روایت صلابت؛ از خانه شهید اورادی تا کوچه‌های حاجی‌آباد

مسئول بسیج جامعه زنان خراسان جنوبی از روزهایی روایت می‌کند که در پی حمله رژیم صهیونیستی به کشور و استان، خانواده‌هایی داغدار شدند اما با صبری مثال‌زدنی، نام عزیزانشان را به پرچم افتخار یک ملت تبدیل کردند.

خبرگزاری شبستان- خراسان جنوبی: رساندن خبر شهادت شهدای هوافضا، هرچند جان‌سوز و سنگین، اندکی قابل‌تحمل‌تر بود؛ چراکه بسیاری از آن مردان آسمانی، پیش از آخرین مأموریت، با نجابت، بصیرت و آرامشی مثال‌زدنی، دل خانواده‌های خود را برای شنیدن خبر پرواز ابدی‌شان آماده کرده بودند. اما روایت شهید «رضا اورادی» متفاوت بود؛ مردی که دوازدهم فروردین‌ماه ۱۴۰۵، در پی حمله مستقیم رژیم صهیونیستی به خاک خراسان جنوبی، در میدان انجام وظیفه به شهادت رسید و این‌بار، مسئولیت رساندن خبر عروجش بر دوش جمعی از برادران سپاه و همراهانشان قرار گرفت.

دکتر فاطمه بصیری‌پور، مسئول بسیج جامعه زنان خراسان جنوبی، در گفت‌وگو با خبرنگار شبستان، از آن روز تلخ چنین روایت می‌کند: پیش از ظهر در جلسه‌ای حضور داشتیم که به دلیل شرایط خاص، تلفن همراه نداشتیم. تنها چیزی که فضای اطراف را متفاوت کرده بود، صدای ممتد آمبولانس‌ها، رفت‌وآمدهای شتاب‌زده و التهاب آشکاری بود که در محیط جریان داشت. همان نشانه‌ها کافی بود تا احساس کنیم اتفاقی غیرعادی رخ داده است. دقایقی بعد، ابعاد حمله روشن شد.

به گفته وی، با تدابیر از پیش اندیشیده‌شده، دشمن صهیونیستی نتوانسته بود به اهداف خود دست یابد و شمار شهدا به حداقل رسیده بود؛ اما در میان همان ستارگان آسمانی، نام شهید رضا اورادی بیش از همه می‌درخشید؛ مردی که سال‌ها بی‌صدا و بی‌ادعا در مسیر مجاهدت گام برداشته بود و این‌بار، مزد آن همه اخلاص را با شهادت گرفت.

ساعت ۱۵:۳۰، گروهی از همکاران برای رساندن خبر به منزل شهید رفتند. همسر و دختر شهید در خانه حضور داشتند و پسر خانواده هنوز نرسیده بود. فضای خانه آرامشی عجیب داشت؛ آرامشی که نه از بی‌تفاوتی، بلکه از ناباوری سرچشمه می‌گرفت. تنها چند ساعت قبل، پدر خانواده سالم، استوار و با لبخند همیشگی، با بدرقه عزیزانش راهی محل کار شده بود و اکنون پذیرش این حقیقت که دیگر بازگشتی در کار نیست، برای خانواده دشوار می‌نمود.

همسر شهید با چشمانی سرشار از بهت و نگرانی، چندین بار یک سؤال را تکرار می‌کرد: «مطمئن هستید؟... خودتان پیکر آقای اورادی را دیده‌اید؟»

دختر شهید نیز هنوز آرام و عادی رفتار می‌کرد؛ گویی ذهنش از پذیرش این واقعیت سر باز می‌زد. شاید در اعماق قلبش امید داشت اشتباهی رخ داده باشد و فرد دیگری هدف حمله قرار گرفته باشد.

اما دقایقی بعد، با ورود پسر شهید به همراه فرمانده‌اش، سنگینی حقیقت بر فضای خانه سایه انداخت و سکوتی عمیق، جای همه امیدها را گرفت.

صبح روز بعد دوباره به خانه شهید رفتیم اما، خانه دیگر حال‌وهوای روز گذشته را نداشت. دیوارهای طبقه همکف سیاه‌پوش شده بود و لباس‌های تیره اعضای خانواده، از داغی بزرگ خبر می‌داد؛ داغی که هنوز تازه و باورناپذیر بود.

با این همه، شهید اورادی با شهادتش خاموش نشد؛ بلکه حیاتی دوباره یافت. نامش از میان هیاهوی روزگار برخاست و در حافظه مردم ماندگار شد. او با خون خود، مُهر اقتدار بر خاک این سرزمین زد و نشان داد هنوز مردانی هستند که بی‌ادعا، جان خویش را برای امنیت وطن تقدیم می‌کنند؛ مردانی که مرگ برایشان پایان نیست، آغاز جاودانگی است.

اما مأموریت روایت شهادت، به همین‌جا ختم نمی‌شد.

برای رساندن خبر شهادت شهید «محمد ملایی»، راهی حاجی‌آباد شدند؛ محله‌ای که آن روز حال‌وهوایی متفاوت داشت. هنوز وارد کوچه نشده بودند که ازدحام مردم، نگاه هر رهگذری را متوقف می‌کرد. چهره‌ها اندوهگین بود، اما در عمق نگاه‌ها می‌شد وقار، سربلندی و افتخاری کم‌نظیر را دید؛ گویی مردم این محله، به جای احساس فقدان، حامل افتخاری بزرگ شده بودند.

بصیری‌پور می‌گوید: شهید ملایی، فرزند همان منطقه کم‌برخوردار بود؛ جوانی برخاسته از دل مردم، ساده‌زیست، بی‌تکلف و در عین حال برخوردار از روحیه‌ای هیأتی و ایمانی عمیق. او از آن دست انسان‌هایی بود که رفاقت، معرفت و مردانگی‌شان در حافظه جمعی یک محله ثبت می‌شود و سال‌ها از یاد نمی‌رود.

دوستان شهید پیش از دیگران خود را به خانه رسانده بودند. چند نفر از آنان کنار در ایستاده بودند و با چهره‌هایی اندوهگین اما استوار، از مهمانان استقبال می‌کردند؛ صحنه‌ای که بیش از آنکه به یک مجلس سوگواری شباهت داشته باشد، یادآور بدرقه باشکوه یک قهرمان بود.

پدر شهید نیز کنار در خانه ایستاده بود؛ آرام، باوقار و استوار. با همان ادب اصیل و ریشه‌دار ایرانی، مهمانان و مسئولان را به داخل هدایت می‌کرد. هرچه اصرار شد در صدر مجلس بنشیند یا زودتر از دیگران وارد شود، نپذیرفت؛ گویی صلابت پدرانه‌اش اجازه نمی‌داد اندوه، قامتش را خم کند.

در حاجی‌آباد، آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آمد، موجی از عزت و افتخار بود. مردم باور داشتند خون شهید ملایی، برکت و آبرویی تازه برای محله‌شان به ارمغان آورده است. دلتنگی در میان دوستان و بچه‌های هیأتی کاملاً محسوس بود، اما در کنار اشک‌ها، غروری روشن و افتخاری عمیق در نگاه‌ها جریان داشت.

مادر شهید بی‌تابی عمیقی داشت و همسرش نیز داغی سنگین را بر دل حمل می‌کرد؛ اما حتی در اوج اندوه نیز نشانی از فروپاشی دیده نمی‌شد. روز تشییع، همسر شهید قدم‌به‌قدم همراه تابوت حرکت می‌کرد و لحظه‌ای از او جدا نمی‌شد؛ گویی آخرین عهد عاشقانه خود را با تمام وجود به جا می‌آورد.

مردم حاجی‌آباد بیرجند، شهادت شهید ملایی را تنها یک فقدان نمی‌دانستند بلکه آن را دستاوردی بزرگ برای محله و شهر خود تلقی می‌کردند؛ افتخاری که نام حاجی‌آباد را در افقی دیگر نشاند. خانه ساده اما پررفت‌وآمد پدر و مادر شهید نیز در این روزها به نمادی از عزت، ایمان و سربلندی تبدیل شده بود.

در آن روزها، گویی فرهنگ عاشورا بار دیگر در متن زندگی مردم جاری شده بود. شهادت، این میراث ماندگار مکتب امام حسین(ع)، در روزهای جنگ دوازده‌روزه و ماه رمضان، بار دیگر معنای خود را نشان داد و پرچم اقتدار اسلام و انقلاب اسلامی را استوارتر از همیشه برافراشت.

و شاید آشکارترین حقیقتی که در میان خانواده‌های شهدا به چشم می‌آمد، صلابت ایمان آنان بود؛ ایمانی که باعث می‌شد با آرامشی آمیخته به اقتدار بگویند: اگر لازم باشد، فرزندان دیگرمان را نیز در همین مسیر تقدیم خواهیم کرد.

کد خبر 1884871

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha