خبرگزاری شبستان-کرمان؛ طاهره بادامچی:
متولد ۱۳۶۹ در شهربابک استان کرمان است؛ از آن نسلی که وقتی متولد شدند، حتی جنگ هشت ساله هم تمام شده بود چه رسد به پیروزی انقلاب؛ او از نسلی است که صبر و مقاومت و ایستادگی زنان و مادران این سرزمین در روزهای دشوار و طاقتفرسای مبارزه و جنگ را فقط در کتابها خوانده و یا در فیلمها تماشا کرده و از بزرگترها شنیده است اما امروز صبر و شکر و رضایت را تماماً زندگی میکند.
به اتفاق چند نفر از همکاران سایر رسانهها قرار بود به مناسبت روز پرستار با همسر یک جانباز دیدار و گفتگو کنیم؛ نا قبل از ورود به منزلشان تصورم دیدار با یک پرستار از دوران دفاع مقدس بود.

وارد منزل که شدیم و جانباز را دیدیم همان لحظه متوجه شدم قصه تازه است؛ احتمالاً جانباز جنگ رمضان است...
بعد از اغتشاشات دیماه که طولی نکشید و جنگ رمضان رخ داد؛ کمتر مجال پرداختن به زوایای آن شبهکودتا پیش آمد و بالتبع از شهدا و جانبازان آن هم کمتر گفته شده و یا اصلاً گفته نشده است.
ابوذر عباسی، متولد ۱۳۶۷ یکی از جانبازان اغتشاشات دیماه در شهربابک است؛ معلم پرورشی که برای دفاع از وطن و انقلاب آن ایام داوطلبانه در کنار نیروهای بسیجی بود و توسط اغتشاشگران هدف گلوله قرار گرفت.

فرزند چهارمشان تازه به دنیا آمد بود؛ فاطمهکوثر که از همان بدو ورود به خانهشان، غریبی نکرد و راحت تو بغلمان آمد و به قول ما کرمانیها: "بچه بسیار تو دل برویی است" خدا برای نگهدار و حافظش باشد.
همین فاطمهکوثر آرام و کم سر و صدا، آن شب عجیب بیقراری کرده؛ گرچه ۴۰ روزه بود که آن اتفاق تلخ افتاد؛ اما فاطمه خانم میگوید آن شب یجور خاصی ناآرامی میکرده.
فاطمه خانم هر چه منتظر میماند؛ آقا ابوذر نمیآید؛ با خودش میگوید لابد با نیروهای بسیج کارشان طول کشیده و... با این حال دلش ناآرام بوده اما در همان حال از شدت خستگی خوابش میبرد.

صبح علیالطلوع که خواهر آقا ابوذر تماس میگیرد و میگوید ابوذر زخمی شده، فاطمه خانم باز هم اتفاق بدی را به دلش راه نمیدهد و آنقدر خیالش از امنیت شهربابک راحت بوده که به قول خودش هیچوقت سابقه نداشت اینطور شلوغ شود و اتفاقات بد بیفتد و برای همین فکر کرده احتمالاً تیر ساچمهای بوده و به ذهنش هم اسلحه شکاری خطور نکرده و برای همین بلافاصله پس از آن تماس تلفنی، اولین دغدغهاش خواندن نماز صبح خودش و دخترش بوده تا قضا نشود.
فاطمه حقی، همسر جانباز ۷۰ درصد که خود نیز معلم است و بخاطر مراقبت از همسرش، یکسال مرخصی را با رضایت قلبی بدون حقوق گرفته است؛ ادامه میدهد: ۱۱ سال و نیم ازدواج کردیم و ثمره آن دو دختر ۱۰ و ۸ ساله و فاطمه کوثر ۱۰ ماهه و یک پسر ۴ ساله است. وی میافزاید: اگر به گذشته برگردم و بدانم این اتفاق میافتد باز هم با آقای عباسی ازدواج میکردم.

حقی که حالا علاوه بر معلمی، مفتخر به مقام پرستاری هم هست؛ ادامه میدهد: در دی ماه عدهای فریب خورده، عده دیگری ناآگاه و عدهای هم دشمن بودند؛ در شهربابک شب دوم شدت اتفاقات بیشتر شد، ساعت ده و نیم شب بود که آقای عباسی با گلوله تفنگ شکاری از ناحیه شاهرگ مورد اصابت قرار گرفت؛ سه نفر شلیک کرده بودند، ساچمه هم در بین دو کتف و روی نخاع گیر کرد که به آسیب شدید نخاعی منجر شد.
همسر جانباز عباسی با اشاره به اینکه پاهای همسرش پس از عمل جراحی بیحس بوده؛ میگوید: به دلیل آسیب نخاع، تب زیادی داشت؛ اول گفتند ممکن است قطع نخاع گردن بشود و دستها نیز از کار بیفتد اما با دعای دستهجمعی که مردم در شهربابک برایش برگزار کردند؛ به لطف خداوند دستهایش از کار نیفتاد؛ من هم بعد از آن دعای دستهجمعی خیلی آرام شدم.
وی ادامه میدهد: در این مسیر خدا خیلی کمک کرد و افرادی سر راه ما قرار گرفتند که کار را پیش برد و برای درمان و فیزیوتراپی و کاردرمانی از ۲۸ تیر ماه به صورت موقت در کرمان ساکن شدیم؛ امیدوارم نخاع ترمیم شود زیرا حال عمومی ایشان نسبت به اوایل خیلی بهتر است و دستهای او قویتر شدند.

خانم حقی که در این مدت سختیهای زیادی متحمل شده و حتی برای جابجایی همسرش با ویلچر دستتنها است؛ اما رضایت قلبی در چهره آرام او کاملاً هویدا است.
میپرسم بدون تعارف و خارج از فضای مصاحبه آیا اوایل که سختیها بیشتر بود و با این حادثه غیرقابل پیشبینی مواجه شدید؛ جایی بوده که خسته بشید، دلگیر و دلخور و بگید این چه اتفاقی بود که در زندگی ما افتاد؟
سوالم را که با دقت گوش میدهد بلافاصله سرش را بالا میگیرد و با همان نجابت و متانت و رضایتی که از اول در رفتار و سکنات او نیز دیده میشد و با لبخندی دوستداشتنی پاسخ میدهد: بدون تعارف نه! هیچوقت.

و ادامه میدهد: ما که در حد و اندازه خانواده شهدا نیستیم؛ برای فرزندان شهدا خیلی سخت است، دخترم گریه میکند و میگوید کاش بابای بچههای شهدا هم زنده بودند.
حقی هر آنچه در این مسیر انجام داده و میدهد را وظیفه میداند و میگوید: ما اینها را خواندهایم که اسلام از زمان پیامبر چگونه به ما رسیده؛ با چه سختیها، امام راحل و شهدا و آقای شهید چقدر زحمت کشیدند؛ من به نوبه خودم نباید کوتاهی کنم و اگر من و دیگری به همسران و برادران خود اجازه ندهیم برای دفاع بروند پس انقلاب چگونه حفظ شود!؟
وی میافزاید: سخت بود اما خدا به انسان صبر و طاقت میدهد و لطف خدا بود و انشاءالله قدردان باشیم و عاقبت به خیر و طلبکار نشویم زیرا معلوم نیست در آینده چه شود!
آقای عباسی که در تمام مدت به گفتگوی ما با همسرش گوش میدهد و از همان اول هم شرط کرده که مصاحبه ندهد؛ با این حال به اصرار فراوان ما پاسخهای کوتاهی میدهد.
وی در اولین سوال که آیا هیچوقت احتمال این را میداده که روزی جانباز شود آن هم به این شکل؟ پاسخ میدهد: نه، هیچوقت.
ادامه میدهم: این اتفاق چه تغییری در زندگی و دیدگاه شما ایجاد کرد؟ آقای عباسی میگوید: روزهایی که در بخش مراقبتهای ویژه بستری بودم، یک موضوع را دریافت کردم و آن اینکه هرچه در دنیا بیشتر گوش به فرمان ولایت باشیم، در صورت هر اتفاقی، آن دنیا بیشتر تحویلت میگیرند. اگر اینطور نبود که حاجقاسم چندین بار در وصیتنامهاش ولی فقیه را متذکر نمیشد و برای آن قسم جلاله نمیخورد.
وی از حضور در تجمعات شبانه، جهاد تبیین و فرزندآوری را کارهای مهمی میداند گرچه خود با همین شرایط در میدان حضور پیدا میکند. عباسی که در مدت ۱۱ سال و نیم زندگی مشترک، صاحب ۴ فرزند است؛ میگوید: برخیها نظرشان این است تربیت بچه سخت است و با این دیدگاه حاضر به فرزندآوری نیستند در حالیکه دیدگاه آقای شهید متفاوت است؛ ایشان معتقدند با فراهم کردن محیطی صحیح در خانه، چه یک کودک و چه ده فرزند، در آن محیط به درستی تربیت خواهند شد.

وی افزود: برخی هم مسائل اقتصادی را بهانه میکنند در حالیکه روزیرسان خدا است و کسی که رزق یک فرزند را میدهد همان کس رزق بقیه را هم عنایت میکند.
در میان این گفتگو، فاطمهکوثر در آرامش کامل، به خواب رفته بود؛ همانقدر آرام و دوستداشتنی.
گفتگو به پایان میرسد، در حالی که صدای آرام نفسهای فاطمهکوثر در فضای خانه، با طنین رضایت مادر و سکوت پرمعنای پدر، در هم میآمیزد؛ خانوادهای که با وجود جراحتهای جسمی، روحشان را با ایمان و صبر، ترمیم کردهاند و یک سوال مهم اگر در برابر این حجم از سختی؛ رضایت و لبخند جاری است، ما در برابر چالشهای روزمره خود چقدر به این آرامش نزدیک هستیم؟
نظر شما