقیقت دارند و نگارنده بیش از ۸۵ درصد به مستندات تاریخی و یافته‌های پژوهشی متعهد بوده و یافته‌ها را عین به عین نقل کرده است. بیشتر مکالمه‌ها واقعی و تعدادی از آنها با توجه به وقایع و روح شخصیت‌ها، مکان و زمان وقوع آنها بازنویسی شده است. در سبک نگارش و انتخاب زاویه دید، تامل بسیاری داشتم. تصمیم گرفتم تمامی وقایع و اتفاقات را از دیدگاه شهید و همسر وی با رعایت امانت که البته دشوار می‌نمود و مراقبت و احتیاط بسیاری می‌طلبید، روایت کنم. کتاب پیش رو بر هفت فصل بنا نهاده شده و راویان آن به صورت بینامتنی، میان شهید و همسرش در حال حرکت و تغییرند. (صفحه ۹)

در فصل هفتم از زبان فاطمه ترابی همسر شهید آمده است: از چند روز پیش که عمو حبیب آمده بود به من و بچه‌ها سر بزند، حالم گرفته بود. خودش برایم تعریف کرد که از عمو حبیب خواسته‌اند بچه‌های احمد را از من بگیرد. عمو حبیب هم به طرفداری من قد عَلَم کرده که «از فاطمه مطمئنم. حق نوه‌های من را ناحق نمی‌کنه و خوب حواسش به بچه‌هاشه.» عمو حبیب از رفتار فامیل ناراحت می‌شود و می‌زند بیرون. آنقدر پریشان‌حال بوده که نزدیک بوده توی خیابان برود زیر اتوبوس. دیگر نگفت از من چه‌ها گفته‌اند. حدس می‌زدم آن‌قدر گفته‌اند که پیرمرد به این حال درآمده.

دردم را ریخته بودم توی خودم تا اینکه زن فامیل کمی از حرف‌هایشان را ریخت روی دایره. باورم نمی‌شد. مگر من چه گناهی کرده بودم که این زخم زبان‌ها را می‌شنیدم و این ظلم‌ها را در حقم روانه می‌کردند. گُر گرفتم. سرم تاب خورد. می‌ترسیدم پخش زمین شوم و بچه‌ها آسیب ببینند. بی خداحافظی دست صغری را محکم توی دستم فشار دادم، ملیحه را سفت بغل گرفتم و با قدم‌های سنگین راه افتادم سمت خانه عمو.

دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم. زبانم بند آمده بود! خاله و عمو آب‌قند به دست دورم می‌گشتند و مجبورم می‌کردند کمی از آن بخورم. هرچه توی دهانم آب می‌ریختند، سرازیر می‌شد بیرون. دریغ از قورت دادن چکه‌ای. بچه‌ها ترسیده بودند. دختر عمو آنها را سرگرم کرد. سلاله سلانه به اتاق خاله پناه بردم و سیل اشک‌هایم روانه شد توی دلم. با احمد نجوا کردم و بنای گله گذاشتم.

- تا تونستم همراهت بودم. تو این چند سالی که زنت شدم هیچ وقت یه دل سیر ندیدمت. دریغ از یه زیارت و تفریح! شهید هم که شدی، وصیت کردی ببرنت چنار! فکر تنهایی منو نکردی مَرد! اگه همین بهشت زهرا بودی، میومدم دخیل می‌بستم به مزارت، بلکه دلم سبک بشه! احمد دارم خفه می‌شم. یه قطره آب از گلوم پایین نمی‌ره. نای تکون دادن زبونم رو هم ندارم. کجایی به دادم برسی؟

خاله ماجرا را پرسید و بی‌جواب ماند. بُهت و غمم او را حسابی نگران کرد. خاله انگشت‌هایش را می‌سایید به هم. دو روز توی تب سوختم و ساختم و دم نزدم. فکر کردم دارم می‌میرم. عمو اصرار می‌کرد مایعات بخورم. قبول نکردم. یکسره حوله دستم بود و آب دهانم را می‌ریختم رویش. قطره‌ای از گلویم پایین نمی‌رفت. از اینکه مبادا بچه‌هایم را بگیرند و تنهاتر شوم، بی‌تاب و توان شدم. عمو و خاله بو برده بودند که ماجرا چیست. اطمینان می‌دادند که عموحبیب، پدر شوهرم این کار را نمی‌کند. می‌گفتند او آنقدر شریف است که دست از حمایتم نکشد اما دل‌آشوبه امانم را بریده بود.

میان گریه و ناله خوابم برد. خودم را کنار مزار احمد توی چنار دیدم. درختان گردو مثل فصل بهار پرطراوت بودند و نشانی از زمستان نداشتند. آه عمیقی کشیدم. ناگهان دیدم احمد دارد از کنار درخت بزرگ چنار می‌رود. من را که دید، ایستاد. مثل همیشه خوش‌تیپ و مرتب بود. رو کرد به من و گفت «فاطمه جان! این کارها رو با خودت نکن. بذار خیالم جمع باشه ازتون. خدای شما هم بزرگه. سپردمتون به خودش. باکِت نباشه. ندیده بودم اینقدر بی‌تابی کنی فاطمه خانم!» اشک‌هایم دویدن گرفت.

- همه فرمانده‌ها توی تهرانن. گفتی فرمانده بودی دیگه. می‌موندی تهران. اینقدر دور نمی‌شدیم.

ناراحت شد.

- آخه فاطمه تو که می‌دونی به خاطر مادرم خواستم اینجا دفن بشم. دیگه چرا گله می‌کنی؟ راستش فکر کردم تو و بچه‌ها می‌تونین بیاین چنار، سر قبرم. اما مادرم مریض‌حاله. پیرزن چطوری می‌اومد تا تهران؟ خواستم جلوی چشمش باشم تا کمتر غصه بخوره. (۲۴۴ تا ۲۴۶)

کد خبر 1866940

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha