خبرگزاری شبستان از ایلام؛ بوی هیزم سوخته، صدای زنجیرهایی که در سکوت شب به هم میخوردند و نور لرزان فانوسی که در دل تاریکی راه را نشان میداد؛ این نخستین تصویری است که پیرمردهای زنگوان از محرمهای دهه ۳۰ و ۴۰ به یاد میآورند.
در آن سالها محرم فقط یک مراسم نبود؛ بخشی از زندگی مردم بود. از نخستین روز ماه محرم، روستا جامه سیاه بر تن میکرد و تا شام غریبان، زندگی مردم رنگ و بوی دیگری میگرفت.
در میان تمام چهرههایی که نامشان با محرم زنگوان گره خورده، نام سیدقاسم جایگاه ویژهای دارد؛ مردی که اصالتاً اهل آبدانان بود اما آنقدر در زنگوان خدمت کرد که گویی از ابتدا فرزند همین روستا بوده است.
او خادم امام حسین(ع) بود؛ بیادعا، بینام و نشان.
مردم میگویند هر سال با نزدیک شدن عاشورا، سیدقاسم نخستین کسی بود که خود را برای خدمت آماده میکرد. نذورات مردمی را جمعآوری میکرد و برای غذای روز عاشورا برنامه میریخت.
نذرها ساده اما از سر اخلاص بودند؛ بز، برنج و آرد، هر خانواده به اندازه توان خود سهمی در سفره امام حسین(ع) داشت.
آردهای نذری میان زنان روستا تقسیم میشد. آنها ساعتها کنار تنورهای سنتی میایستادند و نان میپختند. بوی نان تازه با عطر هیزم در کوچههای خاکی روستا میپیچید و همه را به یاد روز عاشورا میانداخت.
دیگهای بزرگ روی آتش قرار میگرفتند. شعلهها از هیزم جان میگرفتند و مردان روستا ساعتها برای آماده شدن غذای نذری تلاش میکردند.

هیچکس دستمزدی نمیگرفت و آشپزها، نانپزها، کسانی که هیزم تهیه میکردند و جوانانی که در پخش غذا کمک میکردند، همه خدمت خود را نذری برای امام حسین(ع) میدانستند.
غذلی عاشورا تنها برای اهالی زنگوان نبود و تمام طوایف منطقه و روستاهای اطراف از این سفره بهرهمند میشدند. هیچکس نباید در روز عاشورا از سفره حسین(ع) بینصیب میماند.
اما آنچه محرم زنگوان را از بسیاری نقاط دیگر متمایز میکرد، دستههای عزاداری شبانه بود.
هر شب پس از غروب آفتاب، عزاداران گرد هم میآمدند و حرکت خود را آغاز میکردند، پیشاپیش همه، سیدقاسم با فانوس نفتیاش راه میرفت.
عمو محمد، از ریشسفیدان قدیمی زنگوان، هنوز وقتی از آن روزها حرف میزند، صدایش رنگ دیگری میگیرد.
او میگوید: امروز شاید کسی باور نکند، اما آن زمان نور همان یک فانوس برای صدها نفر کافی بود. سیدقاسم جلو حرکت میکرد و ما پشت سرش راه میافتادیم. انگار همه مطمئن بودیم تا وقتی نور فانوس او هست، راه را گم نمیکنیم.
مسیر عزاداری از زنگوان آغاز میشد، شاهقلندر، ورمیان، سفیدخانی، علیآباد و باباشمس یکی پس از دیگری در مسیر قرار داشتند.
در هر روستا مردم به دسته میپیوستند، جمعیت بیشتر و بیشتر میشد و صدای نوحه در کوهستان میپیچید و عزاداران تا پاسی از شب به سینهزنی ادامه میدادند.
عمو محمد با لبخندی آمیخته به حسرت میگوید: ما در آن سالها مکتب حسین(ع) را زندگی میکردیم، نه اینکه فقط دربارهاش حرف بزنیم.
آن زمان خبری از سیستمهای صوتی امروزی نبود و نوحهخوانی با بلندگوهای دستی انجام میشد که با باتری کار میکردند، اما کمبود امکانات هیچگاه مانع شور عزاداری نمیشد، گاهی صدای مداح در میان باد گم میشد اما مردم نوحهها را از حفظ بودند و با او همصدا میخواندند.
یکی از جلوههای باشکوه آن سالها آیین «کُتل» بود، اسب را با پارچههای سیاه و علمهای عزاداری تزئین میکردند.
بدن اسب را گلمالی میکردند تا نمادی از اندوه کاروان کربلا باشد، همزمان مردان و جوانان نیز سر و صورت و شانههای خود را با گل میپوشاندند، گل برای آنان تنها خاک نبود؛ زبان اندوه بود.
زبان داغی که قرنها از عاشورا گذشته اما هنوز تازه مانده است.
کارشناسان فرهنگ عامه معتقدند بسیاری از آیینهای محرم در مناطق روستایی غرب کشور، فراتر از یک مراسم مذهبی هستند.
این آیینها نسلها را به یکدیگر پیوند میدهند و ارزشهایی مانند ایثار، همبستگی، وفاداری و مشارکت اجتماعی را منتقل میکنند.
دکتر محمدی، پژوهشگر فرهنگ عاشورا، معتقد است: در گذشته مردم امکانات کمی داشتند اما مشارکت اجتماعی بسیار بالایی وجود داشت. محرم بستری بود که همه در آن سهم داشتند و همین موضوع سبب ماندگاری این آیینها شده است.

در گوشهای از زنگوان، کربلایی عبدالله آرام به جمع عزاداران نگاه میکند.
او سال گذشته در نخستین روز محرم دخترش را در یک سانحه رانندگی از دست داد، غم بر چهرهاش نشسته است.
میگوید: قبلاً هم برای حضرت علیاصغر(ع) گریه میکردم، اما امروز میفهمم داغ فرزند یعنی چه. حالا وقتی روضه طفل ششماهه را میشنوم، درد را با تمام وجود حس میکنم.
اشک از چشمانش سرازیر میشود و نگاهش را از جمعیت میگیرد.
شاید به همین دلیل است که محرم پس از قرنها همچنان زنده مانده است.
زیرا عاشورا فقط یک واقعه تاریخی نیست؛ روایتی است که مردم در زندگی خود آن را لمس میکنند.
امروز اگرچه فانوس سیدقاسم سالهاست خاموش شده، جادههای خاکی جای خود را به آسفالت دادهاند و بلندگوهای باتریخور به تجهیزات مدرن تبدیل شدهاند، اما نور آن فانوس هنوز در حافظه مردم زنگوان روشن است.
فانوسی که تنها راه روستاها را روشن نمیکرد؛ دلهای مردم را به یکدیگر و به کربلا پیوند میداد.
نظر شما