بدرقه پیکر پاسدار نقیبی نیرسی در میان آه و اندوه مردم نوشهر

نوشهری ها، در شبی سرد و سنگین از روزهای بهاری نوشهر، با چشمانی اشک‌بار برای وداع با پیکر پاسدار نقیبی ــ که در حملات صهیونی آمریکایی در قشم به شهادت رسید، گرد هم آمدند.و با پاسدار رسید اسلام وداع کردند.

خبرگزاری شبستان ؛ استان مازندران ؛ شب سردِ بهاری نوشهر،دوباره میزبان شهیدی است، ناوسالار سوم شهید نقیبی که چند روز قبل در قشم به شهادت رسید و حالا به وطن بازگشته است.

شامگاه سه شنبه چهارم فروردین ماه ۱۴۰۵ سرمای نوشهر از همان ساعت‌های آغازین، آدم را میان سایه‌های نم‌دار ساحل گیر می‌انداخت. نسیمِ خنکِ دریا از لای پنجره‌ها می‌گذشت و انگار نه برای آرام‌کردن، که برای سنگین‌تر کردن دل‌ها آمده بود. هوا سرد بود؛ اما سرمای هوا، در برابر داغِ عمیقی که پشت پلک‌ها می‌لرزید، چیزی نبود.

بدرقه پیکر پاسدار نقیبی نیرسی در میان آه و اندوه مردم نوشهر

نوشهر آمده بود تا وداع کند؛ وداع با پیکر شهید پاسدار سید قاسم نقیبی نیرسی. خبر که پیچید، مثل موج، در کوچه‌ها نشست و روی شانه‌ها سنگینی کرد. مردمی که یکی‌یکی می‌رسیدند، هر کدام با یک خاطره، یک داغ، یک “چرا” در سینه، کنار هم ایستادند؛ با سکوتی که از گریه بلندتر بود و با اشکی که بی‌اختیار روی گونه‌ها می‌دوید.

مرد و زن نوشهری در کنار خانواده شهید، آن‌قدر بی‌قرار بودند که انگار قلبشان زودتر از بدن، آماده‌ی خداحافظی شده بود. 

بدرقه پیکر پاسدار نقیبی نیرسی در میان آه و اندوه مردم نوشهر

گریه‌های بی‌امان، نه از سرِ عادت، از جنسِ فراق بود؛ از جنسِ دل‌کندن از جگرگوشه. مادر، میان جمع می‌چرخید و با دست‌های لرزانش به پیکرِ عزیز نگاه می‌کرد، همان نگاه‌هایی که انگار می‌خواستند زمان را برگردانند؛ می‌خواستند بگویند: “نه… این پایان نیست.” اما هرچه بیشتر نزدیک می‌شدند، بغض راه بازتر می‌شد و صدا در گلو می‌شکست.

بانوان نوشهری امشب خواهرانه مویه می‌کردند؛ مویه‌ای که از دور هم شنیده می‌شد. اشک‌هایشان، روی صورت‌های جوان و چشم‌های خسته، رنگِ باور را می‌برد و می‌شد همان لحظه فهمید که بعضی عشق‌ها، فقط با حضور زنده نیستند؛ با غیبت هم ادامه می‌یابند، با درد هم زندگی می‌کنند. می‌گفتند و تکرار می‌کردند خواهر به فدایت و هر واژه، مثل ضربه‌ای نرم اما عمیق روی دل جمع می‌نشست.

بدرقه پیکر پاسدار نقیبی نیرسی در میان آه و اندوه مردم نوشهر

سوز و گدازِ این وداع، از سالن‌ها و خیابان‌ها فراتر رفته بود. انگار نوشهر، یک‌پارچه سوگ بود. وقتی کاروانِ بدرقه پیش می‌رفت، صدای نوحه و زمزمه‌ها به هم گره می‌خورد؛ نه برای کم کردن درد، برای هم‌نوا شدن با آن. جمعیت در حرکت بود، اما دل‌ها درجا می‌ماندند؛ دل‌ها نمی‌خواستند بپذیرند که این راه، راهِ بازگشت نیست.

و در میان همه‌ی این صحنه‌ها، یک حس پررنگ‌تر از همه وجود داشت: حسِ افتخار و حزنِ همزمان. مردم می‌دانستند که سید قاسم نقیبی نیرسی، فقط یک پیکر نیست؛ یک رسمِ ایستادگی است؛ یک نامِ روشن در دل تاریخ. اما نامِ روشن، وقتی کنار بدنِ سرد می‌ایستد، درد را بیشتر می‌کند. چون شهادت، همان‌قدر که افتخار می‌آورد، دل را هم به مرز می‌برد.

بدرقه پیکر پاسدار نقیبی نیرسی در میان آه و اندوه مردم نوشهر

شب سرد بهاری نوشهر، تا آخرِ مراسم هم همان سردی را نگه داشت، اما چیزی که گرم‌تر از هر چیز بود، حضورِ مردم و اشک‌هایشان بود

اشک‌هایی که می‌خواستند به دنیا بگویند: “ما فراموش نمی‌کنیم.” و در آخرین نگاه‌ها، در آخرین لحظه‌های وداع، همان خواهران و مادرانی که بی‌امان مویه می‌کردند، انگار برای یک ثانیه کوتاه، بین گریه و دعا، خواستند که خداوند این داغ را بر قلبشان سبک کند؛ یا دست‌کم، در میان این همه سوگ، برایشان شفاعتِ صبر بنویسد.

کد خبر 1874190

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha