خبرگزاری شبستان- کرمان؛ طاهره بادامچی
"بوی پیراهن خونین کسی میآید" ۶ سال پیش در چنین ساعاتی، قیامتی در کرمان بر پا بود؛ جمعیتی که تا آن روز کرمان به خود ندیده بود، تمام مسیر میدان آزادی به سمت خیابان بهشتی و شریعتی و...را پوشانده بود؛ ازدحام جمعیت به قدری بالا بود که ۶۳ نفر به شهادت رسیدند.
آن روز من و شیما(یکی از خبرنگاران) با هم بودیم؛ درست مقابل همان کوچهای که آن ۶۳ نفر به شهادت رسیدند اما ما متوجه نشدیم، جلوتر که رفتیم، خبرنگار دیگری را دیدیم کف خیابان ضجه میزد: خودم دیدم چند نفر را که جلوی چشمانم جان دادند، ما هنوز باور نمیکردیم...
چهار روز از شهادت حاجقاسم گذشته بود و حالا در هفدهم دیماه پیکر ارباً اربا او به موطن اصلی خود رسیده بود؛ حاجی اما تنها نبود، این بار هم با حاجحسین آمده بود، مثل همه آن سالها... از دفاع مقدس تا سپاه قدس، تا فرودگاه بغداد تا شهادت...

حاجحسین آنقدر گمنام بود که تا وقت شهادت خیلیها حتی ما کرمانیها هم نام او را نشنیده بودیم؛ از آن پس تا امروز که ۶ سال از شهادت آنان میگذرد هنوز هم آنگونه که باید حاجحسین معرفی نشده است.
یادواره او هر ساله در هفته مقاومت در گلباف، زادگاه شهید برگزار میشود که باز هم در نهایت مهجوریت رسانهای است.
امسال در هفته مقاومت کتاب "حسین من" به روایت همسر شهید و به قلم سیده زهره علمدار رونمایی شد؛ مراسمی که در آنجا هم حق حاجحسین اَدا نشد و به قول یکی از دوستانِ خبرنگار توقع داشتیم حداقل ۴ نفر از همرزمان حاجحسین باشند و آن شب فقط از او بگویند اما دریغ!

حق مردی که حاجقاسم دربارهاش گفته بود اگر زودتر از تو شهید بشوم قول میدهم بدون تو وارد بهشت نشوم؛ بیش از آن است که به یک مراسم گرفتن و از او نگفتن! اکتفا شود.
حاجحسین حق بزرگی بر گردن همه ما دارد؛ مگر نه آنکه او بیش از ۳۰ سال مثل یک محافظ، دوست، برادر و همنفس هوای حاجقاسمِ ما را داشته؟ چه بسا کمتر از حاجقاسم خوابیده باشد و بیش از او بیدار مانده است.
با وجود حس برادری اما حاجحسین همیشه در نهایت ادب و تواضع و فروتنی نسبت به حاجقاسم بود؛ آنقدر که در خاطرات منتشر شده آمده است، خیلی وقتها نماز صبحش را در کوچه و مقابل خانه حاجقاسم میخواند اما به خود اجازه نمیداد زنگ خانه را بزند و بگوید که من آمدم دنبال شما.
سیده زهره علمدار، نویسنده "حسین من" به خبرنگار خبرگزاری شبستان میگوید: حاجحسین واقعاً حاجقاسم دیگری بود و من عنایت او را در روایت منسجم و زیبای این کتاب دیدم.
نفیسه پورجعفری، دختر شهید هم در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری شبستان از کرمان میگوید: مادرم در زندگی تمام وجودش را وقف ما کرد؛ از جوانی، آسایش و کارهایی که شاید میتوانست بدون ما بهتر انجام دهد، گذشت تا ما جای خالی پدر را احساس نکنیم.
وی افزود: او همه تلاشش را کرد تا ما با سربلندی و استواری روی پای خود بایستیم و من به والدینم افتخار میکنم.

پورجعفری اظهار کرد: پدرم انسان بسیار صبوری بود و احترام خاصی برای حاج آقا(سردار سلیمانی) قائل بود؛ اخلاص و امانتداریاش به حدی بود که اگر کسی از بیرون به رابطهشان نگاه میکرد، گمان میبرد که آن دو یک روح در دو بدن هستند؛ بارها میدیدیم که نظرات حاج قاسم و پدرم کاملاً همسو و یکسان است.
وی ادامه داد: پدرم همواره راه و روش حاج آقا را دنبال میکرد و خواست خدا این بود که اینچنین شبیه هم باشند.
پورجعفری گفت: بخشی از روایتهای مادرم در کتاب «حسین من» منتشر شده است؛ کتابی که در آن، هر آنچه در دل مادر بود، با صداقت و شفافیت بیان شده است.
من اما برای انتشار گزارشی درباره شهید حاجحسین پورجعفری احساس میکنم، نیاز به مطالب بیشتری است.
در یکی از روزهای هفته مقاومت همانطور که در قطعه ۲ گلزار شهدا و در جمع قبور شهدای حادثه تروریستی بالا سر شهید طلبه علیرضا محمدیپور نشستم، ناخواسته روحم کنار مزار شهید پورجعفری قرار میگیرد...
دقایقی بعد، به دفتر مدیر گلزار شهدا میروم تا یکی از کتابهای خاطراتی که درباره حاجقاسم است را از او امانت بگیرم.
وارد که میشوم، آقای جوانی در حال خداحافظی با مدیر گلزار شهدا است؛ سردار حسنی سعدی بی مقدمه میگوید بفرما از آقای پورجعفری مصاحبه بگیر! نگاهم را سمت جوان میبرم، جا میخورم؛ چه شباهتی! فرزند شهید پورجعفری؟ مدیرگلزار شهدا میگوید: بله
فرزند شهید اما درست مثل پدر که عمری پشت سر حاجقاسم ایستاد و تا وقت شهادت خیلیها او را نمیشناختند؛ با همان تواضع و فروتنی و آرامشی که از شهید پورجعفری برای ما نقل شده، میگوید: نمیشود مصاحبه نکنید؟ آخه من چی بگم؟ حرف خاصی نیست.
سماجت میکنم؛ آقای پورجعفری همانطور که چشمشان به زمین دوخته شده، میگوید باشه، سوالتون چیه؟

محمدعلی پورجعفری متولد سال ۱۳۶۳ است؛ خیلی ساده و کوتاه از پدرش میگوید؛ پدری که مخزنالاسرار حاجقاسم بود.
وی میگوید: بابای من خیلی صبور و کمحرف بود؛ هیچوقت دنبال مادیات نبود، میگفت همه چیز را فقط باید از خدا بخواهیم.
پورجعفری افزود: در تمام سالهای همراهی با حاجقاسم هیچوقت درخواست مادی از ایشان نکرد؛ وقتی سردار سلیمانی برای زندگی به تهران نقل مکان کردند، چند نفر کرمانی از جمله بابا هم با ایشان همراه شدند و در واقع خود حاج قاسم درخواست کرد حسین میای با هم بریم؟
وی ادامه داد: ما ۴ فرزند بودیم، در خانه ۶۴ متری سازمانی در یک ساختمان ۴ طبقه در تهران ساکن شدیم و ۱۰ سال در آن خانه بودیم اما بابا هیچگاه به حاجقاسم نگفت که مثلاً خانه بزرگتری باید داشته باشم و...
پورجعفری بیان کرد: بابا به شدت رازدار و امانتدار حاجقاسم بود؛ حتماً برخی فیلمها را دیدید که حاجقاسم و پدرم، دو نفری و بدون محافظ با هم قدم میزنند و صحبت میکنند؛ چند روز قبل از شهادت، پدرم به سید رضی گفته بود که حاجقاسم گفته دوست دارم با هم شهید شویم.
او از خاطراتی میگوید که شهید پورجعفری نقل کرده کاملاً اتفاقی و با اصرار به حاجقاسم برای ترک برخی مکانها، بلافاصله آن مکان هدف دشمن قرار گرفته و جان حاجقاسم سالم مانده است.
گفتگو با فرزندان شهید همینقدر کوتاه و ساده است چون آنها هم خیلی چیزها را درباره مخزنالاسرار سردار سلیمانی نمیدانند.
کاش همرزمان حاجقاسم و حاجحسین از مخزنالاسرار حاجقاسم بیشتر بگویند؛ برای من و امثال من و خیلیها که مشتاق دانستن از او هستند.
نظر شما