به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از بندرعباس، یازدهم اسفندماه سال گذشته، روزی که برای خانواده نصوری با چند تماس کوتاه اما سرشار از آرامش از سوی فرهاد آغاز و به نقطهای سرنوشتساز در زندگی آنان تبدیل شد.
فرهاد نصوری، مدیر جوان و پرتلاش کانون فرهنگی هنری امام خامنهای مسجد سلمان فارسی محله اسلامآباد شهر بندرعباس در جریان مأموریت سازمانی در شهرستان بستک به شهادت رسید؛ خبری که اگرچه تنها دقایقی پس از وقوع حادثه در رسانهها منتشر شد، اما پژواک آن امروز در روایت خانوادهاش ابعاد تازهای از شخصیت، منش و سبک زندگی او را بازگو میکند.
گفتگوی پیش رو، روایت خواهر او، فریبا نصوری از زندگی، منش و خاطرات برادر شهیدش است.
آخرین تماسها؛ آخرین خداحافظی
خانم نصوری با صدایی آرام، اما سنگین از صبح آخرین روز گفتوگو میکند.
همان صبح پدر و مادرم خانه ما بودند. ساعت هشت، اول به مادرم زنگ زد، بعد با پدر و همسرش تماس گرفت. حالا که فکر میکنم، انگار همان خداحافظی آخر بود.
ساعاتی بعد، پیش از ظهر، خبر حمله موشکی به بستک منتشر شد.
حدود ۱۱:۲۰ اخبار را چک میکردم که دیدم نوشتهاند ساعت ۱۰:۵۰ به ماهشهر و بستک حمله شده. همان لحظه قلبم فرو ریخت.
کودکی و شخصیت فرهاد؛ آرام، مهربان، صبور
وقتی صحبت از فرهاد میشود، چهره فریبا نصوری پر از خاطره و چشمانش پر از اشک میشود و با بغض می گوید: مهدیار، پسر فرهاد را که میبینم، انگار کودکی برادرم را میبینم. آرام، متین، مهربان… از همان بچگی اگر دوتا بچه با هم دعوا میکردند، فرهاد میرفت وسط که دعوا را تمام کند. هیچوقت زور نمیگفت، حتی از حق خود میگذشت تا کسی ناراحت نشود.
او از همراهی همیشگی برادرش نیز میگوید: طی سالها کار در ستاد هماهنگی کانونهای مساجد هر مأموریتی که میرفتم همراه من می آمد و هیچوقت نگفت که خسته شدم و نمیآیم. نیمهشب از مأموریت برمیگشتیم، صبح زود دوباره همراه من بود. این همراهیها کار من را ممکن میکرد.
احترام بینظیر به والدین
یکی از ویژگیهایی که فریبا بارها به آن تأکید میکند، احترام و محبت فرهاد به پدر و مادرشان است.
از نوجوانی هر شب قبل خواب دست مادرم را میبوسید. حتی اگر دیر میآمد، بیصدا میرفت اتاق مادر، دستش را میبوسید و بعد به اتاق خودش میرفت. اگر در هر شرایطی مادرم با او تماس میگرفت، حتماً جواب میداد.
فرهاد هیچوقت خانواده را بیخبر نمیگذاشت و اگر جلسه یا مأموریتی داشت که نمیتوانست پاسخ دهد، حتماً قبلش اطلاع میداد که نگران نباشیم.
نقش فرهاد در مسجد؛ همراهِ کوچک و بزرگ
فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و مسجدی بخش جدانشدنی از زندگی او بود.
روز مراسم سوم شهید، پیرمردی حدود ۷۰-۸۰ ساله آمد و گفت: به سن من نگاه نکنید، فرهاد از رفقای صمیمی من بود.
نصوری توضیح میدهد: منش فرهاد همین بود؛ کنار بچه دو ساله، خودش هم دو ساله میشد؛ کنار سالمندان، مثل مردی دنیا دیده رفتار میکرد. مدیر کانون فرهنگیهنری امام خامنهای بود، اما هیچوقت دنبال اسم و رسم نبود. بچههای مسجد میگفتند آدم فعال زیاد داشتیم، اما یک نفر نبود که بگوید فرهاد حتی یکبار ایجاد حاشیه کرده باشد.
او به برنامههای شاخص فرهاد در دوران مدیریت کانون فرهنگی هنری امام خامنهای اشاره میکند و می گوید: کلاس های آموزشی، کارگاه های مشاوره، اردوها، محفل انس با قرآن، جلسات صحیفه خوانی با حضور اساتید، برپایی موکب، جذب نوجوانها و جوانها… همه را با عشق انجام میداد و حتی خرید وسایل موکب را خودش پیشقدم میشد.
همراهی در سفر کرمان
در روزهای تشییع سردار حاج قاسم سلیمانی، بسیاری تلاش میکردند خود را به کرمان برسانند.
فرهاد با سختی اتوبوسی جور کرد و با بچههای مسجد محله رفتند کرمان. بچهها میگفتند در این سفر چقدر مراقب همه بود؛ مخصوصاً افراد مسن.
سبک زندگی ساده و کمکهای بینام و نشان
فرهاد ۱۳۷۴ متولد شد و از سال ۹۹ به مجموعه سپاه پیوست. اما پیش از آن نیز در محله اسلامآباد، آرام و بیصدا کمکحال بسیاری بود.
خواهر شهید میگوید: در محله ما خیلیها نیازمندند و فرهاد از حقوق خودش و کمکهایی که میگرفت، به مردم کمک میکرد؛ خیلی وقتها ما اصلاً نمیفهمیدیم. یکبار بعد از بازدید یک روستا، مقدار زیادی وسیله خرید و بستهبندی کرد و همان روز برد. یقین دارم خیلی از کمکهایی که میکرد را ما هیچوقت نفهمیدیم.
پیوند با خانواده شهدا
از دیگر ویژگیهای فرهاد، رسیدگی به خانواده شهدا بود.
همیشه به والدین شهدا سر میزد؛ نه فقط وظیفه اداری، بلکه از سر علاقه و خودش میگفت که این سرزدنها به آدم آرامش میدهد و کارهایی از این جنس زیاد انجام میداد.
وابستگی و داغ شهادت
خانم نصوری از سختی فراق میگوید: خیلی به هم وابسته بودیم. هنوز هم نبودنش خیلی برایمان سنگین است. اما اینکه شهید شده… همین کمی آراممان میکند. اگر مرگ عادی بود تحملش خیلی سختتر بود.
پسر فرهاد، مهدیار نیز در همان روزهای سخت داغ پدر، ۲ ساله شد. ۲۱ فروردین، همزمان با چهلم پدرش، تولدش بود.
واقعاً فرهاد اهل دنیا نبود. برایش فرقی نمیکرد در کارت بانکیاش دو هزار تومان است یا دو میلیارد؛ اگر کسی نیاز داشت، دریغ نمیکرد. باور داشت خدا جبران میکند… و همیشه هم میکرد.
فریبا نصوری مکثی میکند و ادامه میدهد: امثال فرهاد زیادند؛ انسانهایی که بیسروصدا زندگی میکنند و آرام و بیادعا، برای مردم خیر میرسانند و در راه دفاع از اصول و ارزشهای والای انقلاب اسلامی و نظام و میهن جان خود را فدا می کنند.
نظر شما