خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: با وجود تفاوتهای بنیادین میان تجربههای چین و ایران، هر دو در یک نقطه اساسی به هم میرسند؛ تلاش برای ساختن تصمیمگیری و حاکمیتی مستقل از ساختار سنتی نظام بینالمللی که از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون تحت رهبری ایالات متحده شکل گرفته است.
درحالی دونالد ترامپ راهی پکن شد تا با شی جینپینگ دیدار کند که جهان امروز در میانه یک گذار تاریخی عمیق قرار دارد؛ گذاری که در آن، پایههای نظم بینالمللیِ شکلگرفته پس از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، بهتدریج فرسوده میشود و در مقابل، مراکز قدرت تازهای سر برمیآورند که شباهتی به الگوی غربی حاکم بر جهان در دو قرن گذشته ندارند؛ نظمی که ابتدا با سلطه فرانسه و بریتانیا و سپس آمریکا تعریف میشد.
برای سالهای طولانی، چنین به نظر میرسید که جهانیسازی لیبرال غربی «پایان طبیعی» مسیر تکامل جوامع انسانی است و هر کشوری که خواهان پیشرفت و صعود باشد، ناگزیر باید بهطور کامل در ساختار اقتصادی و سیاسی تحت رهبری واشنگتن ادغام شود.
اما دو دهه اخیر نشان داد که تاریخ، پیچیدهتر از این فرضیههاست و قدرتهایی در سطح جهانی و منطقهای توانستهاند بدون حلشدن کامل در مرکزیت غرب، مدلهای متفاوتی از مدرنیته، توسعه و حاکمیت را شکل دهند.
چین روشنترین نمونه این تحول به شمار میرود. این کشور نه از مسیر اشغال نظامی یا توسعهطلبی امپراتوری کلاسیک، بلکه از راه اقتصاد، صنعت، فناوری و بازآرایی زنجیرههای تأمین جهانی به قدرت رسید.
پکن با طرح «کمربند و جاده » نیز کوشید فضای اقتصادی تازهای ایجاد کند که بهتدریج کشورهای مختلف را به خود پیوند دهد، بیآنکه سلطه مستقیم سیاسی بر آنها اعمال کند.
اما چین تنها بازیگر این مسیر نیست. ایران نیز نمونهای متفاوت و از زاویهای دیگر، چالشبرانگیزتر برای نظم غربی محسوب میشود. اگر چین از جایگاه یک قدرت عظیم تولیدی وارد اقتصاد جهانی شد، ایران از دههها پیش مسیر دیگری را برگزید؛ مسیری مبتنی بر ساخت استقلال در شرایط تحریم، فشار اقتصادی و تهدیدهای مداوم نظامی و سیاسی.
با وجود تفاوت عمیق میان تجربه ایران و چین، هر دو در یک اصل مشترکاند؛ تلاش برای دستیابی به تصمیمگیری مستقل و رهایی از ساختار سنتی نظم جهانیِ تحت رهبری آمریکا؛ آن هم با تکیه بر ریشههای فرهنگی و هویتی خود.
در مورد ایران، نمیتوان این تجربه را تنها از زاویه یک منازعه سیاسی تحلیل کرد. آنچه طی دهههای گذشته در این کشور شکل گرفته، فراتر از یک تقابل سیاسی بوده و بیشتر تلاشی برای ایجاد الگوی «دولت مقاوم در برابر انزوا» به شمار میرود.
ایران که با تحریمهای گسترده اقتصادی و فناورانه روبهرو بوده، بهسمت توسعه توانمندیهای بومی در حوزههای مختلف حرکت کرده است؛ از صنایع نظامی و موشکهای بالستیک گرفته تا پهپادها، فناوری هستهای صلحآمیز، فناوری نانو، صنایع دارویی، کشاورزی و صنایع سنگین.
تهران در بسیاری از این حوزهها، با درجات مختلفی از موفقیت، توانسته زیرساختهای علمی و صنعتی بومی ایجاد کند و وابستگی خود به خارج را، با وجود فشارهای شدید، کاهش دهد.
از همین رو، ایران خود را تنها یک قدرت منطقهای در حال تقابل با غرب نمیداند، بلکه پروژهای بلندمدت برای استقلال راهبردی تلقی میکند. حساسیت غرب نسبت به الگوی ایرانی نیز دقیقاً از همین نقطه ناشی میشود.
مسئله فقط برنامه هستهای، نفوذ منطقهای، امنیت اسرائیل یا حمایت از جریانهای مقاومت در غرب آسیا نیست، بلکه نگرانی اصلی، موفقیت ایده «استقلال خارج از منظومه غرب» و تبدیلشدن آن به الگویی الهامبخش برای دیگر کشورهای در حال توسعه است.
در واقع، بزرگترین تهدید برای ساختار اقتصادی و سیاسیای که جهانیسازی غربی را هدایت کرده، نه ظهور یک رقیب نظامی، بلکه گسترش الگوهایی است که نشان میدهند هنوز میتوان سطحی از خودکفایی، حاکمیت ملی و استقلال اقتصادی را بیرون از چارچوب ادغام کامل در غرب نیز تجربه کرد.
به همین دلیل، فشارها علیه ایران ابعاد مختلفی دارد؛ از تحریمهای اقتصادی و مالی گرفته تا جنگ رسانهای، فشارهای امنیتی و سیاسی. هدف فقط مهار نفوذ منطقهای ایران نیست، بلکه جلوگیری از تبدیلشدن این تجربه به الگویی برای کشورهایی است که در پی استقلال فناورانه، سیاسی و اقتصادیاند.
در میان این دو الگو، روسیه نیز قرار دارد؛ قدرتی که پس از ناامیدی از پیوستن به ساختار غربی، تلاش میکند نظم تکقطبیِ پس از جنگ سرد را به چالش بکشد و با تکیه بر توان نظامی، موقعیت ژئوپلیتیک و منابع راهبردی خود، جایگاهی مستقل در نظام جهانی به دست آورد.
با وجود همه تفاوتها میان مسکو، پکن و تهران، وجه مشترک آنها مخالفت با تداوم نظم جهانیِ تکقطبیِ غربمحور است؛ نظمی که این کشورها آن را تهدیدی علیه منافع و امنیت خود میدانند.
با این حال، نباید به تحلیلهای سادهانگارانه پناه برد. ایران با وجود موفقیتهای قابل توجه، همچنان با چالشهای عمیق داخلی در حوزههای اقتصادی، معیشتی، اجتماعی، سرمایهگذاری و توسعه روبهروست؛ بخشی از این مشکلات نیز محصول بیش از چهار دهه تحریم و فشار خارجی است. همچنین ادعای «خودکفایی کامل» در جهان امروز عملاً ممکن نیست، زیرا اقتصاد جهانی بر شبکهای پیچیده از وابستگی متقابل میان کشورها استوار شده است؛ حتی برای قدرتهای بزرگ.
اما آنچه نمیتوان انکار کرد، این است که تجربههای چین، ایران و روسیه با همه تفاوتهایشان نشانه یک تحول مهم جهانیاند، افول ایده «الگوی واحد و اجباری» برای اداره جهان.
در حالی که واشنگتن همچنان بر حفظ مرکزیت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب در نظام بینالملل تأکید دارد، قدرتهای دیگری در حال حرکت بهسوی جهانی چندقطبیاند؛ جهانی که نهفقط در توازن قدرت، بلکه در تعریف مفاهیمی چون توسعه، مدرنیته و حاکمیت نیز متنوعتر خواهد بود.
از این منظر، هر دیدار احتمالی میان واشنگتن و پکن، تنها یک نشست سیاسی معمول میان دو قدرت بزرگ نخواهد بود.
برهمین اساس که تنش کنونی غرب، تنها یک رقابت ژئوپلیتیکی معمولی نیست، بلکه نشانه درکی فزاینده از این واقعیت است که نظم برآمده از دوران پس از جنگ سرد دیگر نمیتواند به همان شکل سابق ادامه یابد و قدرتهای نوظهور، از چین و ایران گرفته تا روسیه و دیگر بازیگران در حال صعود، بهتدریج در حال بازنویسی قواعد نظام بینالمللاند.
این روند الزاماً به معنای «پایان غرب» نیست، اما شاید بتوان آن را پایان دورهای دانست که در آن، غرب بهتنهایی قادر بود مسیر جهان را تعریف و هدایت کند. و اینکه آیا قرن بیستویکم شاهد انتقال کامل مرکز ثقل جهان به شرق خواهد بود، یا به شکلگیری توازنی پیچیدهتر میان قدرتها میانجامد، یا حتی به بحرانها و انفجارهای بزرگ تازه ختم میشود، پرسشی است که تاریخ هنوز پاسخ نهایی آن را ننوشته است.
نظر شما