به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از کرمان؛ هیئت هنر طی سه شب از ۲۹ تا ۳۱ تیرماه برنامههای متنوعی از جمله شعرخوانی آئینی دارد.
محمدصادق امیریفر یکی از شاعران آئینی استان است که توفیق حضور در آخرین دیدار شعرا با رهبر شهید انقلاب را داشته و حالا در آستانه اربعین حسینی شعری را تقدیم آن آقای شهید اربعینی کرده است:
سر را به سربلندی ایران سپردهام
امشب دوباره دل به خیابان سپردهام
من آمدم کُند همه دنیا نظارهام
"الله اکبر" است سلاحِ دوبارهام
در چشم دشمنان وطن مثل آهنم
من انتقامِ خونِ شهیدانِ میهنم!
با چشم خویش، شوکت ایرانیام ببین
کرمانیام! نشان سلیمانیام ببین!
من شیعهای که هست "علی(ع) " تار و پود او
عشق "محمد(ص) " است تمام وجود او
آن شیعهای که پشت به پرچم نمیکند
سَر در برابر احدی خم نمیکند
ما را به جز لباس شهادت لباس نیست
ما را ز هیچ موشک و بمبی هراس نیست
ما خسته از شکوه خیابان نمیشویم
ناحقشناسِ رهبر ایران نمیشویم
آن رهبری که با لب تشنه شهید شد
مانند شاه کرب و بلا روسفید شد
ای مانده از حقیقت خود دور، یاعلی
ای دشمنت منافق و مزدور، یاعلی
خوشحال بودهاند زِ مرگت حرامیان
رفتی و باز هلهله کردند شامیان
منظومهی مرام تو مثل حسین بود
لبهای تشنهکام تو مثل حسین بود
ای من فدای خاطرههایت کجاستی؟
دلهای ما گرفته برایت کجاستی؟
یادش بهخیر سفرهی افطاریِ صیام
شبهای شعر بود و حسینیهی امام
در گوش من نشسته طنین صدایتان
آخر چگونه اشک نریزم برایتان
ای ماهِ قطعهقطعه شده پیکرم! سلام!
ای اوّلین محرّم بی رهبرم! سلام!
ای تربتت دلیل هزاران، شفا! درود!
ای گریههای هرشبهی مادرم! سلام!
بر گنبد طلای تو عمریست یاحسین(ع)
دادهست صبح و شام، همه کشورم سلام!
کشتی امن، در وسط هر بلا حسین
ای با غریبههای جهان آشنا حسین
آقای ما مقابلتان رو سفید شد
حسرت به دل نماند در آخر، شهید شد
دارد میآید از همه سو بوی کربلا آقا!
رسید پیکرتان سوی کربلا؟ آ
آقا! اگر قبول کند صاحب عَلَم
این اربعین به یاد شما میروم حرم
وی همچنین محاورهای از سردلتنگی و اشک تقدیم به حضرت رقیه(سلام الله علیها) کرد:
توی خیالم نمیشه بیاریم
اگرچه واقعیّته نه خیال
زیر سم اسبا به هم بریزه
چهرهی آسمون، میون گودال
توی خیالم نمیشه بیاریم
کشون کشون یه بچه رو بیارن
وقتی که باباشو میخواد، بخندن
سر بریدهاش و جلوش بذارن
توی خیالم نمیشه بیاریم
بجای قصههای بچهگونه
یه غنچهی سه ساله تو خرابه
مَنالّذی ایتمنی بخونه
بگه بابایی آخر عمریه
بهت بگم یه ذره غصههامو؟
میخوای با هم حساب کنیم دوتایی
یکی یکی زخمای روی پامو؟
بعد تو ما یه روز خوش ندیدیم
طعنهها از خاطرمون نرفته
یه چیزی میگم یواشکی به هیشکی نگی
خیلی دلم برا عمو گرفته!
از کجای قصه بگم بابایی
از عمه که رو خاکا افتاده بود؟
از این که با بد و بیرا گرفتن
عروسکی رو که عموم داده بود؟
ازکجای قصه بگم بابایی
کاشکی منم همراه تو میمردم
چشام درست نمیتونه ببینه
بس که تو این چند روزه سیلی خوردم
توی خیالم نمیشه بیاریم
رد شدن از این همه غم محاله
کاش عاقبت بخیر بشیم تو این راه
کاش بمیریم تو روضهی سه ساله
نظر شما