به گزارش خبرگزاری شبستان و به نقل از روابط عمومی بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان، نهمین شب شعر ترانگیزان عصر روز گذشته در محل ساختمان جدید بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان برگزار شد. در این نشست شعرخوانی، شاعران پیشکسوت و همچنین شاعران جوان حضور داشتند و شاعرانِ کمتر از 25 سال سن، آثار و اشعارشان را در حضور شاعران پیشکسوت قرائت کردند.
فاطمه راکعی، سهیل محمودی، علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی، ساعد باقری، بیوک ملکی، اسماعیل امینی، سعید بیابانکی، جواد محقق، علیمحمد مودب و کاظم علیپور اساتید حاضر در این برنامه بودند.
نخستین شاعری که در این محفل شعر خواند، علی سلیمانی بود. سلیمانی در این محفل دو غزل خواند. غزل اول وی به این شرح بود:
ای لبت از هر چه سیب سرخ ، شیرین بیشتر
کِی به پایت میشود افتاد از این بیشتر ؟
ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند
روبروی خانه ات بگذار پرچین بیش تر !
ماه سیری چند ! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر
وصف آسانی ست ... هر چه خنده هایت کم شوند
شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر
آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر
خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!
دومین شعر سلیمانی که غزلی بود در رثای امام حسین، به این شرح بود:
من سیه پوشم ولی در فکر ماتم نیستم
چون که مَحرم نیستم اهل مُحرم نیستم
باز وقت نوحه شد ، در خلق عالم شورش است
من که آرامم شریک اشک عالم نیستم
مرد می خواهد بگرید پا به پای روضه ها
من که هستم ؟ هر که هستم مرد این غم نیستم
اشراف اولاد آدم شد سرش بر نیزه ها
بر دلم این داغ اگر سرد است ، آدم نیستم
دم گرفتن های من چیزی به جز تکرار نیست
بی نصیبم ، اهل این شور دمادم نیستم
اینکه دیشب بستم و امشب شکستم عهد بود
مثل اهل کوفه ام ، آری مصمم نیستم
کم زیارت خوانده ام ، کمتر روایت دیده ام
رشته ی ایمانم و انگار محکم نیستم
در دل من هیاتی امروز بر سر می زند
با غم تو یک نفر هستم ولی کم نیستم
چکه چکه شیر آب تکیه امشب اشک ریخت
وای بر من ، وای بر من ، من که آن هم نیستم
پس از سلیمانی، نگار امین فرشچیان دو غزل خواند. نخستی شعر این شاعر بیست و پنج ساله در این محفل این بود:
دارد عذاب می دهد این بی گناهی ها
کز کرده ای در مامنی از بی پناهی ها
پیغمبری ، اما عصایت معجزه گر نیست !
قومت چه می فهمند از بی تکیه گاهی ها
گیریم زمستان میرود ، فرقی نخواهد کرد
از عید می ماند فقط اندوه ماهی ها
تنها تری از پادشاه حین جنگی ... که ...
پشت سرش شورش شده بین سپاهی ها ...
غزل دوم این شاعر جوان نیز چنین بود:
خون دل خوردم ، نگینی سرخ بر تاجت شدم
پادشاهت کردم و خود نیز محتاجت شدم
گاه با عشقی زمینی ، آسمانی می شوی ...
من زمین افکندمت یا بال معراجت شدم !
من که دریا را به شور زندگی پارو زدم ...
حال تابوتی به روی دوش امواجت شدم
چین به چین دامنم را دست طوفان فتح کرد
ملک بی فرمانروای رو به تاراجت شدم ...
سومین شاعری که در این محفل شعرخواند، شاعر جوان کشورمان، میثم داوودی بود. داوودی در این محفل شعری با این مضمون خواند:
شکستم توبه را از بای بسم الله برگشتم
پی راه آمدم سمت تنت ، گمراه برگشتم
اگرچه عشق از خونم گذشت اما قسم بر عقل
که با پای خودم هر شب به قربانگاه برگشتم
عذاب چشمهایت شهر را سوزاند و سنگم کرد
به جرم اینکه سمتش لحظه ای کوتاه برگشتم
غروب از آسمان بی ستاره آمدم پیش ات
سحر از پنجره ، وقت وداع ماه ، برگشتم
من آن سنگم که دست چاه کَن بیرون کشید از خاک
که با پرتاب یک دیوانه سوی چاه برگشتم
فراری بودم از دربار عمری ، شعر هایم را
نمی خواندند مردم ، پس به قصر شاه برگشتم
داوودی شعر دومش را نیز به حضرت قاسم تقدیم کرد:
خدا در بزم عشقش از عسل پر کرد جامت را
که شیرین تر کند در لحظه های تشنه کامت را
رجز خواندی برای مرگ ، با لب های خشکیده
که عرش و فرش بر لب می برد هر لحظه نامت را
نشان دادی که در نسل حسن ، جز حسن چیزی نیست
ندید اما نگاه کوفیان ماه تمامت را
دم رفتن به میدان خنده ای کرد و فهمیدی
که شیرین می کند لبخند تو کام امامت را
نشستی روی اسب و سرفرو بردی برای رزم
در آوردی پس از آن تیغ خفته در نیامت را
میان کارزار زخم ها بردی پناه آخر
به پیغمبر که پاسخ داد بی وقفه سلامت را
در آن لحظه که دشت از بوی تو آکنده شد دیدند
ملائک با نگاه تازه ای روز قیامت را !
تو حسن مطلع شیرین زبانی در غزل بودی
رقم زد با شهادت پس خدا حسن ختامت را
پس از داوودی، سجاد سامانی چهارمین شاعر حاضر در این برنامه بود. وی در شعری خواند:
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست!
در این مقابله چون کوه استوار بایست!
خلاف گوشهنشینان و عافیتطلبان
تو در میانهی میدان کارزار بایست!
نه مثل قایق فرسودهای کناره بگیر
نه مثل طفل هراسیدهای کنار بایست!
در این زمانهی بدنام ناجوانمردی
به نام نامی مردان روزگار بایست!
بس است اینکه به آه و به ناله در همه عمر
به انتظار«نشستی»، به انتظار «بایست»!
سیدعلی لواسانی در بخش دیگری از این مراسم آثار خود را در حضور شاعران پیشکسوت قرائت کرد. او در غزلی خواند:
چشمه ای در حوالی دل ماست
گریه ما،زلالی دل ماست
می شناسیمش از قدیم و ندیم
غم یکی از اهالی دل ماست
اشک-این نکته نکته طبع روان-
طرح نازک خیالی دل ماست
اشک گاهی غم است و گاهی شوق
شرح حالی به حالی دل ماست
می دود بی هوا و می افتد
شاهد خردسالی دل ماست
اشک تحفه ست،تحفه درویش
همت دست خالی دل ماست
اشک-این میهمان ناخوانده-
غزل ارتجاعی دل ماست
مریم حائری، ششمین شاعری بود که در این محفل دو ترانه از میان آثار خود را قرائت کرد:
خیلی وقته منو نمیشناسی
خیلی وقته که با توام ... تنهام...
دارم از ذهن عشق کم میشم
تار میشن دوباره رویاهام
خونمون باغ بی بر و برگه
اما دستات بوی گل میده
بوی عطر جوونیات داره
منو سمت گذشته هل میده
پرت میشم به اولین دیدار
به بهار اقاقیای خیس
روزهای که خاطرات منه
روزهایی که خاطرات تو نیس
پشت لبخند تلخ ساعتها
لحظههامون نصیب آلبوم شد
چهره صاف مرد رویاهام
تو چروکای صورتت گم شد
حالا غرقم تو آبی رگهات
پشت دستات که داره میلرزه
دستای تو منو نمیشناسه
اما گرماش یه دنیا میارزه
کاش میشد خواب باشه این دنیا
کاشکی با زنگ ساعتت پاشم
که ببینم هنوز فرصت هست
میتونم بیشتر عاشقت باشم
شعر دوم این شاعر نیز ترانهای عاشقانه بود. وی در این شعر خواند:
دلتنگ این کوچهم که از ابرا
سهمش فقط قد یه گوداله
حیفه دوباره چتر بردارم
این اولین بارون امساله
وقتی هوا مثل زمین سنگین
مثل نگاه آخرت سرده
دلگرمی عشقت رو کم دارم
آغوش بارونیم یخ کرده
میترسم از تنهایی دستام
حالا که از دستای تو دوره
حالا که بارون شونمو آروم
از عطر اشکای تو میشوره
چیزی نمیتونم بگم، وقتی
جاده به تصمیم تو تن داده
حتی به این گریه امیدی نیست
اشک من از چشم تو افتاده
اما بهاره ... فصل برگشتن ...
پرواز تو پایان این کوچه
تو میرسی ... با تو تموم میشه
این بغض ... این بارون ... این کوچه ...
از این به بعد و با تو دوست دارم
بارون خوبه وقتی تو همراشی
با قطره قطرهش آرزو دارم
بارون بعدی پیش من باشی ...
تانیا رحمتی، شاعر جوان کشورمان نیز در این مراسم دو غزل خواند. غزل اول وی یک شعر عاشقانه بود:
بر می آیی از پس خورشید، ای ابر بهاری
چون تو را دزدیده از دریا نمی خواهی بباری
برزخی مابین چشمانت مرا دیوانه کرده
با یکیشان دوستم داری و با آن یک نداری
این یکی عَذْبٌ فُراتٌ وان یکی مِلْحٌ أُجاجٌ
پس به قرآن این دو دریا چشم های توست، آری
من دلم دریاست، می شورد به هر وحی از نگاهت
در دلم پیغمبری دارم ولی باور نداری
ماند آخر در کف ساحل دل بی طاقت من
در کف ساحل حبابی مانده از من یادگاری
چشم هایت را که بستی آیه ها خاموش خفتند
موجی از آیات روشن پشت پلکی بسته داری
روز آخر از تو پرسیدم حلالم می کنی یا...؟
چشم هایت آیه ای خواندند، ماندم در خماری
غزل دوم این شاعر نیز یک شعر عاشقانه دیگر بود. وی در این شعر سروده بود:
من خوب می دانم که خوابیدن چه شیرین است
شهرم پر از شیرینی است و درد من این است
بر شانه ام سر می گذارد شهر می خوابد
بارم به قدر خواب این ویرانه سنگین است
با نشر یک خمیازه فریاد جهان خوابید
بیزارم از دنیای پوچی که دهن بین است
فریاد هایم زیر آب و شهر در خواب است
اما همین فریاد، تنها راه تسکین است
بر شانه ام سر می گذارد هر قدم، باری
بر دوش من خوابیده دنیا، آه... سنگین است
هشتمین شاعری که در این محفل در حضور شاعران پیشکسوت شعر خود را قرائت کرد، پدرام بابازاده بود. بابازاده خواند:
هم بیقرار پریدن هم بال و پر بسته بودم
بسیار بیتاب لیکن بسیار تر خسته بودم
در لحظه پر کشیدن هنگامه دل برین
یک لحظه قبل از پریدن از خویش وارسته بودم
آن لحظه از پا نشسته چون بغض مردان خسته
صد ها ترک بود بر من هرچند نشکسته بودم
آن شب نمی شد در آفاق بی اعتنا پر بگیرم
کاریکه تا قبل از آن شب عمری توانسته بودم
من مانده بودم مردد دیوانگی!خوب یا بد؟
آنجا که دلکند باید من سخت دل بسته بودم
بابازاده در غزل دیگر خود خواند:
پژمرد غنچه،سر خمید ارغوان شکست
تا حرمت بهار بدست خزان شکست
نه خشم باد و غرش توفان ،نه صاعقه
یک عمر شاخه شاخه مرا باغبان شکست
شیرینی همیشه ی پرواز تلخ شد
یکباره بالمان وسط آسمان شکست
ناگاه در سکوت فرو رفت نغمه ها
در اوج شور و همهمه مضرابمان شکست
برخاست آه از دل سنگ صبور ها
روزی که بغض آینه ها ناگهان شکست
تا بام بامداد فرحبخش زندگی
یک پله مانده بود ولی نردبان شکست
در ادامه این مراسم، سید سهیل مهدیانی با حضور پشت تریبون، دو شعر از آثار خود را قرائت کرد. یکی از شعرهای وی غزلی عاشقانه بود:
نقاش بودم و زن تنها نشسته بود
آرام و با وقار چه زیبا نشسته بود
بر مبلمان آبی با شال قرمزش
خورشید سرخ گوشه ی دریا نشسته بود
می شد دلیل سوره ی بوم و قلم شود
تا زیر شال عروه وثقی نشسته بود
لبخند زد صدف به دو صف در دهان د لم
آن شب به دیدن لب دریا نشسته بود
نقاشی ام تمام شد انگار غیب شد
من غرق شک که واقعا آیا نشسته بود ؟
یک قطره اشک ریخت به بوم و خراب شد
لبخند ناب عشق که آنجا نشسته بود
آنکه همیشه پای رقیب ایستاده بود
ای کاش چند ثانیه با ما نشسته بود
حسین نادری دهمین شاعر حاضر در نهمین شب شعر ترانگیزان بود. وی در این محفل قصیدهای خواند که با استقبال اساتید حاضر مواجه شد.
خیر ندیدم از این جهانِ مخیّر
از سرِ جبر آمدم به پای کنم شر
آن قدر آزاده ام ز قید،که بُردم
سبحه به میخانه و پیاله به منبر
قطره ته مانده ام مَبین و سرم کش
سرّ شفایم که مانده در کف ساغر
گر زندم سنگ،بی سواد،غمم نیست
ساخته ام از شنِ مطالعه سنگر
چند صباحی گذشته زآن شبِ پُر مهر
کش نبرم هیچ گه ز خاطرِ انور
در برِ مردی_که خامه اش پرِ درد است
او که بوَد شاهِ چامه را به سر افسر
آن که"مسِ ناب"خوانده حضرتِ خود را
زآن که شده ساخته ز جوهرِ گوهر
بودم و گفتیم از شفیعی و سایه
یادی کردیم از حسینی و قیصر
لیک در این حین،بینِ دود و دم و آه
قصه ای آنک ز دوست رد شدم از سر
نقدِ به جایی که هشته بود به جایی
در پیِ بیتی ز شهریارِ مظفّر
گفتمش ای مرد!گرچه نقد تو نغز است،
زخمِ ادب اهلک است از خورِ نشتر
خود تو ز من اعلمی که حال غزل چیست
رنگ خزان گشته شعرِ پُر برِ اخضر
سیزدهِ"شهریار اشرف از اینهاست"
دربدریمان بس است در"به در"اندر
از غمِ مامِ غزل غمی شدم آنقدر
تا که نوشتم قصیده ایش به دفتر
عفو کن ای اهلِ ربط! خبطِ خطم را
زیره به کرمان برم گلاب به قمصر
لیک کسی باید این چکامه سراید
باشد اگر چه ز خامه ی منِ احقر:
شعر رسیده به دستِ ناخلف اندر
چون عُمَری کو نشسته جای پیمبر
قصرِ فنا شد بلند و کوتهی از ماست
جمله مقصِّر شدیم و شعر،مقصَّر
فرق کثیر است بین همگر و سعدی
فرق کثیر است بین اصغر و اکبر
لیک همه زادگانِ مادرِ شعرند
گرچه یکی شاعر است و آن یک اشعر
آه!چه گویم ولی ز شعرِ معاصر؟
آه!چه نالم از این نزاده ز مادر؟
هر کس و ناکس به خانه اش شده وارد
گشته ز بس بیتِ شعر،بی در و پیکر
عُسر ندیده به جاهِ یُسر رسیدند
کار دکانشان شده ست سخت میسّر
بی که کتابی دهند در خورِ تنشیر
دفتر و دستک زدند و دستک و دفتر
شعر نخوانده شدند مبدعِ قالب!
عرف ندیده شدند منکِرِ منکَر
این شده فرجامِ امرِ انجمنِ زید:
جمعِ مؤنّث به گِردِ فردِ مذکّر
رفته چنان برگ و بارِ شعر به یغما
نیست عجب گر به باغ،گُل کند آذر
گفتم:"هان ای متشاعر!"،سر گرداند
مرجعِ خود را بیابد آسان،مضمر
شعر مگو!تا که کردی از ننه ات قهر
کآمده از شاعرانِ اهل،پدر در
شر مکن و درگذر ز خیرِ ترانه
مطربی و گالری ست بهر تو بهتر
خر شده آنکس که گفته شعر بدان وضع
لیک کسی کو پسنددش شده خرتر
عطرِ غزل نشنوی ز مبتذلیات
کِی دمد از مستراح نفحۀ عنبر؟
حشوِ مضاف و گزافه است سراپا
سست و سخیف و اضافه است سراسر
باید از اینان گریخت چون ز کمان تیر
باید از اینان گریخت چون ز ضرر زر
تا داند فرقِ شاعر از متشاعر
شعرِ مقدّم سزد به خلقِ مؤخّر
اول و آخر کلامِ من غم شعر است
اوّلِ حرفم رسید و شعر به آخر
محمد تولیت و احمد امیرخلیلی نیز از دیگر شاعران جوان حاضر در این برنامه بودند که آثار خود را مقابل شاعران پیشکسوت قرائت کردند. گفتنی است شاعران پیشکسوت نیز در این برنامه ضمن ارائه نظرات خود بر روی آثار شاعران جوان نهمین شب شعر ترانگیزان را رونق بخشیدند.
نظر شما