به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی_ در دوران هشت سال دفاع مقدس، وقتی مردها به جبهه رفتند زن ها دست از کار نکشیدند و در کنار تربیت فرزندان و کارهای خانه. زندگی، چادرهاشان را محکم به کمر بستند و از مساجد، همانجا که پدران و پسران و برادران و همسرانشان را به جنگ بدرقه کردند خودشان ایستادند تا پشتیبانی جبهه را در دست بگیرند.
هر محله ای که مسجد داشت کارش دوخت و دوز لباس رزمنده ها، بافت شال و کلاه، بسته بندی خشکبار و جمع آوری وسایل مورد نیاز برای عزیزان دلاور وطن بود. مسجد در تمام سال های انقلاب و جنگ محور فعالیت های ارزشمند و حیاتی کشور بود و حالا در جنگ تحمیلی امریکایی و صهیونی وقتی دلاور مردان ما پای لانچرها ایستاده اند و گروه های بسیجی در ایستگاههای بازرسی کوچه و خیابان دارند خودشان را خرج این مردم و این وطن می کنند مسجد جامع سنگر برنامه های متنوعی را جهت حفظ روحیه فرماندهان و رزمندگان انجام می دهند. پایگاه ایثار بسیج خواهران این مسجد با پهن کردن پارچه های سیاه عزا داغ امام شهیدشان را فریاد زدند و در کوچه پس کوچه های شهر شعار نویسی انجام دادند. برای کودکان ایستگاه نقاشی برپا کردند و با پخش سرودهای حماسی و پخش نذورات و برگزاری چالش های فرهنگی برای نوجوانان جهاد، ایثار، عشق به وطن و استکبارستیزی را معرفی می کنند.
جوان ترها در اجتماع شبانه، رجز میخوانند و سرودهای حماسیشان را به نمایش میگذارند.
در این مدت از آغاز جنگ که ۲۶ روز گذشته، باد و باران و تاریکی و راه دور و داشتن بچه کوچک و پدر و مادر سالمند و معلول و حتی آن شب ها که به انزلی و کیاشهر موشک شلیک شد مردم کم نیاوردند و باز هم در هر شرایطی آمدند و ساعت ها ایستادند و با رهبری سوم انقلاب بیعت کردند و با فرماندهان نظامی همراه شدند تا مشتی خاک به دستان نجس دشمن نرسد.
در این رفت و آمدهای شبانه با چند نفر گفت و گو کردم و از حال و هوای اسن روزهایشان پرسیدم؛
فاطمه، ۴۲ ساله است، می گوید خیلی بچه بودم و جنگ عراق را زیاد یادم نیست اما فیلم و عکس و روایت آن دوران را که مشاهده کنید همین است، همین همبستگی و وا ندادن، همانطور که مادرانمان در جنگ تحمیلی از مسجد حمایت کردند، ما هم امروز وظیفه خود میدانیم که پشت رزمندگان باشیم.
وی ادامه داد: وقتی پارچه سیاه میزنیم و شعار مینویسیم، یاد شهدا زنده میشود. اینجا مسجد فقط جای عبادت نیست؛ سنگر است و اسلام به ما یاد داده در پناه این خانه خدا می شود تا ابد پیروز میدان بود.
سارا دارد بین جمعیت به بچه های کوچک شیطانی که لابه لای جمعیت می روند و می آیند شکلات تعارف می کند، سمت ایستگاه نقاشی را نشانشان می دهد و می گوید: بچهها با نقاشیهایشان حرف می زنند، آنها میفهمند دشمن کیست و ما هم میخواهیم نسل بعد بداند که دفاع از وطن فقط با اسلحه نبود، با قلم، با رنگ، با آگاهی هم میشود ایستاد.
می خندند و به من اشاره میکند و ادامه می دهد: مثلا شما با این عکس ها و این خبرهایی که تهیه میکنید هم رزمنده اید، من با همین حضور فیزیکی در میدان، و بچه ها با همین همراهی کردن با خانواده هایشان و... کلا دشمن نباید فکر کند میتواند از حریم فکری بچههای ما عبور کند.
راست می گفت. بقالی محل باز است، اما ایستاده دارد با شعارهای جمعیت همراهی میکند، گاهی خریداری وارد مغازه اش میشود و چیزی میخرد و خارج می شود، او هم دارد برای اینکه کار مردم راه بیفتد خدمت می کند.
نرگس، ۱۹ ساله است، شرکتکننده در اجتماع شبانه جنب مسجد جامع و گلزار شهدای سنگر. روی یکی از مزارها فاتحه می خواند و می رود سمت جمعیت. می گوید: شب که جمع میشویم و رجز میخوانیم، انگار همان حال و هوای جبهه را داریم. میخواهیم به دشمن بفهمانیم که جوانان این مرزوبوم خواب ندارند.
کمی خجالتی و متعصب است، رطوبت پیشانیش را با دست پاک می کند و ادامه می دهد: اگر فکر میکنند میتوانند به حریم داخلی کشورمان نفوذ کنند، سخت در اشتباهند. ما همان بچههای مسجدیم که خط مقدم را رها نمیکنیم. ما در مسجد بزرگ شدیم. در مسجد بازی کردیم، در مسجد یاد گرفتیم که دفاع از وطن و عقیده چیست. دشمن این ها را نمی داند.
صدای جمعیت بلند و بلندتر می شود. این مردم کنار هم بودنشان زیباست. مثل نسیمی در شالیزارهای گیلان، مثل عطر چای در موکب های اطراف برگزاری مراسم، مثل رنگ های مقدس پرچم ایران

نظر شما