نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس

«احمر رمضان‌زاده»، جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس، که خود در خط مقدم هویزه خدمت کرد، امروز مادر و همسر جانباز و مدافع حرم است. او از نقش زنان در پشت جبهه می‌گوید و از تربیت نوه‌هایی که عاشق زیارت شهدا هستند.بانویی که جنگ را از هویزه، سوریه و روزهای اغتشاش در خانواده‌اش روایت می‌کند..

خبرگزاری شبستان- گیلان، نوشین کریمی ؛

روزها و شب ها از کنار هم میگذرند، اما کسی به تماشای شروع و پایانش نمی‌نشیند. حتی کسی فرصت حرف زدن در موردش را پیدا نمیکند. سرمان توی روزمرگی های خودمان گرم است و سرمای دور شدن از یکدیگر را حس نمی‌کنیم... از خرابه های بازار رشت میگذرم و تنم درد میکند ازین همه خاکستر به جا مانده از عمر و جوانی و سرمایه و امیدی که یک شبه به دست اغتشاشگران در(۱۸ دی ماه) سوخت و دود شد.


 به امنیت فکر میکنم. به روزهایی که پیش رو داریم. میلاد آقا جانم امام حسین(ع) و روز پاسدارش، به میلاد آقا جانم حضرت ابوالفضل(ع) که روز جانباز نام گذاشتیم. اما اگر این همه بی توجه به پاسداری از وطن و جان فدایان خود باشیم، شهرمان، سرزمینمان چقدر میتواند آباد و آزاد باشد!  
سوال ها توی ذهنم رژه میروند و سردردم توی سرمای زمستانی این روزها توانم را بریده. دنبال پاسداری میگردم که علاوه بر جانبازی برایم روایت کند روزهای رفته ای که قدر ندانستیم. یکی از دوستان شماره خواهری جهادگر را میدهد که در آشپزخانه هویزه در دوران دفاع مقدس کار میکرد... چند ساعتی طول کشید که با هم هماهنگ باشیم تا پای گفتگویش بنشینم.  

نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس


چهره و صدایش کمتر از سن و سالش نشان میداد، پر از شوق و مهربانی بود و در همان ابتدا گفت: «قبل‌ترها خیلی دوست نداشتم حرف بزنم و تصویری از من پخش شود اما با اتفاقاتی که افتاده، وظیفه میدانم که آنچه را برای حفظ این انقلاب داده ایم و فدا کرده ایم روایت کنم»  

اسمش «احمر رمضان زاده» است، اهل چابکسر استان گیلان.  ​​​بانویی که نوجوانی و جوانی خود را در طوفان جنگ گذراند و امروز، خود مادر و همسر جانباز و مدافع حرم است.  

نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس


«احمر رمضان زاده»، راوی بخشی از تاریخ پُرصلابت مقاومت زنان این سرزمین است.
وی سخنانش را اینگونه آغاز کرد: ما در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدیم. وقتی انقلاب پیروز شد، من ۱٠ ساله بودم و از همان سنین، فعالیت‌های انقلابی را شروع کردم. به سنی رسیدم که همه به جبهه میرفتند. احساس کردم این یک وظیفه است؛ جبهه حق علیه باطل.

گذر از سد مخالفت خانواده با عشق به جبهه

وی افزود: با وجود سن کم و نگرانی‌های خانواده، عشق به جبهه در من شعله‌ور بود برای همین در سن ۱۹ سالگی، دیگر تاب نیاوردم. خانواده ما همه اهل انقلاب بودند و وقتی جنگ شد مرد در خانه نداشتیم.

رمضان زاده ادامه داد: وقتی پدرم دید خیلی مشتاق و فعال و ناراحتم، بالاخره رضایت داد. با همراهی یکی از دوستان هم‌محلی خود که همسر شهید و جانباز بود و نیز «خانم جنیدی» (مادر چهار شهید از رودسر)، برای گرفتن رضایتنامه اقدام و سپس عازم جبهه شدم.

 عازم خطه خونین هویزه
وی تصریح کرد: مقصد منطقه عملیاتی هویزه در کنار رودخانه کرخه بود. سه ماه در این منطقه حضور داشتم و در بخش آشپزی برای رزمندگان خدمت میکردم.

رمضانزاده با بیان خاطراتی از آن روزها ادامه داد: سه ماه که تمام شد، قرار بود ما را تقسیم‌بندی کنند و برگردیم. کسانی که آنجا با هم بودیم،  آنقدر به من وابسته شده بودند که وقتی دیدند قرار است من را به عقب بفرستند، من را بین ظرف‌ها و پشت دیوارها قایم میکردند تا نروم. من هم مدام گریه میکردم که نباید بروم. اما خانم جنیدی به من میگفت «خانم رمضانزاده، تو دیگر چرا؟ تمام خانوادهات در جبهه هستند. بیا برگرد، دوباره میآیی» ولی من قبول نمیکردم.  

دلدادگی به جبهه و اشک‌های بازگشت

میگفت، بازگشت به خانه برایم سخت بود، برذی همین از هویزه تا خانه، تمام راه را گریه میکردم. غذا نمی‌خوردم. ناراحت بودم. چون برادرم، پدرم و عملاً همه خانواده‌های ما در جبهه بودند اما ما باید می‌آمدیم تا گروه دیگری جایمان را  و تبادل نیرو صورت میگرفت.

خاطرهای تلخ و به یادگار مانده از عملیات

وی با اشاره به اینکه، یکی از خاطرات عمیق من مربوط به روزهای پایانی حضورم در جبهه و در دهه فجر سال ۱۳۶۶ است افزود: روزی بچه‌ها هوس میرزاقاسمی کرده بودند. قرار بود برایشان درست کنیم و دست به کار شدیم. غذا آماده شد اما آن روز، رزمنده ها برای غذا نیامدند. عملیات شده بود و بیشتر آنها شهید یا مجروح شده بودند و ما هرچه منتظر ماندیم، نیامدند.

صدایش حزن آلود شد و با حسرتی عمیق ادامه داد: آنروز با اشک و ناراحتی منتظر ماندیم، خودمان هم از غذا چیزی نخوردیم. صدای تیر و تفنگ بچه‌هایی که در حال جنگ بودند، می آمد، برایمان خیلی ناراحت کننده بود.

مجروحیت؛ امری کوچک در مقابل آن تکلیف بزرگ

رمضان زاده در خصوص نحوه مجروحیتش، با تواضع خاص رزمندگان گفت: خیلی زیاد نیست. اصلا چیزی نیست. یک آسیب کوچک است، چهار نفر با هم مصدوم شده بودیم که ما را به اهواز بردند، همگی باز روحیه داشتیم. گفته بودیم هر کسی میخواهد ملاقات ما بیاید برایمان کمپوت بیاورد...

برایم خیلی جالب بود، حتی وقتی از زخم و درد هم حرف میزد میخندیدو لبخند از کنار لبش دور نمیشد، انگار جبهه و جنگ و شنیدن آن همه صداهای خمپاره و تیر و تانک، خسته اش نکرده بود.

نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس

نقش بی‌بدیل زنان در پشت جبهه
رمضانزاده درباره نقش زنان در جنگ بیان کرد: همراهی بانوان با خانواده در آن دوران، خیلی خیلی تأثیر داشت. آنجا که بودم. بچه‌های تازه که می آمدند، می‌گفتم من مادرتان یا خواهرتان هستم. نگران نباشید تنها نیستید.

وی اضافه کرد: بعضی مادران شهدا می‌آمدند و پشت پنجره، به زبان گیلکی، بچه‌هایشان را صدا میزدند و میگفتند: بچه‌ها، شما الان کجا افتاده‌اید؟ کجا خوابیده‌اید؟

خانوادهای آمیخته با فرهنگ ایثار و شهادت

رمضانزاده که خودش حالا برای من نماد خانواده‌ای است که تمام وجودش با فرهنگ دفاع مقدس گره خورده گفت: برادرم، هشت سال و ۶ ماه در عملیات‌های مختلف از اهواز تا خرمشهر حضور داشت و نهایتاً بر اثر بیماری کرونا و عوارض جانبازی ناشی از جنگ به شهادت رسید. او حتی اجازه نمیداد نامش را کنار مزار شهدا ببرند و میگفت: «لیاقت ندارم.»

وی ادامه داد: همسرم نیز یک جانباز است. تنها ۱۵ روز از ازدواجمان گذشته بود که همسرم راهی جبهه شد و حاصل زندگی ما دو دختر و یک پسر است.

نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس

رمضان زاده اما بیشتر با افتخار از میوه دلش میگوید، از پسرش که مدافع حرم شده بود و افزود: پسرم در سن ۲۵ سالگی به سوریه اعزام شد. خیلی با تقواست، از ۱۰ سالگی نماز و روزه اش را به جا آورده و تا به امروز نماز و  روزه قضایی ندارد.

وی ادامه داد: وقتی از سوریه زنگ میزد، میگفت «مامان، تو به من زنگ میزنی، من روحیه میگیرم. ولی رزمنده های دیگر که صدای خانواده هایشان را می شنوند دلتنگ تر می شوند» و من در جواب میگفتم آخه پسرم، من خودم را برای شهادت آماده کرده‌ام، آنجا که هستی به جای من، داعشی‌ها را بکش.  
حتی میخندند و میگوید: نوه‌هایم همیشه میگویند «مادرجان، برویم مزار شهدا» خوب است که فرزندم، فرزندان خودش را هم شهدایی تربیت کرده است.  

حتی امروز و پس از سال‌ها، روحیه انقلابی و جهادی در او زنده است. از حضور پنج روزه خود و چهار بانوی دیگر در جریان ناآرامی‌های اخیر در رشت میگوید، لبخند ریزی میزند و ادامه می دهد: تا آخرین لحظه فدایی رهبریم، آنروزها(۱۸_۱۹ دی) دیگر چیزی نمانده بود ما را بکشند، ما در پایگاه بسیج کار پشتیبانی انجام میدادیم تا به بسیجی ها تغذیه مناسب برسد.

وی با اشاره به اینکه وقتی انقلاب شد، من ۱۰ سالم بود ولی نترس و میدان‌دار بودم اظهار کرد: در سال های ابتدایی انقلاب در چابکسر، در درگیری با منافقین «میداندار» بودم. صابون رنده میکردیم و با نفت وسیله آتش زا درست میکردیم.

نذر یک زندگی در مسیر انقلاب+ فیلم و عکس

وصیت به نسل جوان و مادران

وی با احساس مسئولیتی عمیق، نسبت به جوانان، نصیحت کرد: تاکید میکنم که مادرهایشان بیشتر از همیشه مواظب جوانانشان باشند و نگذارند راه خلاف بروند.

وی با تاکید بر اینکه باید برای جوانان و نوجوانانمان از انقلاب و شهدا بگوییم گفت: باید برای این جوانترها از تاریخ برایشان صحبت کنیم، اینکه ببینند شهدا چه کردند و، چرا اینقدر شهید پای نظام و انقلاب داده ایم.

سخن پایانی

گفت وگو با خانم احمر رمضان، زاده، تنها مرور خاطرات گذشته نبود؛ دیدن تصویری زنده از استمرار روحیه جهادی و انقلابی در گذر نسل ها بود. از نوجوانی دهه شصت در هویزه تا مادری امروز در رشت که پسرش را به جبهه مقاومت در سوریه فرستاده و خود نیز در میدان‌های جدید دفاع از آرمان‌های انقلاب همیشه حاضر است.  
روایت او و هزاران راوی گمنام دیگر، سنگری است در مقابل روایت‌سازی‌های تحریف‌گرانه دشمن؛ روایتی که باید بیش از پیش شنیده و ثبت شود.

کد خبر 1862188

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha