سایه سنگین غریبی بر سر تهران، اشک‌هایی که برای غربت خودمان می‌ریزیم

می گویم: از این که حضرت آقا برای همیشه از تهران می روند چه احساسی داری؟ اول مات و مبهوت نگاهم می کند، گویی در درون با خودش می جنگند. شاید نمی خواهد این رفتن برای همیشه را باور کند. اشک هایش سرازیر می شود می گوید دلم خیلی برایشان تنگ می شود ، تهران خالی می شود، وقتی آقا نباشند انگار هیچ کس در تهران نیست.

گروه دین و اندیشه خبرگزاری شبستان؛ نماز تمام شده و صحن های مصلا همچنان غرق در اشک و گریه و عزای مردم برای رهبرشان است. کنار دیوار نشسته، آرام و بی صدا. بر خلاف بقیه. ظاهرا عجله ای هم برای رفتن و خارج شدن از مصلا ندارد. نمی دانم این آرامش ظاهری، آیا نتیجه بهت و ناباوری است یا نتیجه یک یقین و آرامش قلبی که از درون به ظاهرش هم سرایت کرده و نمایان شده است. اما هرچه هست یعنی می توان ب سراغش رفت و سر گفت وگو را باز کرد.

"ملیحه عنایتی" از ابهر (استان زنجان) برای مراسم وداع و نماز رهبر مجاهد شهید خود را به تهران رسانده است. از پنج شنبه مهمان تهران و تهرانی‌ها بوده تا امروز. می گوید برای مراسم وداع و تشییع آمده ام. می پرسم : برای تشییع هم می مانید؟ می گوید: بله می مانم و بعد از تشییع در تهران هم عازم مشهدم.

 در دلم غبطه می خورم. اما به روی خودم نمی آورم. از روزهایی که مهمان تهران بوده و از میزبانی تهرانی‌ها سوال می کنم؟ می گوید: سخت نبود. همه چیز خوب بود، برای رفت و آمد از مترو استفاده می کردم و راحت بودم. من هنوز فکرم درگیر جمله ای است که او گفت، اینکه بعد از مراسم تشییع تهران، عازم مشهد است.

اما او جلوتر رفته و می خواهد حرف هایش را بگوید. قبل از سوال من، خودش می گوید؛ وظیفه من این است که راه آقا را ادامه دهم اما حرف هم دارم حرف همه ما این است که انتقام آقایمان را بگیریم. همه جوانان دنیا، همه جهان برای انتقام آقایمان دست به دست هم دهیم و از خون ایشان نگذریم.

وداع مادران جوان با رهبر شهید؛ روایت اشک و ایستادگی

می پرسم اگر الان بخواهید با آقا صحبت کنید چه می گویید؟ پاسخ می دهد: می گویم همیشه در قلب ما جا دارید تا الان، بدون بغض و گریه حرف می زد حالا ولی بغض می کند. تمام تلاشش را کرد تا خود را کنترل کند. بعد می گوید: به آقا می گویم خیلی دوستت دارم، ان شاالله ما را هم شفاعت کنید هم خودتان، هم عروس تان زهرا خانم، هم دخترتان و هم نوه عزیزتان!! گریه می کند. و این یعنی باید راحتش بگذارم.

 آقا ما را تنها گذاشتی و رفتی؟!

در حال و هوای خودش غرق است، در صحن مصلا بین جمعیت راه می رود، گاه اشک می ریزد، گاه با خودش حرف می زند، چند دقیقه یکجا می ایستد و مانند بهت زده ها به روبرو خیره می شود یعنی به جایگاه ویژه قرار گرفتن پیکر مطهر رهبر شهید. بعد انگار تازه چیزی را به خاطر آورده باشد دوباره آه بلندی می کشد و اشک هایش بی امان می بارد.  

"مهسا رئیسی"  کسی که در تصویر اولیه شاید از دیدن ظاهرش، به همه چیز می توان فکر کرد غیر از این که یک رابطه دلی و عاطفی عجیب بین او با آن قائد مجاهد شهید وجود داشته باشد.  اما بعد از همکلامی، وقتی از یک رابطه عاطفی و دوست داشتنی برایت می گوید تو متحیّر می مانی که این آقای شهید با این مردم چه کرده است؟

مهسا همانطور که گریه می کند و اشک هایش روی صورتش جاری است می گوید: خیلی غمگینم ، این غم بسیار سنگینی است. می پرسم قبلا هم آقا را دیده بودید؟ انگار در یک لحظه خاطره ای جانسوز برایش مرور شده باشد با ضجّه می گوید: من قبلا همین جا برای نماز جمعه نصر آمدم و آقا را دیدم. آن روز چقدر خوشحال بودیم! (گریه هایش شدید می شود) و با صدای بلند ضجّه ادامه می دهد: همین که آقا گفتند "بسم الله الرحمن الرحیم" همه از خوشحالی پر درآوردیم همه قربان صدقه آقا می رفتیم.... در همین لحظه رو به سمت جایگاه می ایستد و _ انگار که در مقابل شخص آیت الله سیدعلی خامنه ای  ایستاده باشد _  با حسرتی عمیق می گوید " آقا ما را تنها گذاشتی و رفتی"!!!

همانطور که چشم به جایگاه و پیکرهای مطهر دوخته اشک می ریزد و بنظرم تصویر روبرو در چشمش تار می شود. سریع اشک هایش را با دست پاک می کند تا جایگاه و پیکرها را برای آخرین بار واضح ببیند. خلوت شخصی اش با پیکرهای مزین به پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران را می شکنم و بی هوا می پرسم: از چه ساعتی اینجا هستید؟ می گوید؛ از پنج و نیم.

وداع مادران جوان با رهبر شهید؛ روایت اشک و ایستادگی

به بهانه باز کردن سر صحبت، می خواهم  درباره شغل اش بگوید؛ این که اصلا شاغل هست یا نه؟ وقتی جواب می دهد بیشتر جا می خورم. او مدیر عامل یک شرکت است. بنظرم تمایلی ندارد بیشتر از این درباره شغل یا شرکتش بگوید. موضوع را تغییر می دهم. سوال می کنم به نظر شما حالا که امام ما را شهید کردند  وظیفه ما چیست؟ محکم جواب می دهد: ما باید راه امام مان را ادامه دهیم و اجازه ندهیم پرچم ایشان روی زمین بماند، اجازه هم نخواهیم داد. الحمدالله آقا سید مجتبی هستند - ان شاالله خدا حفظ شان کند- ما هم تا آخرین قطره خون پشت سر ایشان حرکت می کنیم و تا روز ظهور، یاد آقا را گرامی می داریم. ان شاءالله در ایام ظهور این پرچم را به دست صاحب الزمان می دهیم.

این رسمش نبود آقا؛ رسمش نبود که شما بروی و ما بمانیم ... و

فاطمه محبی" مادر جوانی است که کودک‌ شیرخوارش را در آغوش گرفته و سعی می کند بی قراری‌ها و بی حوصله گی‌های کودکش تحمل  کند. تا چشم اش به من می افتد سریع می پرسم "سخت نیست با بچه شیرخوار آمده ای؟ بلافاصله می گوید: در مقابل سختی هایی که آقا برای ما کشیدند برای تک تک ما، این هیچ چیز نیست. بغض دارد و با گریه حرف می زند. می گویم این آخرین حضور رهبری در تهران است دوست دارید چه چیزی به رهبر شهید بگویید؟ با هق هق گریه جواب می دهد: می خواهم بگویم آقاجان! ما همسایه های خوبی برایت نبودیم. ولی تا آخرین لحظه پشت شما ایستادیم. از این به بعد هم راه شما را ادامه می دهیم. نمی تواند ادامه دهد، گریه ها حالا تبدیل به ضجه شده، با همان حال می گوید: آقا جان ما به قرار امروز رسیدیم اما به این قرارها عادت نداریم ما عادت داشتیم که نماز عید را به شما اقتدا کنیم ، جمعه های نصر را پشت شما نماز بخوانیم نه این که .. و دوباره گریه ! کودکش را در آغوش جابجا می کند و انگار بخواهد دردی جانسوز را در قالب  کلمات بیرون بریزد، ادامه می دهد: این رسمش نبود آقا؛ رسمش نبود که شما بروی و ما بمانیم ... و گریه دیگر امانش نمی دهد.

وداع مادران جوان با رهبر شهید؛ روایت اشک و ایستادگی

وقتی آقا نباشند انگار هیچ کس در تهران نیست 

"فائزه سادات طباطبایی" هم با کودک شیرخوارش آمده. می خواهم از او سوال بپرسم. قبول نمی کند. می گویم: فقط چند جمله بگو! می گوید: فقط باید پشتیبان آقا سید مجتبی باشیم، هرچه ایشان بگویند همان است. می گویم: از این که حضرت آقا برای همیشه از تهران می روند چه احساسی داری؟ اول مات و مبهوت نگاهم می کند، گویی در درون با خودش می جنگند. شاید نمی خواهد این رفتن برای همیشه را باور کند. اشک هایش سرازیر می شود می گوید دلم خیلی برایشان تنگ می شود ، تهران خالی می شود، وقتی آقا نباشند انگار هیچ کس در تهران نیست. کودک شیرخوارش از گریه مادر ناراحت است، دست دراز می کند تا دستگاه ضبط صوتی که جلوی صورت مادرش گرفتم پس بزند. دلیل گریه های مادرش را نمی داند شاید پیش خودش گمان می کند دلیل گریه مادرش، هر چه هست مربوط به این دستگاه ضبط صوت است. مادرش با همان حال گریه، او را محکم به آغوشش می فشارد و عذرخواهی می کند که دیگر نمی تواند ادامه دهد. فائزه سادات طباطبایی یک روانشناس است.

وداع مادران جوان با رهبر شهید؛ روایت اشک و ایستادگی

کد خبر 1892568

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha