به گزارش خبرگزاری شبستان، مشروح یادداشت آیت الله مبلغی به شرح ذیل است:
شرحی بر یک نجوای قدسی؛ طنین لاهوتی حافظ در بارگاه جان
حافظا عشق و صابری تا چند؟ ناله عاشقان خوش است، بنال...
سرانجام، جان مشتعل حافظ عنان شکیبایی از کف میدهد و مهر خموشی را میشکند. صبوری در لهیب آتش اشتیاق؟ هیهات! ناله و سوز، تنها فریاد راستین جانی است که در کوره محبت گداخته شده است. نوای ناله سوختگان زیباترین نغمه در بارگاه عرش است؛ چرا که در شکستگی این ناله، بت خودی فروریخته و جلوه سرمدی یار در محراب دل تجلی مییابد.
بنال ای بلبل بوستان لاهوت، بنال؛ که در سوز این نالهها، سرود جاودانگی هستی و طنین ازلی عشق تا ابد در گوش افلاک طنینانداز است.
شرحی بر یک نجوای قدسی؛ طنین لاهوتی حافظ در بارگاه جان
خوشخبر باشی ای نسیم شِمال
که به ما میرسد زمان وصال
قصّة العشق لا انفصام لها
فَصَمَتْها هنا لسان القال
ما لسَلمی و مَن بذی سَلَمٍ
أین جیرانُنا و کیف الحال
عَفَتِ الدار بعد عافیةٍ
فاسألوا حالَها عن الاطلال
فی جمال الکمال نِلتَ مُنی
صَرَفَ الله عنک عین کمال
یا برید الحِمی حَماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر
تا چه بازند شبروان خیال
ترک ما سوی کس نمینگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند؟
ناله عاشقان خوش است، بنال
این غزل، نه کلامی خاکی، که حرکت پروانگان نور در ساحت حضور است؛ ضرباهنگ بیقراری روحی که در مدار جاذبه وصل به تپش درآمده است؛ وصالی که بر اطلس خاک نمیگنجد و افق تجلی آن، اقلیم بیکرانه جان است.
خوشخبر باشی ای نسیم شمال...
این نفحه نخستین، وزش بادی در میان بیشهها نیست؛ ترنم قدسی روحی است رها از غبار ناسوت که قفس تنگ عادت را در هم شکسته و استغاثه رهایی را به بارگاه قدس میبرد. آوای جان است که بوی پیراهن یوسف معنا را از افق لاهوت استشمام میکند.
قصّة العشق لا انفصام لها؛ فصمتها هنا لسان القال...
حقیقت محبت، رشته پیوندی ابدی است که فرش را به عرش میپیوندد و افلاک را در حلقه تسلیم میکشد. اما وای بر پایبستگان قیل و قال که این پیوند ازلی را با تیغ تردید و طعن اوهام پاره کردند. پای استدلال، چوبین است؛ حال آنکه آفتاب عشق در سکوت پس از شهود طلوع میکند. آنجا که حیرت جان آغاز شود، زبان زبانآوران لال و خاموشی، بلیغترین سرود وصال است.
ما لسَلمی و من بذی سَلَمٍ؛ أین جیراننا و کیف الحال...
در این هنگام، دردی ازلی در سینه آدمی میپیچد: کجاست آن الفت دیرین؟ کجاست آن همسایگی در فردوس برین؟ «سلمی» رمزی از آن شاهد ازلی و طلعت گمگشته حقیقت است که در وادی قدس به انتظار بازگشت غریبان نشسته است.
آیا در این بیابان پر خار، سالکی مانده است که سراغ از آن مونس گیرد؟ بنگرید که چگونه سراپرده انس فروریخته است؛ نه دیوارهای خشت و گل، که رواقهای زلال دل آدمی تاریک و بیفروغ گشته است. اکنون باید نشان منزل یار را از خاکستر برجایمانده خرابات تمنا پرسید.
فی جمال الکمال نِلت منی؛ صرف الله عنک عین کمال...
در تجلی تام جمال، چشم دل به تماشای حضرت کمال بار یافت و تمنای جان برآورده شد؛ لیکن هاتف غیب از کمینگاه حجاب انذار میدهد: دیده خودبین آدمی، سمی مهلک برای درک این زلالی بیپایان است. آفت کمال، غبار خودپرستی است. تا سالک، لوح هستی خویش را از نقش «من» نشوید، آینه جانش تاب پذیرایی جلوه تابان «او» را نخواهد داشت.
یا برید الحمی حماک الله؛ مرحبا مرحبا تعال تعال...
آه از این پیک سبکبال حریم دوست! نامهرسانی که شمیم کوی ازل بر بالهای لطیف او نشسته است. بلبل شیراز چنان از عمق عطش او را ندا میدهد که گویی خود معشوق از پس حجاب به در آمده است. این طنین «تعال، تعال»، زمزمه نیاز بندهای عاجز در برابر غنای مطلق پروردگار است؛ یعنی ای نسیم عنایت فرود آی، که بیفروغ رخ تو، ما خاکی سرگردان در گرداب عدم بیش نیستیم.
عرصه بزمگاه خالی ماند؛ از حریفان و جام مالامال...
دریغا از افول این دم قدسی! آن بزم لاهوتی که ساقی ازل در آن جامهای صهبای توحید میگرداند، اینک بیهیاهو گشته است. بادهنوشان الست کجا رفتند؟ یا شاید ما دیگر آینه صیقلی آن باده ناب نیستیم. جانها از بوی باده تهی شده و قدح سینه به جای شراب یقین، از زنگار پندار و انانیت آکنده گشته است.
سایه افکند حالیا شب هجر؛ تا چه بازند شبروان خیال...
اینک دیجور فراق دامن گسترده و چراغ اندیشه کوتاه بشری خاموش گشته است. در غیبت آفتاب شهود، مرکب خیال در صحرای حیرت میتازد؛ کاروانیان سایهها و شبروان اوهام پدیدار میشوند تا در فراق روی نگار، نقشهای پریشان بر آب زنند و تصویر غیبت را حکایت کنند.
ترک ما سوی کس نمینگرد؛ آه از این کبریا و جاه و جلال...
آن یگانه شاهد هستی، بر فراز برج بیپایان استغنا ایستاده است و بر هیچ ذرهای چشم التفات نمیدوزد؛ نه از سر نامهربانی، که از فرط صمدیت و بینیازی بیپایان. شوکت بیپایان او حجاب دیدگان ناراست ماست؛ کبریاییاش نوری است خیرهکننده که چشم ضعیف خاکنشینان را تاب نگریستن به آن نیست. باید از خویشتن تهی شد و به عدم رسید تا در شعاع آن جلوه بیهمتا محو گشت.
نظر شما