جنگ بی‌افق؛ چگونه رویارویی با ایران، آمریکا را به بن‌بست استراتژیک کشاند؟

در سایه ابهام مذاکرات تهران و واشنگتن، جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران نه‌تنها به پیروزی سریع منجر نشد، بلکه به‌مثابه آزمونی تازه، مرزهای قدرت یک ابرقدرت را به چالش کشید و شکاف‌های عمیق درونی و بین‌المللی آن را آشکارتر ساخت.

خبرگزاری شبستان، گروه بین‌الملل: در حالی که سرنوشت مذاکرات میان آمریکایی‌ها و ایرانی‌ها در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، جنگ آمریکا–اسرائیل علیه ایران نشان می‌دهد که دولت دونالد ترامپ وارد یک بن‌بست استراتژیک شده است؛ بن‌بستی که از برهم‌کنش نتایج و هزینه‌های جنگ با شکنندگی‌های ساختاری پیشین در نظام آمریکا شکل گرفته است.

این جنگ و توانایی ایران در ایستادگی و وارد کردن هزینه به طرف مقابل، بار دیگر پرسشی قدیمی اما نو شده را در ادبیات روابط بین‌الملل مطرح می‌کند؛ مرزهای قدرت یک ابرقدرت کجاست و چه زمانی برتری نظامی و اقتصادی به یک بارِ استراتژیک تبدیل می‌شود؟

رئیس‌جمهوری آمریکا تصمیم به آغاز جنگی گسترده علیه ایران را در لحظه‌ای بسیار حساس در عرصه بین‌المللی اتخاذ کرد؛ زمانی که اجماع غربی در حال فرسایش بود، قدرت‌های رقیب در حال پیشروی بودند و خود ایالات متحده با بحران‌های انباشته داخلی مواجه بود. این عوامل دست به دست هم دادند تا جنگ به یک بن‌بست استراتژیک تبدیل شود؛ بن‌بستی که می‌توان آن را در چهار بُعد درهم‌تنیده بررسی کرد: نظامی، مالی، سیاسی داخلی و ژئوپلیتیک.

نخست: بُعد نظامی – جنگی بدون افق

جنگ با ایران در سال ۲۰۲۶ نشان داد که برتری نظامی متعارف در برابر دشمنی که از راهبردهای نامتقارن بهره می‌برد، محدودیت‌های جدی دارد. با وجود حملات گسترده آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های نظامی، رهبری سیاسی و تأسیسات حیاتی ایران، این برتری نتوانست به یک پیروزی سریع منجر شود.

در مقابل، ایران با یک سامانه چندلایه پاسخ داد؛ از موشک‌های بالستیک گرفته تا پهپادهای کم‌هزینه و هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکایی و مسیرهای کشتیرانی در تنگه هرمز، که موجب گسترش دامنه درگیری در سطح منطقه شد.

این الگو نشان می‌دهد که برتری فناورانه و نظامی، زمانی که طرف مقابل توان جذب ضربه، طولانی کردن جنگ و افزایش هزینه‌های سیاسی و اقتصادی را دارد، لزوماً به پیروزی نمی‌انجامد. بر این اساس، آمریکا با گزینه‌هایی محدود و پرهزینه روبه‌روست؛ تشدید زمینی پرریسک، ادامه جنگ فرسایشی دریایی و هوایی، یا حرکت به سوی توافق سیاسی بدون دستیابی به اهداف اعلام‌شده؛ گزینه‌هایی که همگی نشانه بن‌بست‌اند، نه پیروزی.

دوم: بُعد مالی – هزینه جنگ و هزینه عقب‌نشینی

این جنگ در شرایطی رخ داد که آمریکا پیشاپیش با بدهی عمومی بالا و محدودیت‌های مالی مواجه بود. عملیات نظامی، حفظ حضور در خاورمیانه و تأمین امنیت انرژی و کشتیرانی، هزینه‌ها را در زمانی افزایش داد که بازارهای جهانی نسبت به ریسک‌های ژئوپلیتیک بسیار حساس بودند.

از سوی دیگر، پایان جنگ نیز لزوماً به معنای کاهش هزینه‌ها نیست؛ زیرا عقب‌نشینی یا خروج بدون قید و شرط می‌تواند اعتماد به نظام مالی آمریکا و ثبات بازارهای انرژی را تضعیف کند. به این ترتیب، دولت آمریکا با پارادوکسی کلاسیک در اقتصاد هژمونی روبه‌روست: ادامه دادن پرهزینه است و عقب‌نشینی نیز هزینه‌زاست.

سوم: بُعد سیاسی داخلی

تجربه تاریخی آمریکا نشان داده است که جنگ‌های طولانی و بی‌نتیجه، فشار داخلی شدیدی بر تصمیم‌گیرندگان وارد می‌کند؛ همان‌گونه که در جنگ‌های ویتنام، عراق و افغانستان مشاهده شد.

در جنگ ۲۰۲۶ علیه ایران نیز شکاف آشکاری در جامعه و نخبگان سیاسی آمریکا پدیدار شد. از یک سو، جریان‌های سنتی تندرو در حزب جمهوری‌خواه، با حمایت اسرائیل، از جنگ پشتیبانی می‌کنند.

از سوی دیگر، بخش‌های گسترده‌ای از حزب دموکرات و جریان‌های ملی‌گرا  حتی بخشی از پایگاه رأی ترامپ  با ورود به جنگی تازه که با وعده کاهش تعهدات خارجی در تضاد است، مخالفت دارند.

این شکاف به این معناست که خروج بدون دستاورد، به‌عنوان شکست تلقی خواهد شد، در حالی که تشدید جنگ نیز خطر تلفات انسانی و هزینه‌های سیاسی بیشتر را، به‌ویژه در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶، به همراه دارد. از این منظر، می‌توان این جنگ را نمونه‌ای کلاسیک از «بن‌بست جنگ فرسایشی» دانست.

چهارم: بُعد ژئوپلیتیک

در سطح بین‌المللی، این جنگ موجب شد منابع آمریکا از اولویت‌های راهبردی دیگر، به‌ویژه شرق آسیا، منحرف شود. صرف‌نظر از نتیجه جنگ، درگیر شدن بیش از حد آمریکا در خاورمیانه به سود قدرت‌های رقیب مانند چین و روسیه خواهد بود.

در حوزه ائتلاف‌ها نیز، مواضع برخی متحدان اروپایی و آسیایی نشان‌دهنده تردید در مشارکت مستقیم در بحران تنگه هرمز بود؛ امری که بیانگر گذار از «هم‌سویی خودکار» به محاسباتی عمل‌گرایانه‌تر است. این وضعیت به معنای فروپاشی ائتلاف‌های آمریکا نیست، اما نشان‌دهنده کاهش توان بسیج‌گری آن در مقایسه با گذشته است.

بن‌بست جنگ آمریکا–اسرائیل علیه ایران در سال ۲۰۲۶ را نمی‌توان رویدادی منفصل دانست؛ بلکه این وضعیت حاصل تعامل پیچیده میان ساختار قدرتی است که با فشارهای داخلی و خارجی فزاینده روبه‌روست و نظمی جهانی که به سمت چندقطبی شدن و رقابت بیشتر پیش می‌رود.

در این چارچوب، تصمیمات رئیس‌جمهور تنها عامل بحران نیستند، اما بی‌تردید نقشی شتاب‌دهنده در تبدیل تنش‌های ساختاری آمریکا به یک بن‌بست استراتژیک حاد ایفا کرده‌اند.

کد خبر 1879366

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha