خبرگزاری شبستان ـ جنوب کرمان، مهدیه شعبانی؛ شب، آرامآرام روی پارک ولیعصر(عج) جیرفت نشسته بود چراغها روشن بودند و مردم برای دویست و شانزدهمین شب از شبهای اقتدار دور هم جمع شده بودند اما این شب قرار بود با شبهای دیگر فرق داشته باشد.
شبهای پرستاره میزبان مردی بود که برای گفتن از یک خاطره معمولی نیامده بود بلکه آمده بود از خانهای بگوید که دیگر شبیه گذشته نیست، از جای خالی سه نفر و از دختری کوچک که مردم او را با یک نام میشناسند، دختر کاپشن صورتی.

پیمان سلطانینژاد پدر شهیده ریحانه سلطانینژاد،روبهروی مردم نشست و آرامآرام از خانوادهاش گفت؛ از همسرش، از فرزندانش و از روزهایی که هنوز خانه با حضور آنها گرم بود.
از همسرش گفت: از زنی که به نماز اول وقت مقید بود از خانوادهای گفت که زندگی در آن با همین لحظههای ساده و روزمره جریان داشت؛ تا اینکه سیزدهم دیماه، همه چیز تغییر کرد.
بعد، نام ریحانه آمد
دختری ۱۸ ماهه با کاپشن صورتی و گوشوارههای قلبی، کودکی که شاید آن روز هیچکس تصور نمیکرد همین دو نشانه، بعدها به بخشی از تلخترین خاطره زندگی پدر تبدیل شود.
پدر از روز حادثه گفت؛ از ساعاتی که خانواده برای حضور در گلزار شهدای کرمان رفته بودند و از آخرین تماسش با همسرش اما تلخترین بخش روایت، جایی بود که از ساعات پس از حادثه گفت؛ زمانی که هنوز نمیدانست چه بر سر همسر و فرزندانش آمده است.
آن شب به خانه رفت، خانه را گرم کرد و فضای خانه را برای بازگشت دخترش آماده کرد هنوز نمیدانست آن طفل معصوم دیگر قرار نیست از راه برسد هنوز انتظار داشت ریحانه برگردد و دوباره صدای کودکانهاش در خانه بپیچد اما آن شب، خانه گرم بود و جای ریحانه خالی.
جستجوها برای یافتن اعضای خانواده ادامه پیدا کرد و سرانجام، پدر با واقعیتی روبهرو شد که هیچ پدری نباید با آن مواجه شود، ریحانه دیگر بازنمیگشت.
اما روایت پدر فقط روایت یک حادثه نبود، او از خاطرهای در سفر به کربلا نیز گفت؛ خاطرهای که برایش نشانهای از گسترده شدن مظلومیت دخترش بود.

پدر روایت کرد که در حرم امام حسین(ع)، زنی عرب را دید که کودکی با لباس صورتی در آغوش داشت، پیش آمد تا بگوید؛ مظلومیت «دختر کاپشن صورتی» از مرزها گذشته و روایتش به گوش او در سرزمین کربلا نیز رسیده است.
پدر ابتدا تصور کرده بود زن برای کمک یا درخواست چیزی به سمت او آمده است، اما زن عرب حرفی زد که برای او معنای دیگری داشت؛ «درست است که دخترت را از دست دادهای، اما کودک من دختر تو.»
برای پدر، آن دیدار تنها یک خاطره از سفر نبود، یادآور این معنا بود که مظلومیت ریحانه، آن کودک خردسال با کاپشن صورتی و گوشوارههای قلبی، تنها در یک خانه و یک شهر نمانده است.
بعد، روایت به روز دفن رسید؛ جایی که بغض پدر سنگینتر شد.
او از لحظه دفن همسرش گفت؛ از اینکه داغ آنقدر سنگین بود که توان ایستادن روی پاهایش را از دست داده بود، گفت: وقتی همسرم را دفن میکردم، نتوانستم روی پاهایم بایستم و کنار مزار نشستم.

اما وقتی نوبت به دفن دخترش رسید، از خدا خواست توان و نیرو به او بدهد تا بایستد.
او گفت: وقتی میخواستند دخترم را دفن کنند، از خدا خواستم توان و نیرو بدهد تا دشمن ببیند؛ درست است که داغ عزیزانم سنگین است، اما پای انقلاب، ولایت و نظام ایستادهام.
جمله که تمام شد، فضای پارک در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که با اشک مردم همراه شد.
پدر سپس از تصویری گفت که برای همیشه در ذهنش باقی مانده است، از لحظهای که سه عزیزش در کنار یکدیگر آرام گرفتند.
او گفت: دخترم یک طرف مادرش و پسرم طرف دیگر، در آغوش مادر دفن شدند.
صدای پدر که به اینجا رسید، دیگر بسیاری از حاضران فقط شنونده نبودند اشک بر چشمان مردم نشست بعضی سر پایین انداختند و بعضی چشم از او برنداشتند.
او از داغ میگفت و مردم با داغش گریه میکردند.
وقتی سخنان پدر به پایان رسید، مردم پراکنده نشدند. آرامآرام به سمت او رفتند و حلقهای گرد پدر شکل گرفت، حلقهای از احترام و همدردی.
برخی دستش را فشردند، برخی کنارش ایستادند و برخی تنها نگاهش کردند، گویی برای داغی به این سنگینی، واژهای برای گفتن باقی نمانده بود.
آن شب، «شبهای پرستاره» فقط یک برنامه نبود بلکه روایتی بود از خانهای که یک شب برای بازگشت دخترش گرم شد اما دختر هرگز به آن خانه بازنگشت، روایتی از مادری که به خاک سپرده شد، از پسری که در کنار مادر آرام گرفت و از ریحانهای که با کاپشن صورتی و گوشوارههای قلبی، نامش در حافظه مردم ماندگار شد.
و در پایان، تصویر یک پدر ماند، پدری که داغش سنگین بود، اشکش جاری شد، اما ایستاد و گفت: داغ عزیزانم سنگین است، اما پای انقلاب، ولایت و نظام ایستادهام.

نظر شما