بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

روایت زندگی بانو «طاهره اسماعیل‌بیکی»؛ بانویی از خطه قرآنی آران و بیدگل که نزدیک به هفت دهه، خانه‌اش را به مکتب‌خانه قرآن تبدیل کرد.

خبرگزاری شبستان ـ آران و بیدگل | روح‌اله باقری: هنوز چند قدم با خانه فاصله دارم که صدای خاطره‌انگیز نوای قرآن کودکان در ذهنم زنده می‌شود؛ نوایی که سال‌ها پیش در همین کوچه‌های محله اباذر آران و بیدگل طنین‌انداز بود. همان کوچه باریک و آشنایی که روزگاری مسیر رفت‌وآمد کودکی‌ام بود؛ کوچه‌ای با دیوارهای کاهگلی، بوی خاک و خاطراتی که هنوز در گوشه‌های آن نفس می‌کشند.

امروز، خشکی قنات‌ها نفس بسیاری از این باغ‌ها را گرفته و آن باغ انار پررونق در دل این خانه، تنها در خاطرات اهالی زنده مانده است. با این حال، هنوز چیزی در این خانه زنده است؛ صدای قرآن.

دستم را روی دیوارهای قدیمی می‌کشم؛ ترک‌های آشنا، همان حس روزهای کودکی را زنده می‌کند. گویی زمان، در این نقطه متوقف شده است؛ جایی که برکت یک خانه، خاطره چند نسل را در خود نگه داشته است.

درِ خانه که باز می‌شود، تصویری متفاوت پیش چشمم جان می‌گیرد؛ حیاطی بزرگ و روشن که هنوز ردپای روزهای پررونق گذشته را در خود دارد. وسط حیاط، حوضی قدیمی قرار گرفته و اطراف آن، روزگاری باغی بزرگ از درختان انار گسترده بود؛ باغی که به واسطه قنات‌های پرآب منطقه، سرسبز و پربار می‌شد و بخش مهمی از هویت این خانه و محله را شکل می‌داد. اما امروز، خشکی قنات‌ها نفس بسیاری از این باغ‌ها را گرفته و آن باغ انار پررونق در دل این خانه، تنها در خاطرات اهالی زنده مانده است.

با این حال، هنوز چیزی در این خانه زنده است؛ صدای قرآن.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

انگار با ورود به حیاط، عقربه‌های زمان به عقب بازمی‌گردد. چند دختر نوجوان گرد حوض نشسته‌اند و گوشه‌ای دیگر، پسرانی با قرآن در دست، مشغول تمرین هستند. یکی مصحف را روی زانو گذاشته، دیگری حروف را هجی می‌کند و آن‌یکی با دقت به صدای استاد گوش سپرده است. در میان این حلقه‌های نور، بانو «طاهره اسماعیل‌بیکی»  آرام و استوار نشسته است؛ همان بانویی که نزدیک به هفت دهه، این خانه را به مکتبی برای آموزش قرآن تبدیل کرده است.

من آمده‌ام روایت یک عمر انس با قرآن را ثبت کنم، اما ناگهان خود را در جایگاه همان کودک هفت‌ساله‌ای می‌بینم که روزی روی همین فرش‌ها، نخستین حروف قرآن را آموخت.

وارد اتاق می‌شوم. قامت ۸۷ ساله‌ای را می‌بینم که گذر زمان او را خم نکرده؛ بانویی که ریشه‌های زندگی‌اش در قرآن است و ثمره سال‌ها تلاشش، تربیت صدها شاگردی است که بسیاری از آنان امروز خود معلم قرآن شده‌اند.

وقتی مرا می‌بیند، لبخندی آرام بر لبانش می‌نشیند و می‌گوید: «خوش آمدی پسرم. بنشین کنارم که دیدارت مرا به روزهای روشن گذشته می‌برد.»

من آمده‌ام روایت یک عمر انس با قرآن را ثبت کنم، اما ناگهان خود را در جایگاه همان کودک هفت‌ساله‌ای می‌بینم که روزی روی همین فرش‌ها، نخستین حروف قرآن را آموخت.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

عهدی که در شش‌سالگی بسته شد

کنارش می‌نشینم؛ نگاهم بر دست‌های نحیف و چین‌خورده‌اش خیره می‌ماند؛  دست‌هایی که سال‌ها، انگشتان کوچک کودکان را روی حروف نورانی قرآن هدایت کرده است. نگاهش را به حیاط می‌دوزد؛ گویی پرده‌ای از خاطرات کودکی در برابر چشمانش گشوده می‌شود.

