روایت مادری که آینه تمام‌نمای پدر شهیدش را تقدیم انقلاب کرد

تلخیِ آن شب، برای خانواده عباسی هرگز فراموش‌نشدنی است. از ساعتی که خبر تیرخوردن علی رسید تا حضور در بیمارستان طالقانی و ساعاتِ انتظارِ جانکاه میانِ مجروحان، دردی بود که مادر می‌گوید: کمرم زیر بار این شوک شکست.

خبرگزاری شبستان- مشهد؛ گاهی سرنوشت، چنان هنرمندانه پیوند میان دو نسل را در تار و پودِ تاریخِ یک خانواده گره می‌زند که مرز میان گذشته و حال از میان می‌رود.

 این روایتِ زهرا علی‌پور بانویی که خود فرزندِ شهید علی علی‌پوراست و حالا در قامتِ مادری داغدار، آینه تمام‌نمای پدرش یعنی علی عباسی را تقدیم انقلاب کرده است.  

روایتی از تکرارِ ایثار، ۲۹ سالگی‌های آسمانی و پیوندی که حتی شهادت نیز نتوانست آن را بگسلد.

تکرار یک تقدیر؛ از پدربزرگ تا نوه

داستانِ زندگی علی عباسی، داستانِ الگوگیری از قهرمانی است که تنها نامش را به یادگار نداشت.  

زهرا علی‌پور، مادر این شهید بزرگوار، با صدایی لرزان اما استوار می‌گوید: پسرم عاشق پدربزرگش بود. همیشه می‌گفت از او برایم بگو. گویی در ضمیر ناخودآگاهش زیستن به سبکِ آن شهید را تمرین می‌کرد.

روایت مادری که آینه تمام‌نمای پدر شهیدش را تقدیم انقلاب کرد

وی اضافه کرد: شگفتیِ تقدیر اما آنجاست که تاریخ، عدد ۲۹ را برای هر دو شهید برگزید. پدر، در ۲۹ سالگی به شهادت رسید و نوه، درست در همان سن و سال، ردای سرخِ شهادت پوشید. گویی علیِ جوان، برای پیوستن به معشوق در کنار پدربزرگش، لحظه‌شماری می‌کرد.

آخرین ایثار، از نظافت خانه تا دفاع از ناموس

این مادر شهید، روزهای منتهی به عروج پسرش را با جزئیاتی دقیق به یاد دارد و عنوان کرد:یک هفته قبل از شهادت، علی به من گفت مادر، امسال برای سالگرد پدربزرگ، بسته‌های غذایی آماده کنیم تا میان نیازمندان پخش کنیم. او بی‌قرارِ این خدمت بود و نمی‌دانست که روزِ سومِ شهادتش، با سالگرد پدربزرگ یکی خواهد شد.

اما اوجِ اخلاق و غیرتِ علی، در آخرین ساعات حضورش در خانه رقم خورد. آن روز که کارگران در حال ساخت‌وساز در همسایگی بودند، علی با روحیه‌ای مردانه و حساسیت بر حریم خانه، زیر بار نرفت که فردی غریبه وارد حیاط شود تا نخاله‌های ساختمانی را جمع کند.

مادر شهیدعباسی می‌گوید: از ساعت چهار بعدازظهر تا هفت شب، با دستان خودش ده فرغون شن و ماسه را جابه‌جا کرد تا حیاط خانه را مرتب کند. غیرتِ علی تنها بر ناموسِ خانواده نبود، او جانش را هم برای ناموسِ کشورش فدا کرد.

روایتِ آخرین بوسه

ساعت هشت شب بود که خبر آشوب‌های خیابانی پیچید. علی که قصد داشت برای اصلاح مو به نزد دوستش برود، با اصرار پدر و مادر به خانه بازگشت. اما این آرامش موقت بود. ساعت هشت و نیم، دوباره عزم رفتن کرد. پیش از خروج، لحظه‌ای مقابل آینه ایستاد و نگاهی به خود انداخت.

مادر که نگران بود، او را از رفتن منع کرد، اما علی تنها خندید و بوسه‌ای برای مادر فرستاد. خواهرش با تعجب از خنده مادر پرسید و مادر گفت: ببین علی برایم بوسه فرستاد! …

این آخرین دیدار بود.

علی تا سر کوچه رسید همان‌جا که اغتشاشگرانِ مسلح، بی‌رحمانه تیری به سمت یک خانم شلیک کردند. علی، بی‌تفاوت از کنارِ ظلم نگذشت او برای پرسشِ چرا شلیک کردید؟ جلو رفت و همان لحظه، هدفِ تیر جنگی قرار گرفت و آسمانی شد.

روایت مادری که آینه تمام‌نمای پدر شهیدش را تقدیم انقلاب کرد

شبی که تا صبح با یادِ پسر گذشت

تلخیِ آن شب، برای خانواده عباسی هرگز فراموش‌نشدنی است. از ساعتی که خبر تیرخوردن علی رسید تا حضور در بیمارستان طالقانی و ساعاتِ انتظارِ جانکاه میانِ مجروحان، دردی بود که مادر می‌گوید: کمرم زیر بار این شوک شکست. ساعاتی که پرستاران پاسخی نمی‌دادند و بی‌خبری، زجرآورتر از هر چیزی بود. صبحِ آن روز که علی بازنگشت، مادر به اتاقِ خالیِ پسر رفت؛ اتاقی که حالا بویِ شهادت می‌داد و نه حضورِ فیزیکیِ او.

التیامِ در میانِ مزار و حرم

فشارِ روحیِ ناشی از این داغِ بزرگ، حتی مادر را تا مرزِ فلج شدن پیش برد، اما عشقِ به شهید، مرهم شد.

 امروز، مزارِ علی در بجنورد، در کنار پدربزرگش، زیارتگاهِ مادر است. او هر هفته از مشهد به بجنورد می‌رود تا با فرزندش درددل کند.

مادر شهید می‌گوید: وقتی دلتنگی امانم را می‌برد، به حرم امام رضا (ع) پناه می‌برم. اما در اتاقِ علی، با او حرف می‌زنم و باور کنید، او به من انرژی می‌دهد حسی که می‌گوید پسرم همچنان کنارم حضور دارد.

او، حالا با کوله‌باری از صبر و افتخار، ایستاده است مادری که فرزندش را نه فقط به خاک، که به بلندای افتخار سپرد و با یادِ او، درسِ ایستادگی را برای نسل‌های آینده مشق می‌کند.

کد خبر 1908387

برچسب‌ها

اخبار مرتبط

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha