به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، در روزهای سیاه هجدهم و نوزدهم دیماه سال جاری، مردم غیور ایران و استان گیلان بار دیگر شاهد یکی از تلخترین و جنایتبارترین صحنههای طراحیشده دشمنان این مرز و بوم بودند. در این ایام، گروهکهای خودفروخته و تروریست که مزدوری اپوزیسیون ضد انقلاب، استکبار جهانی و رژیم غاصب صهیونیستی را بر عهده دارند، با شبیخون به امنیت و آرامش هموطنان بیگناه، جنایاتی هولناک مرتکب شدند.
این عناصر تروریست که دستورات جنگ داخلی و آشوب را از اربابان خارجی خود دریافت کرده بودند، با قساوت قللی شدیدتر از گروهکهای تکفیری داعش عمل کردند. آنها، نه تنها جان تعدادی از هموطنان معزز را گرفتند، بلکه با جسارت تمام، به مقدسات اسلامی از جمله مساجد و قرآنهای کریم جسارت کردند و حتی پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران را نیز نشانه گرفتند.
این اقدامات وحشیانه، بار دیگر نقشه شوم دشمن برای ایجاد ناامنی و تنش در کشور عزیزمان را عیان کرد چرا که در این میان، مردمان غیرتمند و انقلابی گیلان، در کنار سایر ایرانیان، با بصیرت و هوشیاری تمام در برابر این توطئه ایستادند و با جان و دل به میدان آمدند.
شاعران ادیب و اندیشمند این دیار سبز، که همواره ترجمان احساسات و عواطف عمیق مردم هستند، این بار نیز قلم را به میدان آوردند.
آنها با سرودن اشعاری حماسی و جانسوز، به تکریم و تجلیل از شهدای مدافع امنیت کشور و استان گیلان پرداختند و جنایات تروریستها و منافقین را محکوم کردند.
این اشعار، جلوهای از پیوند ناگسستنی هنر متعهد با آرمانهای ملی و دینی است و یاد و خاطره جانباختگان راه امنیت و عزت ایران را برای همیشه در حافظه تاریخ این مرز و بوم ثبت خواهد کرد.

نمونه ای ازین سروده ها را با هم می خوانیم؛
مبادا هیچ دستانی عنان سرزمینم را...
و در این روزها حتی خزان سرزمینم را...
و در این روزها که در کمین هستند نامردان
کسی آجر نخواهد کرد نان سرزمینم را
کسی جز ما به فکر ما نبود و نیست باور کن!
کسی جز ما نمی فهمد زبان سرزمینم را
شکسته باد دستی که تبر در دست می خواهد
بگیرد از درختان، آرمان سرزمینم را...
کمند بادهای هرزهی وحشی نمیگیرد
عقاب تیزچنگ آسمان سرزمینم را
شبیه آتشم، خاکسترم پرواز میخواهد
که جان را می گذارم تا که جان سرزمینم را...
جوانمردی نمرده است و جوانمردی نمی میرد
بمیرد هرکه میخواهد جوان سرزمینم را...
اگرچه در توانم نیست شرح ماجرا گفتن
ولی در اوج میبینم توان سرزمینم را
همیشه دست حق بوده ست با ما و خدا باماست
که دارد می نویسد داستان سرزمینم را... ا.
🔹و همچنین
آتش بزن بیگانه...در آتش نمی سوزد
ای خانه ات ویرانه...در آتش نمی سوزد
از پیله بیرون می زند با شوق پروانه
هرگز تن پروانه در آتش نمی سوزد
دل را به آتش می زند مانند ابراهیم
عاشق که شد دُردانه در آتش نمی سوزد
ذکر علی فاطمه وقتی به لب باشد
دل می شود دیوانه در آتش نمی سوزد
ساقی امیر المومنین و ساغرش عشق است
حاشا که این میخانه در آتش نمی سوزد
بیگانه آتش می کشد این خانه را اما
این خانه و کاشانه در آتش نمی سوزد
🔹بهرام مژدهی

تقدیم به مرضیه نبوینیا شهیده ۱۸ دی رشت
پیچیده هر سو بوی غم بویی پریشان
چشم همه خیره است به سویی پریشان
شمعی خیال گریه دارد، بس که دیده
حال دل پروانه را گویی پریشان
میسوخت او در آتش و میسوخت آتش
شعله گرفته به خودش رویی پریشان
ما چشم را به حرمت ققنوس بستیم
در آتش افتادست گیسویی پریشان
گفتیم برگرد ای خلیل الله از آتش
از دور بالا داد ابرویی پریشان
دلها بسوزد با پرستاری که میسوخت
در شعله ها مثل پرستویی پریشان
ابیات ما را برد سوی خانهای که
پشت درش میسوخت بانویی پریشان
🔹مهدی شفیعزاده
اذا جاءت طامه الکبری / پس هنگامی که حادثه بزرگ فرا رسد | نازعات/۳۴
آیتِ عظمی وطن و، فجر تولّا وطن و
طامهی کبری وطن و، تنگه مرصاد وطن
قله ایمان وطن و، بیشه شیران وطن و
خاک شهیدان وطن و، عشق خداداد وطن
باغ و زراعت همه تو، روح طبیعت همه تو
فصل خداباوری و، تحفه عزت همه تو
آه در این مِه زدگان، کوه صلابت همه تو
از عرق سرد جبین، خانهی آباد وطن
شوق تمام است مرا، تیغ قیام است مرا
در همه اخبار جهان، طلعت نام است مرا
جنگل و کوه از همه سو، درس مدام است مرا
مهدی فردی منم و فرّ و فرحزاد وطن
آه که از شوق حرم، در همه جا در همه دم
نذر رضا(ع) میکنم و، می روم و می گذرم
خواسته ای نیست مرا، غیر شهادت به دلم
خواب حرام است به من، زخمی بیداد وطن
کاوه بی باک منم، دشمن ضحّاک منم
شور جهادی به سرم، آرش این خاک منم
مثل سیاوش همه جا، پیرُهن چاک منم
پای همه حادثه ها، تا شود آزاد وطن
روح ولایت طلبی، عشق حقیقت طلبی
کرده رها از دل و جان، گوشهی راحت طلبی
مرد نبرد و خطرم، مرد شهادت طلبی
وای که تنها بشود، در شب میعاد وطن
گفت ولایی نشدی، رنگ خدایی نشدی
تا غم جان است تو را، کرب و بلایی نشدی
در قفس تن چه کنی؟ چون که هوایی نشدی
قافله سالار شده، پرچمِ در باد وطن
آمده در خانه زده، شعله به کاشانه زده
دشمن بی اصل و نسب، حقّه خصمانه زده
مرضیه ی شهر مرا، آه غریبانه زده
غرق سکوت است جهان، یکسره فریاد وطن
راهی دیدار شدم، زخمی پیکار شدم
مثل بسیجی شدنم، عاشق این کار شدم
بال و پرم سوخت ولی، آه سبکبار شدم
گر برود یادِ همه، کِی رود از یاد وطن؟
از دل پرپرشدگان، از صف اکبرشدگان
پیکر من آمده چون، پیکر اصغرشدگان
ای پدرم نوحه بخوان، از غم بی سر شدگان
آه که سیراب شد از، لاله و شمشاد وطن
دیده کسی غبطه خورد؟ یک پدری بر پسرش
صدق و صفا روح ادب، خصلت قرص قمرش
رفته شبی ...گمشده و...، بی خبریم از سفرش
باز محّرم شده و، روضه اجساد وطن
سبز به تن کرده یلی، داغ پس از داغ ولی
مانده حسینیه ما، بر سر عهد ازلی
مثل عصایی که زده، تکیه بر آن دستِ علی
کوه منم کوه تویی، قصه فرهاد وطن
زائر من شاعر من خواهر من مادر من
ای که در این قصه شدی، یاور و همسنگر من
مشتِ گره کرده بخوان، با من و با رهبر من
شاد وطن شاد وطن شاد وطن شاد وطن
🔹نجمه پورملکی

مرضیه، زن غیور درمانگاه است
وقتی که در خون و شهادت شده باز
جز فانی حق نمی شود محرم راز
لبخند زدی به شعله ها اما حیف
مرضیه چقدر زود بود این پرواز
++
آتش که رسید سر و پا را سوزاند
داغت دل شعلهها را سوزاند
ای سوخته جان! چرا نرفتی بیرون
سوگت جگر صبور ما را سوزاند
++
مردی، نه زنی غرور درمانگاه است
میسوزد و باز نور درمانگاه است
در شعله خدا فقط خریده او را
مرضیه زن غیور درمانگاه است
++
شخصی که تهی از عشق محبوب شود
باید دلش طعمه آشوب شود
ای سوخته جان! بعید میدانم که
حال دل ما بعد غمت خوب شود
++
میسوزم و میروم ولی مرد شوید
آتش نگرفتهام شما سرد شوید
ای کاش که با شنیدن قصه من
مثل شهدا هل دل و درد شوید
🔹صفورا بخشی
عکسی که در آن
با سوختنت گرم گرفتهای
مانده در قابهای قدیمی تاریخ
که در آنها
باغهای اساطیری از دل آتش سبز می شوند
و یکی که از سوختن ابا دارد
مدام از دل آتش قرائت می کند
«من شجر اخضر نارا»
هرچه نگاهت می کنم
از شعله ها
نگاتیوهای تازه تری ظاهر می شوند
که هیچ آتشی
حریف سوختن شان نیست
از عکس ها
عطر جگرهای سوخته می آید
انگار پروانه ای
با بالهایی از عود
آنقدر در آتش رقصیده باشد
که دست از سوختن بردارد
آنقدر بال بال زده است
تا راهی از آتش
به آسمان دست و پا کرده باشد
زنی به نام ایران
هرچه قاب های سوخته را پانسمان می کند
خون از درز باندها فواره می زند
خون از کرت های شالیزار
خون از سطرهای نانوشته ی تاریخ
خون از ترک هایی که نور
روی پوست آن شب کشیده است
تا هرکس به اینجای تاریخ رسید
چشم هایش
به زخم های تازه تری باز شود
و گرمای خون
اشتهای آتش را
شعلهور تر کند
عکسی که با سوختنت گرفته ای
پروانه ای است
پرچم وطنش را
روی شانه گرفته
تا دست هیچ آتشی
رنگهای پرچم را
تاریک نکند.
🔹مجتبی صفدری

در شعلههای جهل خود پروانه سوزاندند
پروانهای را ناجوانمردانه سوزاندند
ای آشنا با درد مردم! بالهایت را
آن نابرادرها چه بیرحمانه سوزاندند
باور نخواهم کرد با ما هموطن باشند
وقتی تو را چون لشکر بیگانه سوزاندند
وقتیکه بال نازکت را در دل آتش
در شعلههای کینه آگاهانه سوزاندند
تنها نه یک پروانه را، تنها نه یک زن را
امید را در باور یک خانه سوزاندند
از رفتنت با زینبت گفتیم، بعد از تو
یک شهر را از اشک این دردانه سوزاندند
بر شانهها تابوت کموزن تو سنگین است
آری، تو را بس ناجوانمردانه سوزاندند
🔹طاهره فردجوانی
نظر شما