زمستان سرد فراق و گرمای آغوش سیدالشهدا(ع)/ روایت پدری که تنها گل زندگی‌اش را از زیر آوار تا حرم امام حسین(ع) بدرقه کرد

«امسال زمستان سردی خواهم داشت…» این را پدری می‌گوید که بزرگ‌ترین دارایی‌اش را در یک روز شوم، زیر آوار مدرسه‌ای که قرار بود مهد پرورش استعدادها باشد، از دست داد؛ عباس جنگیچی مینابی، پدر شهید محمدمهدی جنگیچی مینابی، دانش‌آموز مدرسه‌ی شجره طیبه میناب، حالا با گذشت زمان، قصه‌ پرغصه‌ خود را نه با زبان شکایت، بلکه با منطق شهادت روایت می‌کند؛ روایتی از ۲۴ سال انتظار، ۱۱ سال نورانی زندگی و عهدی که با سالار شهیدان بسته شده بود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از میناب، روایت شهید محمدمهدی جنگیچی مینابی، تنها یک داستان از داغ فرزند نیست؛ حکایت پیوند آسمانی نوجوانی است که در مکتب قرآن رشد کرد و در جوار شهدا جاودانه شد و پدرش از روزهایی می‌گوید که محمدمهدی، نه‌تنها یک دانش‌آموز، بلکه قاری کوچک مدرسه بود.

از کلاس قرآن تا فوتبال و آموزش زبان

عباس جنگیچی مینابی، نانوای اهل روستای دودو میناب با بغضی که در گلو دارد، از ورود دیرهنگام فرزندش به زندگی شان می‌گوید: بعد از ۲۴ سال انتظار، خداوند محمدمهدی را به ما هدیه داد؛ ۱۱ سال خوشبختی ما با وجود او سپری شد و او از ۴ سالگی با قرآن مأنوس بود و بدون اینکه پیش‌دبستانی برود، به دلیل تسلط عجیبش بر حروف و کلمات عربی، پذیرش گرفت. 

محمدمهدی در کنار قرائت قرآن، اهل فوتبال بود و در کلاس های زبان انگلیسی شرکت می کرد؛ پسری مودب، محجوب و دوست‌داشتنی که انگار برای ماندن در این دنیا ساخته نشده بود.

روز حادثه؛ وقتی آسمان بر سر میناب آوار شد

آن روز تلخ اسفندماه را پدر هرگز فراموش نمی‌کند؛ روزی که هم‌زمان با خبر حمله به بیت رهبری و شهادتِ رهبر محبوب، بوی خون و باروت در شهر پیچید؛ عباس جنگیچی مینابی از اضطراب آن لحظات می‌گوید: داغ رهبر و داغ فرزند، در یک روز بر دلم نشست و وقتی خبر را شنیدم، خودم را به مدرسه رساندم؛ ترافیک سنگین و پدر و مادرانی که دوان‌دوان به سمت مدرسه می‌رفتند؛ آوار، سنگین بود و وحشیانه؛ اول فکر می‌کردیم بچه‌ها فرار کرده‌اند، اما وقتی عمقِ فاجعه را دیدم، مات و مبهوت ماندم.

دیدار آخر در سردخانه؛ پاک کردن غبار غربت

پدر با متانتی که تنها در دایره‌ صبر خانواده‌ شهدا معنا می‌شود، از لحظه‌ شناسایی می‌گوید: تا صبح در بیمارستان گشتم، اما خبری نبود و ساعت ۵ صبح گفتند باید به سردخانه بروی؛ بسیاری از خانواده‌ها ضجه می‌زدند، اما من قرص و استوار ایستاده بودم و کشو به کشو می‌گشتم تا به محمدمهدی رسیدم.

با بغض و هق هق گریه ادامه می دهد:پاهایش بر اثر ترکش و انفجار قطع شده بود، اما صورتش… صورتش سالم بود و با دستمال، غبار را از گونه‌هایش پاک کردم و برای آخرین بار، پیشانی‌اش را بوسیدم اما آن لحظه، اشک نمی‌ریختم؛ تنها می‌خواستم امانتم را صحیح تحویل بگیرم.

پیوند کربلایی؛ از انگشترهای ضریح تا غبارروبی مضجع شریف

اما بخش شگفت‌انگیزِ این روایت، به ۶ ماه پیش از شهادت برمی‌گردد؛ سفری که محمدمهدی کوچک را برای همیشه آسمانی کرد. 

پدر با چشمانی خیس از اشک اد

امه می‌دهد: با محمد به زیارت نجف و کربلا رفتیم؛ در حرمِ حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) دو انگشتری که برایش خریده بودم را با دست‌های خودش به ضریح انداخت و همان‌جا بود که بند دلش را به ضریح گره زد.

۴۵ روز بعد از شهادتش، من به همراه خانواده‌های شهدا برای غبارروبی ضریح مام حسین(ع) دعوت شدم و خادمانِ حرم، ما را به داخلِ ضریح بردند؛ آنجا بود که تولیت حرم با دیدن بی‌تابی من، وقتی داستان محمدمهدی را شنید، جمله‌ای گفت که آرامم کرد: “این بچه‌ها با بچه‌های امام حسین(ع) فرقی ندارند. این سعادت نصیب هر کسی نمی‌شود که به داخل مضجع شریف برود.”

زمستان سردی خواهم داشت!

پدر شهید جنگیچی مینابی، پایان صحبت‌هایش را با همان حسرت زمستان پیش رو گره می‌زند: محمدمهدی عاشق باران بود و با چتر زیر باران می‌ایستاد و لذت می‌برد و حالا برای من تنهای خسته، این زمستان بسیار سرد است؛ اما مگر نه اینکه شهدا زنده‌اند؟ من به آن اشک‌های زیبای محمدمهدی در حرم امام حسین(ع) دل‌خوشم و به همان عهدی که با آقا بسته بود؛ از خدا می‌خواهم عنایت کند تا درک درستی از راه شهدا داشته باشم؛ دعا کنید که این داغ سنگین، با نگاه اهل‌بیت(ع) برایمان قابل تحمل شود.

این گزارش، روایتی‌ست از عشق، ایثار و پیوندی ناگسستنی میان یک فرزند شهید و ارباب بی‌کفن؛ روایتی که نشان می‌دهد خون شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، همچون نهالی در خاک کربلا ریشه دوانده است.

کد خبر 1906747

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha