خبرگزاری شبستان؛ کرمان-طاهره بادامچی
چهارم شعبانالمعظم در تقویم مناسبتهای دینی، روزی برای یادآوری عظمت شخصیتی ممتاز و بازخوانی فضیلتهایی است که او تا همیشه تاریخ فرا روی انسانهای آزاده عالم قرار داد.

فضیلتهایی که او را در مقام "بابالحوائج" قرار داد؛ پناه بسیاری از بیپناهان ساخت و نام و ذکر و توسل به او شفای دردمندان شد.
حضرت ابالفضل علیهالسلام نه فقط برای شیعیان که برای اهل سنت و مسیحی و... هم ملجأ و پناهگاه است و چه بسیار افرادی که گرههای وانشدنی زندگی خود را با توسل به مقام باب الحوائجی او گشوده یافتند.
سالروز میلاد بزرگ جانباز تاریخ اسلام حضرت ابالفضل علیهالسلام بهانهای برای گفتن و شنیدن از جانبازان هم هست؛ جانبازانی که مرارتها تحمل کرده و میکنند و مقام صبر آنان با هیچکس قابل قیاس نیست.
در این میان خانواده جانبازان هم مقامی کمتر از خود آنان ندارند وقتی پا به پای جانباز خود شریک غم و اندوه و مرارتهای او هستند؛ قصه رخساره خانم حداد از همین دست است.
قصه امسال روز جانباز نه از زندانهای دردناک ساواک و نه از جبهههای غرب و جنوب بلکه از خانهای در همین حوالی آغاز میشود و چه بسا خیلیها در همسایگی آن خانه هم از آنچه بر اهل آن میگذرد بی اطلاع باشند.
رخساره با اینکه در خانوادهای به دنیا آمده که هفت خواهر و دو برادر دارد و در آن سالها که امکانات زندگی خیلی کمتر از الان بود، اما پدر خدابیامرزش عجیب دست و دلباز بود.
ماشین هندوانه که وارد کوچه میشد، در و همسایه گمان میکردند فروشی است اما آقای حداد آن را خریده بود تا به قول خودش هم بچههاش بخورند و هم همسایهها.
سر سفره که مینشستند آقای حداد اولین لقمه را برای خانم خانه میگرفت و به این هم اکتفا نمیکرد و لقمه را در دهان او میگذاشت و بچهها با چنین عشق عمیقی که میان والدین بود بزرگ شدند و طبیعی است که توقع داشته باشند رابطه عاطفی شریک آینده زندگی خودشان هم اینگونه باشد.
رخساره خانم حداد با چنین تصورات و آرزوهایی وارد زندگی مشترک با آقا ماشاءالله خوشاب شد؛ خواهر او و برادر آقا همکار بودند و همین زمینه آشنایی و ازدواج رخساره و ماشاءالله را فراهم کرد.
آقای خوشاب متولد سال ۴۸ در بم است که ۱۴ سالگی به جبهه رفت؛ پسری آرام که از خوبیهای او برای رخساره خانم گفته بودند.

از بد روزگار موج انفجار شدیدی که در بانه آقا ماشاءالله را گرفته بود کم کم خودش را نشان داد، بد هم نشان داد؛ آنقدر که بهشت آرزوهای رخساره را تبدیل به جهنم کرد.
رخساره میخواست اولین غذای زندگی مشترک به پیشنهاد آقای خانه باشد؛ ماکارونی پُر رُب را که آماده کرد و سر سفره گذاشت یهو ماشاءالله ظرف را پرت کرد و بدتر از آن وقتی رخساره خواست آن را از روی فرش جمع کند، ماشاءالله گفت: اینطوری نه؛ هر رشته ماکارونی را تک تک باید برداری و لب به شکوه باز نکنی!
رخساره خانم، آن دختر بزرگ شده در پَر قو خانه پدری، تمام خشمش را یکجا قورت داد و ماکارونی را از روی فرش جمع کرد اما ماجرا تمام نشد، ماشاءالله از رخساره خواست دو تایی این ماکارونیهای جمع شده از روی فرش را با هم بخورند!
"خدا از همین جا، درست از همین روز اول، صبر عجیبی به من داد" این جمله را رخساره خانم میگوید و ادامه میدهد: چه کسی میتواند تصور کند شریک زندگیت تو را به حد مرگ کتککاری و حتی چاقو بر بدنت زده باشد!؟
یک بار که برادرشوهرم شاهد این صحنه بود خیلی خیلی ناراحت شد و مرا به زور تا دفترخانه برد که تقاضای طلاق بدهم؛ آنجا زنان جوانی را دیدم که به بهانههای واهی برای جدایی از همسرشان مراجعه کرده بودند، گوشهای از قصه زندگی مرا که شنیدند، گفتند عجب! پس ما در بهشت زندگی میکنیم.

خانم حداد هم تقاضا نداده از دفترخانه برمیگردد! او در تمام این سالها حتی اجازه نداده مادرش کمترین مسائل زندگی بغرنج او را بداند.
رأس ساعت ۸ در خانه ما خاموشی زده میشود، کاش فقط همین بود؛ ماشاءالله چراغقوه در صورت بچهها میاندازد و کافی است چشمی نیمهباز باشد؛ دیگر قیامت بپا میکند؛ پدرسوختهها، چرا نخوابیدید!؟
کسی چه میداند شاید آقا ماشاءالله خوشاب که ۴۰ سال شببیداری دارد و تا صبح اخبار گوش میدهد و دم دمای صبح شاید یکی دو ساعتی به خواب برود؛ فکر میکند باید محبتش را به بچهها اینطوری ابراز کند...
رخساره خانم از شبهایی میگوید که باید با بچهها ساعتها مقابل ماشاءالله روی پا بایستند و او صدای تلویزیون را تا آخر باز کند و هیچکس حق اعتراض نداشته باشد؛ چرا؟ چون بیخوابی امانش را بریده است و تازه وقتی کمی آرام میشد همه آنها را توبیخ میکرد که اینجا چه میکنید!؟ چرا وارد اتاق من شدید!؟
امان از آن صبحی که ماشاءالله تازه خوابش برده بود و یکی از بچهها هنگام رفتن به مدرسه، با اینکه تلاش کرده بود در را به آرامی باز کند اما همان صدای خفیف لعنتی، ماشاءالله را چنان برآشفت که با زیرشلواری تا خود مدرسه دنبال بچه دوید که دمار از روزگارش دربیاورد.
او بارها رخساره و بچهها را ساعتها در کوچه نگه داشته، آنقدر که مادر فرصت کرده جدول ضرب را در همان روزها به بچهها یاد بدهد.
عجب صبری رخساره خانم دارد؛ چند باری که فلاسک چای روی سرش خالی شده بود فکر کرده بود پوست سرش کنده شده است.
هر چه رخساره خانم بیشتر توضیح میدهد، از تصور تک تک آن صحنهها عصبانیتر میشوم و با هم میگوییم: چرا ماندی و ادامه دادی!؟ چرا اصلاً بچهدار شدی وقتی اوضاع اینقدر بد بود!؟ رخساره خانم برای من و همه کسانی که با شنیدن قصه زندگی او این سوال را پرسیدند، فقط یک پاسخ دارد: آقای من که از اول اینطوری نبوده؛ بخاطر من و تو و همه ما از آرامش و آسایش خودش گذشت؛ آرامش من هم فدای او!
و ادامه میدهد: به بچهها یاد دادم در هر شرایطی باید احترام پدرشان را رعایت کنند؛ بچههایی که در تمام این سالها لباسهای بچههای خواهرانم را استفاده کردند چون اجازه خرید نداشتیم و اصلاً پولی در اختیار ما قرار نمیگرفت.
در تمام این سالها جز خدا و شهدا سفره دل برای دیگری پهن نکردم البته خدا هم خوب جواب داده؛ خادمی حرم امام رضا علیهالسلام، خادمالشهداء گلزار کرمان و خادمی مصلی نمازجمعه را توفیقاتی است که از صبوری این سالها به دست آوردم.
خانم حداد در ششمین جشنواره تولیدات هنری فانوس استان کرمان در سال ۱۴۰۱ هم به عنوان چهره ماندگار فانوس معرفی شد.
میگوید: خدا را شکر که دو پسر و دو دختر و سه نوه دارم و عروس و داماد خوبی نصیبم شده که همه جوره هوای ما را دارند.
خدا را شکر که دو پسر و دو دختر و سه نوه دارم و عروس و داماد خوبی نصیبم شده که همه جوره هوای ما را دارند.
آقا ماشاءالله خوشاب پس از سالها رنج ناشی از شیمیایی، حالا سه سالی هست که آن حال و روز تا حدودی فروکش کرده؛ تا قبل از آن تلاشها برای درمان او بینتیجه بود و خیلی از اوقات هم خودش زیر بار درمان نمیرفت و همکاری نمیکرد تا اینکه مسئولین وقت از بنیاد شهید به او قولی میدهند که تمام آرزوی آقای خوشاب در این سالها بوده: اگه قبول کنی که بستری بشی و برای درمان همکاری کنی هم شما را کربلا میبریم و هم دیدار آقا-مقام معظم رهبری- و همین قولی که با گذشت سه سال زیر آن زندهاند باعث شد آقا ماشاءالله در یکی از بیمارستانهای تهران بستری شود و روند درمان را طی کند.
حال او شروع به بهبودی کرد اما در همان روزهایی که رخساره خانم هم با او در تهران بود، به طور اتفاقی برای چکاپ به پزشک مراجعه میکند، پس از آزمایش و... دنیا روی سر رخساره خراب میشود، او مبتلا به سرطان شده و باید هر چه سریعتر جراحی و شیمیدرمان شود؛ با هر سختی بود ماجرا را به آقا ماشاءالله میگوید و او از شنیدن این خبر بد شوکه میشود.
رخساره اما خیلی زود خودش را جمع و جور میکند و حتی بعد از جراحی هم کارهای خانه را انجام میدهد تا به قول خودش ماشاءالله روحیهاش را نبازد.
همزمان ماشاءالله و رخساره هر دو تحت درمان هستند؛ حال ماشاءالله رو به بهبودی میرود و یک روز به رخساره میگوید: عجب! به من قول دادند کربلا و دیدار رهبری میبرند اما...

تعدادی از خادمالشهدا را به قید قرعه برای سفر زیارتی عتبات انتخاب میکنند؛ قرعه به نام خانم نوری میافتد، دوست خانم حداد؛ او قبلاً کربلا مشرف شده و شرایط رخساره را هم میداند و او را به اصرار راضی میکند سهمیه او را بگیرد و اینگونه آرزوی ماشاءالله برآورده میشود.
ماشاءالله اما آنقدر که رنج شیمیایی از او فرد دیگری ساخت، در این سه سالی که به امید کربلا رفتن و دیدار رهبری تحت درمان قرار گرفته، میخواهد کمی برای رخساره خانم جبران کند و برایش فیش مکه خریده؛ موضوعی که برای خانم حداد شبیه یک معجزه است.
میپرسم هنوز در آرزوی دیدار رهبری هست؟ رخساره خانم با لحن محکمی میگوید: دقیقاً پیش پای آمدن شما، به من تلفن زد و گفت دیدی مرا دیدار رهبری نبردند؟ و ادامه میدهد: آقای من دوست دارد آقا را ببیند...
نظر شما