می‌گوید: «سال ۱۳۱۸، در محله زیرده آران و بیدگل_در محدوده سردانگه و شاد فعلی_در خانه‌ای گِلی با اتاق‌های پنج‌دری در دو سوی حیاط، به دنیا آمدم. آن روزها شهر کوچک بود و عطر قرآن در خانه‌ها و کوچه‌ها جریان داشت. شش‌ساله بودم که شوق یادگیری قرآن در دلم شکل گرفت.»

بیش از ۸۱ سال از آن روز گذشته است، اما هر بار قرآن را باز می‌کنم، احساس می‌کنم مادربزرگم کنارم نشسته است. هنوز به آن عهد کودکانه وفادار مانده‌ام و اولین دعایم هنگام تلاوت قرآن برای اوست. شاید اولین درس قرآن برای من، وفاداری به عهد بود.
 

لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «روزی مادربزرگم، زینت‌خانم، دستم را گرفت و گفت: دخترجان! تو را جایی می‌برم که قرآن یاد بگیری؛ فقط یک قول بده، هر وقت قرآن خواندی، مرا یاد کنی و از دعای خیر فراموشم نکنی.»

چشمانش پر از خاطره می‌شود.

«بیش از ۸۱ سال از آن روز گذشته است، اما هر بار قرآن را باز می‌کنم، احساس می‌کنم مادربزرگم کنارم نشسته است. هنوز به آن عهد کودکانه وفادار مانده‌ام و اولین دعایم هنگام تلاوت قرآن برای اوست. شاید اولین درس قرآن برای من، وفاداری به عهد بود.»

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

خانه‌ای که در آن، حروف و زندگی جان می‌گرفتند

آن روزها، در محله وشاد، خانه بانویی به نام «مرضیه زن‌عمو رضا» پناه دخترانی بود که دل در گرو آموختن قرآن داشتند.

حاجیه‌خانم اسماعیل‌بیکی با همان شوق سال‌های دور روایت می‌کند: «مادربزرگم مرا برای یادگیری روخوانی و روان‌خوانی قرآن به آن مکتب سپرد. تنها یک سال بعد، در هفت‌سالگی، روخوانی و روان‌خوانی را به پایان رساندم و یک ختم کامل قرآن داشتم؛ در حالی که هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم.»

اما زندگی او تنها در مکتب قرآن خلاصه نشد. ازدواج در ۱۱ سالگی، مادر شدن و تربیت ۱۱ فرزند ـ که چهار تن از آنان در کودکی از دنیا رفتند ـ و نیز بدرقه چهار پسر به جبهه‌های دوران دفاع مقدس، فرازهای دیگری از زندگی او را رقم زد.

اما زندگی او تنها در مکتب قرآن خلاصه نشد. ازدواج در ۱۱ سالگی، مادر شدن و تربیت ۱۱ فرزند ـ که چهار تن از آنان در کودکی از دنیا رفتند ـ و نیز بدرقه چهار پسر به جبهه‌های دوران دفاع مقدس، فرازهای دیگری از زندگی او را رقم زد.

با وجود همه این فراز و فرودها، قرآن هیچ‌گاه از زندگی‌اش کنار نرفت. او از ۲۰ سالگی آموزش قرآن را آغاز کرد؛ مسیری که نزدیک به هفت دهه ادامه یافت و حتی یک روز نیز متوقف نشد.

اشاره‌ای به حیاط خانه می‌کند و می‌گوید: «همین‌جا، روی همین فرش‌ها و در همین حیاط، شاگردان قرآن می‌نشستند. نه نیمکتی بود و نه صندلی. از کودک پنج‌ساله تا بانوی ۷۰ ساله می‌آمدند و قرآن یاد می‌گرفتند. حتی یکی از همسایه‌ها در ۷۰ سالگی آمد و پس از مدتی، روخوانی قرآن را یاد گرفت.»

حیاط بزرگ خانه، تنها شاهد این کلاس‌ها نبود؛ بلکه بخشی از خاطرات چند نسل از کودکان و بانوان آران و بیدگل را نیز در خود حفظ کرده است.  برای بانو طاهره، این جلسات تنها به آموزش قرآن محدود نمی‌شد فرصتی برای ساختن انسان بود؛ به‌ویژه دخترانی که به خانه او می‌آمدند، در کنار روخوانی و حفظ قرآن، درس‌های عملی زندگی را نیز فرا می‌گرفتند.

او خانه‌داری، نظم و مسئولیت‌پذیری را به آنان آموزش می‌داد؛ از کارهای ساده و روزمره خانه تا مهارت‌هایی که یک دختر برای اداره زندگی و پذیرش مسئولیت‌های آینده به آن‌ها نیاز دارد. این آموزش‌ها تنها در حد حرف و توصیه نبود؛ بسیاری از مهارت‌ها به‌صورت عملی و در جریان زندگی روزمره در دل کلاس‌ها، به شاگردان منتقل می‌شد.

بانو باور داشت که قرآن باید در متن زندگی جاری باشد و آموزش آن، اگر به رفتار و سبک زندگی انسان راه نیابد، کامل نیست. از همین رو، در کنار آیات قرآن، با شاگردانش از اخلاق، احترام به خانواده، مسئولیت‌پذیری، نظم و شیوه درست زندگی نیز سخن می‌گفت. به این ترتیب، خانه او تنها محلی برای آموختن حروف و کلمات قرآن نبود؛ مدرسه‌ای کوچک برای یادگیری الفبای زندگی نیز به شمار می‌رفت.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

هجی‌خوانی؛ سمفونی حروف نورانی

اینک نوبت درس است. استاد از من می‌خواهد جزئی از قرآن را باز کنم و خودش آرام‌آرام هجی کردن را آغاز می‌کند. صدایش همان آهنگ آشنای سال‌های کودکی است: «قاف پیش لام: قُل... الف زَبَر: اَ... عین و واو پیش: عُو... ذال پیش: ذُ... قُل اَعوذُ...»

استاد از من می‌خواهد جزئی از قرآن را باز کنم و خودش آرام‌آرام هجی کردن را آغاز می‌کند. صدایش همان آهنگ آشنای سال‌های کودکی است: «قاف پیش لام: قُل... الف زَبَر: اَ... عین و واو پیش: عُو... ذال پیش: ذُ... قُل اَعوذُ...»

برای لحظه‌ای خانه در سکوت فرو می‌رود؛ سکوتی که تنها با صدای هجی کردن حروف شکسته می‌شود. انگار زمان دوباره به عقب برگشته و شاگردان سال‌های دور، گرد استاد نشسته‌اند.

بانو توضیح می‌دهد: «این روش را در آران و بیدگل "حَرفِه" می‌نامند؛ شیوه‌ای مکتب‌خانه‌ای که نسل‌های گذشته برای آموزش روخوانی قرآن استفاده می‌کردند. وقتی بخشی از کلمه را یاد می‌گیری، دوباره از ابتدا برمی‌گردی و آن را با بخش بعدی پیوند می‌دهی. همین تکرار باعث می‌شود آیات در ذهن و جان بنشیند.»

برای من، این فقط یک توضیح درباره شیوه‌ای قدیمی از آموزش قرآن نیست؛ تجربه‌ای است که خودم سال‌ها پیش در همین خانه داشته‌ام. اکنون، دهه‌ها بعد، همان واژه‌هایی که در کودکی آموختم، هنوز در گوشم طنین دارد.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

«نذری» که چشمه جوشان هدایت شد

در میانه گفت‌وگو، حاجیه‌خانم اسماعیل‌بیکی از نذری سخن می‌گوید که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

می‌گوید: «در جوانی بیماری امانم را بریده بود. شب‌ها تا سحر قرآن می‌خواندم و اشک می‌ریختم. شبی با خدا عهد کردم اگر شفایم دهد، تا آخر عمر، قرآن را بی‌چشم‌داشت و با جان و دل به هر کسی که خواست، آموزش بدهم.»

شبی با خدا عهد کردم اگر شفایم دهد، تا آخر عمر، قرآن را بی‌چشم‌داشت و با جان و دل به هر کسی که خواست، آموزش بدهم.»

او شفا یافت و به عهدش وفادار ماند.

«نه‌تنها شفا یافتم، بلکه قرآن تمام زندگی‌ام شد. هر وقت حاجتی داشته‌ام، به قرآن پناه برده‌ام. هنوز هم هر ماه یک ختم کامل قرآن دارم و با وجود کاهش توان جسمی، قرآن را کنار نگذاشته‌ام.»

این نذر، برای او فقط یک وعده شخصی نبود؛ عهدی بود که نزدیک به هفت دهه ادامه یافت و خانه‌اش را به محلی برای آموزش قرآن به نسل‌های مختلف تبدیل کرد.

هم‌سفران طریقت نور

بانو در ادامه از زنانی یاد می‌کند که در سال‌های آغازین جلسات خانگی قرآن، همراه و همدل او بودند.

با احترام از «فاطمه‌صغرا نورانی» نام می‌برد و می‌گوید: «فاطمه‌صغرا از زنان با اخلاصی بود که قرآن در روح و جانش جاری بود. جلسات کوچک خانگی که آن سال‌ها آغاز کردیم، با همراهی او گسترش پیدا کرد. شاید از نخستین کسانی بود که در شکل‌گیری جلسات خانگی قرآن بانوان در آران و بیدگل نقش داشت و همه وجودش را وقف این راه کرد.»

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

سپس از مرحومه حاجیه‌خانم «منیره یوسفیان» ، بنیان‌گذار و از استادان مؤسسه عبادی زینبیه، یاد می‌کند: «منیره یوسفیان حدیث می‌گفت و روضه می‌خواند، اما در هر برنامه ابتدا مرا صدا می‌زد و می‌گفت: طاهره‌خانم، تو قرآن را به این بانوان بیاموز، من بعد از آن احکام را بیان می‌کنم.»

لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: «همیشه می‌گفت در آموزش قرآن، هیچ‌کس صبر و حوصله تو را ندارد. این جمله برای من ارزش زیادی داشت.»

این خاطرات، تنها یادآوری چند نام نیست؛ روایت نسلی از بانوانی است که بخش مهمی از آموزش دینی و قرآنی خانواده‌ها را در خانه‌ها و جلسات کوچک محلی برعهده داشتند؛ نسلی که بی‌هیاهو کار کرد و آثار تلاشش در زندگی شاگردانش باقی ماند.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

قرآن‌آموز مکتب مادر؛ شهید عین‌خوش

از اینجای روایت، بغض در گلوی هر دوی ما سنگینی می‌کند.

بانو آرام از جا برمی‌خیزد و به سوی طاقچه می‌رود. قاب عکسی را با دستمالی کوچک غبارروبی می‌کند؛ تصویر جوانی با لبخندی آرام و چشمانی سرشار از زندگی.

قاب را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید: «جعفر... فرزندم. کودکی که خودم قرآن را به او آموختم. هر وقت از تدریس خسته می‌شدم، می‌آمد، شاگردها را دور خودش جمع می‌کرد و می‌گفت: مادرجان، تو کمی استراحت کن؛ امروز من به شاگردها درس می‌دهم.»

لحظه‌ای سکوت می‌کند. اشک از گوشه چشمانش جاری می‌شود.

«بعد راهی جبهه شد؛ به منطقه عین‌خوش... و همان‌جا آسمانی شد.»

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

سکوت، فضای خانه را فرا می‌گیرد؛ اما بانو با وجود بغض، ادامه می‌دهد: «جعفر تنها نبود. من چهار پسر داشتم؛ چهار جوان برومند. با توکل به خدا و تکیه بر آموزه‌های قرآن، هر چهار نفر را راهی جبهه کردم. جواد جانباز بازگشت، علی نیز جانباز شد، حسن سال‌ها در میدان نبرد حضور داشت و جعفر به شهادت رسید.»

جعفر تنها نبود. من چهار پسر داشتم؛ چهار جوان برومند. با توکل به خدا و تکیه بر آموزه‌های قرآن، هر چهار نفر را راهی جبهه کردم. جواد جانباز بازگشت، علی نیز جانباز شد، حسن سال‌ها در میدان نبرد حضور داشت و جعفر به شهادت رسید.

لحظه‌ای مکث می‌کند و می‌گوید: «گاهی از من می‌پرسند پشیمان نیستی؟ پاسخم همیشه این است؛ قرآن به من آموخته آنچه را در راه خدا می‌بخشی، امانتی است که به صاحبش بازمی‌گردد و خداوند بهترین امانتدار است.»

نگاهش را از قاب عکس برمی‌گیرد. لبخندی آمیخته با خاطره بر لب دارد.

سپس از همسرش یاد می‌کند؛ مردی که او نیز با قرآن مأنوس بود: «همسرم «حاج رضا باغبانی»  قاری قرآن بود و در تصحیح قرائت دیگران مهارت داشت. او یکی از چهار قاری ممتاز نخستین محفل قرائت قرآن آران و بیدگل بود؛ محفلی که به همت مرحوم «حاج‌آقا محمد متوسل» شکل گرفت. سال‌ها نیز در جلسات قرائت قرآن، از جمله در بازار و مسجد اباذر، به آموزش قرآن پرداخت.»

به گفته او، همین پیوند خانوادگی با قرآن سبب شد خانه‌شان همواره مأمن آموزش و تلاوت باشد؛ خانه‌ای که در آن، صدای قرآن برای چندین نسل طنین‌انداز شد.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

بی‌سوادی که با قرآن، خواندن آموخت

آفتاب آرام‌آرام از دیوارهای حیاط بالا می‌آید و سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شوند. گفت‌وگوی ما به پایان نزدیک شده، اما سخنان بانو همچنان ادامه دارد.

من بی‌سواد بودم؛ حتی یک روز هم به مدرسه نرفتم. اما قرآن، از شش‌سالگی، مرا با حقیقتی از سواد آشنا کرد که به زندگی معنا می‌دهد

با آرامشی که سال‌ها انس با قرآن به انسان می‌بخشد، می‌گوید: «من بی‌سواد بودم؛ حتی یک روز هم به مدرسه نرفتم. اما قرآن، از شش‌سالگی، مرا با حقیقتی از سواد آشنا کرد که به زندگی معنا می‌دهد.»

دستش را روی زانو می‌گذارد و ادامه می‌دهد: «در همین خانه، بیش از ۳۰۰ نفر قرآن آموخته‌اند و بسیاری از آنان امروز خودشان معلم قرآن هستند. این، بزرگ‌ترین سرمایه زندگی من است.»

این جمله را که می‌گوید، دیگر کمتر از گذشته درباره سختی‌های زندگی سخن می‌گوید؛ انگار تمام آن سال‌ها را در یک جمله خلاصه کرده است: شاگردانی که امروز خودشان چراغی برای دیگران شده‌اند.

با نگاهی نافذ می‌گوید: «به نوجوانان بگو قرآن بخوانند؛ اما تنها به روخوانی بسنده نکنند. با قرآن زندگی کنند. نورانیت آن را به خانه‌هایشان، رفتارشان و تصمیم‌هایشان بیاورند. قرآن فقط برای کسب ثواب نیست؛ قرآن سبک زندگی است. اگر این حقیقت را دریابند، دنیا و آخرتشان آباد خواهد شد.»

سخنانش که تمام می‌شود، لحظه‌ای سکوت می‌کنیم.

به نوجوانان بگو قرآن بخوانند؛ اما تنها به روخوانی بسنده نکنند. با قرآن زندگی کنند. نورانیت آن را به خانه‌هایشان، رفتارشان و تصمیم‌هایشان بیاورند. قرآن سبک زندگی است؛ اگر این حقیقت را دریابند، دنیا و آخرتشان آباد خواهد شد

نگاهم دوباره به حیاط می‌افتد؛ حوضی که سال‌هاست در میانه حیاط قرار دارد و باغ اناری که روزگاری اطراف آن را فرا گرفته بود. شاید درختان آن باغ امروز دیگر سبز نباشند و قنات‌هایی که روزگاری آب را به باغ‌ها می‌رساندند خشک شده باشند، اما چیزی از آن زندگی هنوز باقی است؛ صدایی که از این خانه برخاسته و در حافظه چند نسل مانده است.

از خانه بیرون می‌آیم.

پشت سرم، آوای هم‌خوانی قرآن در فضای خانه می‌پیچد:

«إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحًا مُبینًا...»

ختم قرآنی که این روزها به نیت پیروزی جبهه مقاومت در این خانه برپاست، ادامه همان راهی است که بانو سال‌ها پیش آغاز کرد؛ راهی که برای او از یک نذر شخصی شروع شد و به تربیت صدها قرآن‌آموز رسید.

کوچه همان کوچه همیشگی است؛ آرام، ساده و بی‌ادعا. اما برای من دیگر همان کوچه چند ساعت قبل نیست.

حالا می‌دانم پشت یکی از همین دیوارهای قدیمی، زنی زندگی کرده است که اگرچه هیچ‌گاه پشت نیمکت مدرسه ننشست، اما نزدیک به هفت دهه، خانه‌اش را به مدرسه‌ای برای آموزش قرآن تبدیل کرد.

و شاید این، زیباترین تناقض این روایت باشد؛ بانویی که خود از مدرسه بی‌بهره ماند، اما شاگردان بسیاری را برای مدرسه زندگی آماده کرد.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

خانه‌ای که هنوز صدای قرآن در آن جاری است

از خانه فاصله می‌گیرم، اما صدای آیات هنوز در ذهنم مانده است. به پشت سر نگاه می‌کنم؛ خانه‌ای قدیمی که حیاط بزرگش، حوض وسط آن و باغ اناری که روزگاری به برکت قنات‌ها سرسبز بود، حالا بخشی از خاطرات یک محله را در خود نگه داشته است. قنات‌ها خشک شده‌اند، باغ انار دیگر طراوت گذشته را ندارد و بسیاری از نشانه‌های آن روزگار از میان رفته است؛ اما چشمه‌ای دیگر در این خانه جوشید که خشکسالی نتوانست خاموشش کند. چشمه‌ای به نام «قرآن».

طاهره اسماعیل‌بیکی، بانوی ۸۷ ساله آران و بیدگلی، تنها یک معلم قرآن نیست؛ او بخشی از حافظه فرهنگی و قرآنی این شهر است که نزدیک به هفت دهه، خانه خود را به مکتبی برای انس با قرآن تبدیل کرد و بیش از ۳۰۰ نفر در این خانه از او قرآن آموختند

حاجیه‌خانم طاهره اسماعیل‌بیکی، بانوی ۸۷ ساله آران و بیدگلی، تنها یک معلم قرآن نیست؛ او بخشی از حافظه فرهنگی و قرآنی این شهر است. بانویی که نزدیک به هفت دهه، خانه خود را به مکتبی برای انس با قرآن تبدیل کرد و بیش از ۳۰۰ نفر در این خانه از او قرآن آموختند؛ بسیاری از آنان نیز بعدها خود به آموزش قرآن پرداختند.

او مادر شهید جعفر و مادر جانبازانی است که روزگاری از همین خانه و همین خانواده، راهی جبهه شدند؛ اما شاید مهم‌تر از همه، میراثی است که در دل شاگردانش بر جای گذاشته است.

روزی مادربزرگش دست کودک شش‌ساله‌ای را گرفت و او را به مکتب قرآن سپرد؛ بی‌آنکه بداند آن دست کوچک، سال‌ها بعد دست صدها کودک، نوجوان، زن و مرد را خواهد گرفت و آنان را با کلام وحی آشنا خواهد کرد.

آن کودک نه مدرسه‌ای را تجربه کرد و نه در کلاس رسمی خواندن و نوشتن آموخت؛ اما قرآن برایش کتابی شد که هم خواندن را به او آموخت و هم راه زندگی را نشانش داد.

شاید به همین دلیل است که عنوان این روایت، بیش از آنکه درباره «بی‌سوادی» باشد، درباره معنای دیگری از «سواد» است؛ سوادی که در نگاه این بانوی سالخورده، تنها توانایی خواندن و نوشتن نیست، بلکه فهمیدن، زیستن و عمل کردن به آموخته‌هاست.  و شاید راز ماندگاری طاهره اسماعیل‌بیکی نیز همین باشد؛ اینکه سواد را نه در دفتر و تخته، بلکه در سطرهای نورانی قرآن جست‌وجو کرد و خانه‌اش را به مدرسه‌ای برای ایمان، اخلاق و زندگی تبدیل ساخت.

از خانه دورتر می‌شوم و کوچه آرام‌آرام پشت سرم محو می‌شود. اما هنوز صدای هجی کردن حروف را می‌شنوم؛ همان صدایی که سال‌ها پیش کودکی آران و بیدگلی را با الفبای قرآن آشنا کرد.

مادربزرگی، دست کودکی شش‌ساله را گرفت و به مکتب قرآن سپرد؛ و خدا می‌خواست همان کودک، سال‌ها بعد دست صدها نفر را بگیرد و آنان را با نور کلام وحی آشنا کند.

شاید خودش هرگز در کلاس مدرسه ننشست، اما زندگی‌اش نشان داد که گاهی یک خانه می‌تواند مدرسه باشد، یک مادر می‌تواند معلم یک نسل شود و یک عهد کودکانه می‌تواند نزدیک به هفت دهه ادامه پیدا کند.

گاهی یک خانه می‌تواند مدرسه باشد، یک مادر می‌تواند معلم یک نسل شود و یک عهد کودکانه می‌تواند نزدیک به هفت دهه ادامه پیدا کند.

و تا وقتی در آن خانه، آیات الهی هجی می‌شود، قصه آن عهد نیز ادامه خواهد داشت؛ قصه بانویی که از مدرسه بی‌بهره ماند، اما شهری را با نور قرآن باسواد کرد.

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

بانوی بی‌سوادی که شهری را با نور قرآن باسواد کرد

کد خبر 1900944

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha