به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از یاسوج، بعضی خاطرهها با گذشت سالها کمرنگ نمیشوند، برعکس، هرچه زمان میگذرد، جزئیات آنها برای صاحبان آن خاطرات روشنتر میشود، بهویژه خاطرات مادری که فرزند خود را از نخستین روزهای زندگی در آغوش گرفته، قد کشیدن او را دیده، نخستین نمازها و علاقههایش را به خاطر سپرده و سرانجام، شاهد رفتنش به مسیری بوده که پایان آن شهادت شده است.
مادران شهدا را باید روایتگران بخشی از تاریخ این سرزمین دانست که آنچه را دیدهاند، نه از روی کتاب و سند، بلکه با تمام وجود لمس کردهاند و در خاطرات آنها از کودکی شهید تا آخرین دیدار، نشانههایی وجود دارد از جمله یک خواب، یک جمله، یک علاقه کودکانه، یک سجاده یا حتی غذایی که فرزند فرصت نکرد آن را بخورد که پس از شهادت، معنای تازهای پیدا میکند .
روایت مادر شهید سید ابوالفضل پیمان نیز از همین جنس بوده که از روزهای بارداری آغاز میشود و به کودکی میرسد که به گفته این مادر، آرام و متفاوت بود، با قرآن و مسجد انس گرفت، از کودکی به نماز علاقه داشت و بعدها خدمت به مردم و زائرین را بخشی از زندگی خود قرار داد.
آخرین دیدار مادر با ابوالفضل، تصویری است که شاید بیش از همه در ذهن وی مانده باشد و آن روزی که خبر حادثه کوه سیاه رسید و ابوالفضل بدون آنکه غذای مورد علاقهاش را بخورد، اسلحه را برداشت و راهی شد، مادر رفتن فرزندش را از روی پلهها تماشا کرد، رفتنی که نمیدانست آخرین دیدارشان خواهد بود.
مادر شهید ابوالفضل پیمان در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری شبستان در یاسوج، با مرور خاطراتی از دوران بارداری و تولد فرزندش اظهار کرد: از همان دوران بارداری احساس میکردم این فرزند با دیگران متفاوت است، آن زمان در منطقهای دورافتاده زندگی میکردیم و شرایط زندگی سخت بود و رفتوآمد به شهر نیز بهسادگی امکانپذیر نبود.
وی افزود: یک شب بسیار سرد، احساس کردم شرایط جسمی فرزندم مناسب نیست و نگرانی زیادی پیدا کردم، همان شب خوابی دیدم که برایم بسیار معنادار بود؛ در خواب نوری را دیدم که فضای اطراف را روشن کرده بود، صبح که از خواب بیدار شدم، این خواب را برای مادرم تعریف کردم و او گفت شاید این کودک سرنوشت و جایگاه متفاوتی داشته باشد.
مادر شهید پیمان ادامه داد: ابوالفضل در سال ۱۳۸۷ و همزمان با ایام محرم و روزهای منتهی به تاسوعا و عاشورای حسینی به دنیا آمد، از همان دوران بارداری با خودم عهد کرده بودم اگر فرزندم پسر باشد، نامش را ابوالفضل بگذارم و اگر دختر باشد، نام حضرت زینب(س) را برای او انتخاب کنم.
وی به دوران کودکی شهید اشاره کرد و ادامه داد: از همان ماههای نخست زندگی، اطرافیان متوجه آرامش و رفتار متفاوت او بودند و حتی در حدود ششماهگی، برخی او را به حضرت علیاکبر(ع) تشبیه میکردند که بعدها علاقه بسیاری به قرآن پیدا کرد و از سنین پایین با مفاهیم دینی و قرآنی انس گرفت.
مادر شهید ابوالفضل پیمان افزود: یکی از ویژگیهایی که از کودکی در او میدیدم، علاقه زیاد وی به اسلحه و بازیهای مرتبط با آن بود که آن زمان این موضوع را یک علاقه کودکانه میدانستم، اما وقتی بعدها مسیر زندگی وی را دیدم، بسیاری از آن خاطرات برایم معنای دیگری پیدا کرد.
وی ادامه داد: ابوالفضل از همان کودکی علاقه خاصی به مسجد و مسائل دینی داشت و یک روز چادری را دید و از من خواست آن را برایش بیاورم، وقتی پرسیدم چادر را برای چه میخواهی، گفت میخواهم آن را شما بپوشم. برایم جالب بود که یک کودک در آن سن چنین علاقهای به پوشش اسلامی نشان میدهد.
مادر شهید پیمان به علاقه فرزندش به نماز اشاره کرد و گفت: ابوالفضل از حدود ۱۰ سالگی نماز میخواند و به انجام فرایض دینی اهتمام داشت و زمانی که پدربزرگش از مکه برگشت، عبایی برای خودش آورده بود، ابوالفضل آن عبا را از پدربزرگش گرفت و با همان عبا در مسجد و منزل نماز میخواند.
وی درباره رابطه فرزندش با معلمان هم اظهار کرد: معلمان ابوالفضل وی را بسیار دوست داشتند و همیشه از اخلاق، ادب و رفتارش رضایت داشتند، زیرا وی دانشآموزی مؤدب و دوستداشتنی بود و ارتباط خوبی با معلمان و همکلاسیهایش داشت.

آخرین دیدار؛ غذایی که نخورده ماند و راهی که بیبازگشت شد
مادر شهید ابوالفضل پیمان درباره آخرین دیدار با فرزندش، گفت: آن روز غذای مورد علاقه ابوالفضل را آماده کرده بودند، اما وقتی خبر حادثه کوه سیاه را شنید، اسلحه را برداشت، غذا نخورد و بلافاصله راهی شد.
وی ادامه داد: آخرین تصویری که از ابوالفضل در ذهنم مانده، زمانی است که روی پلهها ایستاده بودم و رفتنش را نگاه میکردم، بعد با او تماس گرفتم و از وضعیتش پرسیدم. گفت «به شما نگفتم که میخواهم کجا بروم، اما الان در کوه سیاه هستم» و ماجرای حضورش در منطقه را برایم توضیح داد.
مادر شهید پیمان خاطرنشان کرد: بعدها متوجه شدم به این دلیل به من نگفته کجا میرود که نمیخواسته نگران شوم، زیرا میدانست مادرش با شنیدن چنین خبری دلواپس میشود و به همین دلیل ترجیح داده بود مقصدش را نگوید.
وی افزود: شب جمعه، پس از بازگشت از اجتماع مردمی در خیابان، عموی ابوالفضل با ما تماس گرفت و سراغ او را گرفت، وقتی گفتیم ابوالفضل برای کمک به کوه سیاه رفته است، به ما گفتند که منطقه کوه سیاه بمباران شده است.
مادر شهید ابوالفضل پیمان ادامه داد: پس از شنیدن این خبر به سمت منطقه رفتیم، اما با صحنهای بسیار سخت مواجه شدیم و در نهایت آخرین دیدار ما با ابوالفضل در بیمارستان رقم خورد.
وی به روایت فرمانده فرزندش از لحظات پایانی وی اشاره کرد و گفت: فرمانده ابوالفضل برای ما تعریف کرد که وقتی زخمی شده بود، «یا فاطمه زهرا(س)» میگفت و بعد به شهادت رسید، عملیات احیا نیز روی او انجام شد، اما تقدیر الهی این بود که به شهادت برسد.
مادر شهید پیمان با بغض، ادامه داد: آخرین صحنهای که از ابوالفضل در بیمارستان به یاد دارم، مربوط به زمانی است که پسر دیگرم که پرستار است، بالای سر او حضور داشت و گفت: ابوالفضل آخرین نفس طبیعی خود را کشید و جان به جانآفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید.
وی افزود: آن لحظه برای ما بسیار سخت بود، اما امروز که به مسیر زندگی ابوالفضل نگاه میکنم، میبینم او همان راهی را رفت که از کودکی به آن علاقه داشت و در نهایت جان خود را در راه دفاع و خدمت تقدیم کرد.
ابوالفضل و رؤیای کربلا
مادر شهید ابوالفضل پیمان علاقه فرزندش به فرهنگ عاشورا را یادآور شد و افزود: ابوالفضل را با جان و دل بزرگ کردم و او را فدای فرهنگ عاشورا کردم، از همان کودکی علاقه و ارادت خاصی به مسائل دینی و مذهبی داشت و این مسیر را تا آخرین لحظه زندگی ادامه داد.
وی درباره سفر خود به کربلا پس از شهادت فرزندش، اظهار کرد: در مسیر رفتن به کربلا و زمانی که در اتوبوس نشسته بودیم، لحظهای خوابم برد، در خواب چهره پسرم ابوالفضل را دیدم که به من گفت «وقتی رسیدیم به کوچه، من میروم پیش حامد.
مادر شهید پیمان ادامه داد: وقتی از خواب بیدار شدم، از فردی که کنارم نشسته بود پرسیدم آیا به کوچه رسیدهایم؟ با تعجب پرسید مگر خواب دیدهای؟ گفتم ابوالفضل به من گفت وقتی به کوچه رسیدیم، من میروم پیش حامد، گفتند به ابتدای کربلا نرسیدهایم و در مسیر هستیم.
وی افزود: برای من این اتفاق حال و هوای خاصی داشت و احساس میکردم ابوالفضل در این سفر نیز همراه من است و به نوعی نشان داده که در مسیر کربلا حضور دارد.
مادر شهید ابوالفضل پیمان گفت: قرار بود برای نخستینبار با هم به کربلا برویم، ابوالفضل همیشه میگفت «باید با هم به کربلا برویم» و منتظر بود شرایط فراهم شود که پس از بازگشت از کربلا نیز علاقه داشت در موکبها حضور پیدا کند و به زائرین خدمت کند و قرار بود امسال با هم به کربلا برویم، اما این سفر برای او به گونه دیگری رقم خورد.
وی به حضور خود و خانواده شهید در برنامههای مردمی و موکبها اشاره کرد و گفت: بعد از شهادت ابوالفضل، همراه خواهر شهید در اجتماعهای مردمی و موکبها حضور پیدا کردیم و به زائرین خدمت میکردیم، من نیز پرچمداری میکردم، چراکه ابوالفضل به چنین فعالیتهایی علاقه زیادی داشت و احساس میکردم با ادامه دادن این مسیر، بخشی از راهی را که او دوست داشت، ادامه میدهیم.
مادر شهید ابوالفضل پیمان گفت: اگرچه جای خالی ابوالفضل برای ما بسیار سخت و دردناک است، اما به راهی که انتخاب کرد افتخار میکنیم و امیدواریم خون شهدا زمینهساز سربلندی، امنیت و آبادانی ایران اسلامی باشد.
نظر شما