بی‌بی صدیقه

شب‌های مقاومت پر از روایت است؛ داستان زنان و مردانی که هر یک با کوهی از خاطرات و آمال و اندیشه‌ها این روزها به عشق رهبر و کشورشان به میدان آمده اند؛ آنهم در روزهای پایانی سال که همه درگیر آماده شدن برای نوروزند. حکایت بی‌بی‌ صدیقه یکی از این روایت هاست‌ ساده، صمیمی و پر از عشق...

خبرگزاری شبستان - مشهد: بی‌بی صدیقه؛ ۶۲ سال دارد؛ یکی از بانوانی که این شب‌ها پای ثابت تجمعات میدان لیعصر مشهد است.

- من این داغ رو قبلا هم دیدم. سال ۶۸!
این را می‌گوید و چادرش را روی سر مرتب می‌کند.

ایستاده‌ایم وسط میدان. کمی عقب‌تر از جمعیت. باران نم‌نم و سبک می‌بارد.

_‌ اون‌موقع‌ها یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم کنج خونه. شوهرم نبود. رفته بود جهاد. داشتم اتاق‌ها رو جارو می‌زدم که مجری تلویزیون اعلام کرد امام‌خمینی از دنیا رفت. جارو از دستم افتاد و دنیا آوار شد روی سرم. سه روزِ تمام نشستم گوشه‌ی خونه و گریه کردم. نه دل و دماغ آشپزی داشتم، نه حال و حوصله رسیدگی به بچه‌ها رو.

کارم شده بود گریه و گریه و گریه. تازه اون‌موقع، امام مریض احوال بودن. هرشب می‌رفتیم مسجد و دسته‌جمعی دعا می‌خوندیم واسه سلامتی‌شون. نذر و نیاز می‌کردیم. چله حدیث کسا و زیارت عاشورا برمی‌داشتیم. منظورم اینه دخترم که به خاطر کسالتِ امام، همه‌مون یه ذره آمادگیش رو داشتیم؛ ولی شهادتِ حضرت آقا، اونم توی این شرایط، اونم به دست اسرائیلِ کثیف...

نمی‌دانم اشک نشسته لبه‌ی پلکش یا نمِ باران؟ ولی چشمانش خیس است و نگاهش به جایی دور خیره مانده.

_ تازه سحری‌مون رو خورده بودیم. نشسته بودم توی هال که پسرِ کوچیکم مهدی سراسیمه و هراسون از اتاقش اومد بیرون و گفت: مامان یه چیزی بگم هول نمیکنی؟ دلم هری ریخت پایین. از روز قبل که همه‌جا پیچیده بود بیت رهبری رو زدن، شده بودم اسپند روی آتیش. هی منتظر بودم تلویزیون خبر سلامتی آقا رو اعلام کنه.

وحشت‌زده پرسیدم: چی شده مهدی؟ رفت سمت تلویزیون. این‌بار داد زدم: چی شده مهدی؟ تا گفت رهبر زمین و زمان دور سرم چرخید و از حال رفتم. ای کاش هیچ وقت به هوش نمی‌اومدم. باورم نمی‌شد زنده‌ام... توی این دنیام ولی رهبرمون دیگه نیست.

همیشه می‌گفتم خدایا از عمر من و بچه‌هام بردار و به عمر آقا اضافه کن. می‌گفتم خدایا هیچی ازت نمی‌خوام. حتی سلامتی‌مون رو هم بگیر و به رهبرمون بده. از ته دل می‌گفتما. نه اینکه لَق لَقه‌ی زبونم باشه. هنوزم توی شوکم. هنوزم باورم نمیشه.
لب روی هم فشار می‌دهد تا بغضش را پس بزند. 

_ این جنگ دوازده روزه و جنگِ رمضان چیز جدیدی نیست. ما هشت سالِ تمام، ایستادیم در برابر کل دنیا. اون‌موقع بیست و دو سه سالم بود، با دو تا بچه‌ی کوچیک. شوهرم ‌می‌رفت جبهه. نمی‌دونم کدوم عملیات بود که مجروح شد. ترکش خورد به سرش. حتی از خط مقدم برنگشت عقب تا دوا و درمون بشه. همون‌جا سرش رو بخیه زدن و بستن.

اون‌روزها من و همسایه‌ها می‌رفتیم مسجد موسی‌بن جعفر که نزدیک خونه‌مون بود، توی شهرک شهید رجایی. مربا درست می‌کردیم. نون تنوری می‌پختیم، خشک و بسته‌بندی می‌کردیم. لباس‌هایی که مردم اهدا کرده بودن رو تفکیک می‌کردیم و می‌فرستادیم منطقه.

همه‌ی اینا رو گفتم تا بگم اون موقع، منِ جوون اون طوری پشت جبهه ایستادم، الان هم این‌طوری. ما کم جوون ندادیم. کم خونِ عزیزهامون نریخت. کم سختی نکشیدیم سرِ این انقلاب که بخوایم راحت بدیمش دست این منافق‌ها.

از همون شب اول اومدم توی خیابون. هوا سرده. برف و بارون میاد. استخوون درد دارم. گاهی وقت‌ها که زیاد می‌ایستم، زانوهایم می‌خواد از وسط تا بخوره ولی با همین وضعیتم تا آخرین شب، تا بهم بگن دیگه بسه، تا وقتِ پیروزی انشالله میام.

نفسی می‌گیرد و نگاهش را بینِ جمعیت بهم فشرده می‌چرخاند.

_ اگر هم لازم باشه و اعلامِ نیاز کنن بچه‌هام رو با جون و دل می‌فرستم وسطِ میدونِ جنگ. موقع جنگ سوریه مدام به پسرهام می‌گفتم اینجا نشستین که چی‌؟ پاشید برید سوریه. اگه اونجا جلوی دشمن رو نگیرید، پس فردا میان توی خاکِ خودمون. وقتی دشمن تا جلوی درِ خونه‌ات اومده، باید همون‌جا به حسابش رسید، نه وقتی اومد وسط خونه و زندگیت. الان هم به وقتش خودم و شوهرم و بچه‌هان میریم خط مقدمِ جبهه و داغِ یک وجب از این مملکت رو به دلِ ترامپ و نتانیاهو می‌ذاریم.

ما هنوز همون آدم‌های جنگِ هشت‌ساله‌ایم.

کد خبر 1873482

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha