گروه دین و اندیشه خبرگزاری شبستان: چادر و لباس متفاوت اش توجه ام را جلب کرد. دست دختری ۸ یا ۹ ساله را گرفته و از بین جمعیت عبور می کند. بلافاصله دنبالش راه می افتم. جمعیت فشرده است و نمی شود پا به پای او و دخترش بروم. صدایش می کنم، اما نه به اسم، چون اسمش را نمی دانم. به سمت من برمی گردد. بلافاصله می گویم: می شود چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟ خیلی جدّی می گوید: نه! عجله دارم باید بروم و دست دخترک را می گیرد و به دنبال خود می برد. من هم پشت سرشان راه می افتم. دوباره می گویم : خیلی وقتتان را نمی گیرم، فقط چند دقیقه. این بار می ایستد مستحکم و با صلابت.
بلافاصله می پرسم: از کدام استان آمده اید؟ می گوید: چهارمحال و بختیاری، شهرستان لردگان. از نام و نشانش می پرسم. می گوید: «جهان اندرشو»
"جهان بانو " معلم است، معلم کلاس دوم ابتدایی؛ همراه خانواده یعنی همسر و دو فرزندش برای وداع با رهبر شهید به تهران آمده. می گوید: از دیروز به مصلی آمدم. سوال می کنم که برای چه؟ سنگین به چشمانم زل می زند و می گوید: به احترام آقا.
مردد بین پرسیدن و نپرسیدن، خیلی آرام می پرسم: سخت نبود؟ این همه راه! با همان صلابت و لحن جدّی فقط یک کلمه می گوید. نه! و خودش ادامه می دهد: آمدم به آقا بگویم که راهت را ادامه می دهیم. نبودن آقا (رهبر شهید) واقعا برایمان سخت است و دلمان برایشان تنگ شده، اما ان شاءالله همراه با آقا سید مجتبی راهشان را ادامه می دهیم.
حالا که چند جمله ای را خودش گفته به خودم جرأت می دهم و سوال می کنم: به نظر شما الان وظیفه ما مردم چیست؟ بلافاصله با همان لهجه زیبا و شیرین روستایی اش می گوید: سنگرها را نباید خالی کنیم. ما راه اماممان را ادامه می دهیم.
درباره مدت زمانی که در تهران مهمان هستند هم می پرسم. می گوید: نماز آقا را می خوانیم و بعد از نماز برمی گردیم. بعد دست دخترش «نازنین زهرا» را می گیرد و چادرش را برایش مرتب می کند. خداحافظی می کنم و او برخلاف لحظات اول، آغوش باز می کند و مرا گرم در آغوش می گیرد.

آرام و سربه زیر روی زمین نشسته است. صورتش را آفتاب سوزانده، قطرات اشک شمرده شمرده از چشمان اش می چکد اما نه روی صورتش بلکه روی لباسش. دلم نمی آید آرامش تک نفره خودش با امامش را برهم بزنم. یک لحظه سرش را بلند می کند و من در همان یک لحظه بر سرش آوار می شوم. صورت تان زیر آفتاب سوخته ، خیلی منتظر مانده اید؟ می گوید: از دیشب ساعت ۱۰ اینجا هستیم. بیرون پشت در منتظر بودیم تا الان. سوال می کنم چرا اینقدر زود؟ گفته بودند که درهای مصلا ساعت ۶ باز می شود.
می گوید: خواستیم زودتر بیاییم، این مدت خیلی بی تاب آقا بودیم. من متاسفانه قبلا دیدار آقا نرفته بودم این هم اولین دیدار من با آقاست و هم آخرین دیدارم. به اینجا که م یرسد بغض می کند و دوباره اشک می ریزد. از لحظات شهادت آقا می گوید که وقتی تلویزیون خبر را اعلام کرد انگار دنیا برایم به آخر رسید. درباره امروز میپرسم و احساسش از دیدن رهبر شهید؟ می گوید: احساس مسئولیت سنگینی دارم برای ادامه دادن راه امامم. یک مسئولیت خیلی سنگین. باز در خودش فرو می رود. فقط یک سوال کوتاه : اسم تان را می گویید؟ می گوید «زینب عیدی» و اضافه می کند «کارمند».

«سارا سادات کرمانی» روی ویلچر نشسته و با هیجان پرچم ایران را تکان می دهد. پانزده ساله است. می گوید: آمدم تا زحمتهای آقا یادم باشد. (لفظ آقا را که گفت برایم جالب بود) تا یادم بماند که آقای ما ایستاد و شهید شد. کمی معذّب و آرام، طوری که کسی نشنود می پرسم: با ویلچرآمدن سخت نبود؟ بلافاصله می گوید: آقای ما برای ما جان داد این کمترین چیزی است که می توانیم به ایشان تقدیم کنیم. سوال می کنم: چقدر بیرون منتظر ماندی؟ می گوید: ساعت ۱۲ نصف شب آمدیم ولی ساعت چهار و پنج در را باز کردند. به قدری زلال و بی آلایش است که دوست دارم گفت وگو با او را ادامه دهم اما آفتاب بالا آمده و سارا زیر آفتاب است. بعنوان آخرین سوال می پرسم دوست داری به این مردم چیزی بگویی؟ بی مقدمه می گوید: الان وقت اتحاد است اتحادتان را حفظ کنید، چیزی تا قلّه نمانده. خودم هم از این جملات سارا جا می خورم. او فقط ۱۵ سال دارد و کلاس دهم است.

نظر شما